You need to enable JavaScript to use this application.

بخواب سنجاقک

4 ساعت پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
بخواب سنجاقک

و گل‌های صدتومانی قرمز شیله را به بهانه‌ی بوییدن، گاز زدم؛ هیچ‌گیلاسی در قلب‌شان نروییده بود، هیچ‌شیرینی تابستانه‌ای و حتی دانه‌ی انار دومزه‌ای زیر دندان‌هایم نرفت. تنها چپه‌ی گل‌برگ‌ها روی زبانم سریدند، در کامم چتر شدند و بویشان از مغزم بالا دوید. گُر و گر عروسی را قورت دادم تا پرنده‌ی بال‌برافراشته‌‌ی درونم را آرام کنم. زیر لب ترانه‌هایی زمزمه می‌کردم، آفرین و خواهش می‌گفتم که لالایی بیداری سنجاقک باشد و رقص‌ش را به مردمک چشم‌هایم نکشاند، اما پروانه‌های غریبه را می‌دیدم که آزادانه پرواز می‌کردند و می‌خندیدند. پرسیدم: «دشتی برای چهاربال مرهم‌گذاشته آورده‌ای؟» و چشمان‌ش گرد شد‌ند. در آن‌کره‌ها هیچ‌دشت و صحرایی ندیدم، حتی برای یک‌خرخاکی. غبطه‌ای میان غنچه‌ی صدتومانی‌ها دلمه شد و سقوط کرد. نیمه‌شبی آمد و مرا به رقصی برای فردای ناپیدایی دعوت کرد، خنده‌کنان زیر نور ماه پرسه می‌زدم که مبادا گل‌ها در خانه راه افتاده‌ و گم شده باشند؛ اما باور کن نمی‌خواستم خودم را گول بزنم که گل‌های بدون ریشه، سایه‌ی پرواز را تاب می‌آورند.

آه بخواب سنجاقک، این‌بال‌های سنگین‌ را در سینه‌ام چال کن و بخواب...

 

پ.ن: سنجاقک‌ها می‌توانند بر شانه‌های ستبر بنشینند؟ شاید، اما نمی‌توانند زندگی کنند.

2

من ماهی شدم!

1 هفته،6 روز پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
من ماهی شدم!

در حال پیموندن بهبودی! این جمله‌ای بود که باید بر سر در اتاق‌م می‌کوبیدم، اما کسی نبود که بخواهد در را باز کند یا از زیر آن برایم نامه‌ای به داخل سر دهد. کمی از خر شیطان پایین‌‌آمده‌ام، سخت بود، محض رضای خدا حتی نمی‌خواهم باز مزه‌اش کنم، اما می‌ارزید. حالا دارم از آرامش‌م بهره‌مند می‌شوم، همان خصلتی که شعاعش بر سر دیگران می‌تابد و تنها خودم تلاطم وحشیانه‌اش را احساس می‌کنم. در گوش اواج درون‌م می‌گویم: «نگاه کنید...» و به دنیای بیرون دعوت‌شان می‌کنم تا خانه‌ای بیابند و همین‌جا بمانند. به دست و پایم سفارش کرده‌ام کارهای ریزریزی که دیگران برایم انجام می‌دهند را با خوداتکایی سنگین پس نزنند. آغوش مچاله‌ام را اتو زده‌ام و آن چندین اهل، پیچک دستان‌شان را به‌دورم می‌پیچانند. نمی‌توانم کمک بخواهم و حتی نمی‌توانم به‌راحتی قفل دندان‌هایم را باز کنم و از کمک خواستن حرف بزنم، پس یعنی همچنان به پالان خر چسبیده‌ام، اما حداقل سوارش نیستم! یکی از اندوه‌ها را بدرود گفته‌ام و سخت سبک‌ام. می‌گذارم آدم‌های دوست بیایند کنارم بنشینند و گاه پا‌به‌پایم گام بردارند. نمی‌خواهم بدوم. نمی‌خواهم همه‌چیز را به پایان برسانم، تنها می‌‌خواهم حواسم را به مسیر و قاصدک‌های کنارش بدهم. چارچوب برنامه‌های سخت را از بولت‌ژورنال کنده و پاره کرده‌ام. زین پس، در بیشتر روزها و میان کارها، می‌توانی مرا ببوسی. می‌خواهم کمی بنشینم و جاهای خالی غم را نگاه کنم تا ببینم جای‌شان را با شمعدان پر کنم یا گلدان؟

آرزو کردم شاخه گلی باشم که کسی از ترس پژمردیدن‌م، مرا در یخچال نگه‌دارد. به درازا نکشید که نسیم بال‌زدن‌های نازک در وجودم، خنکای بهشت را به دل‌م آورد و ناگهان دیدم که بازتاب چشمان دخترک آن‌سوی آینه را دوست دارم...

چقدر غیرمنتظره و چقدر دور از نگاه من! گفته بودم من اما نمی‌میرم، من ماهی می‌شوم؛ حالا چین و شکن آفتاب درون اقیانوس را می‌بینم که با من می‌رقصد.

 

پ.ن۱: سنگین یعنی چیزی که مانند سنگ است، سفت و گران؛ دست آدم را پایین می‌کشد، شانه‌ی آدم را خمیده و کمر را دولا می‌کند.

پ.ن۲: با رفتن از دره‌ی اندوهی کهنه‌ و غایب، بخشی از «واژه‌های سوار بر بوسه»ای که می‌نوشتم دیگر حضور نخواهند داشت. بوسه‌ی محکمی همراه‌شان نبود، می‌خواستم با آن‌واژه‌ها به قلب کینه‌ای‌م بگویم که ببخشد، ببخشد و رها کند. حالا آن‌قدر رها هستم که نمی‌دانم بخشیده‌ام یا نه. نمی‌خواهم در آغاز پلی جاودان، با خواهش خدایی تازه از خواب بیدار شده و آفریده‌ی فریبکارش، روبه‌رو شوم.

پ.ن۳: و نرگس با گفتن «اینجا چقدر خانه‌است!» چشمان‌م را به روی بخشی از رویایم گشود. می‌خواستم وقتی بهتر شدم برای رنج‌هایم گریه کنم و سرانجام زیر چشمک زرد لامپ‌ها، بسیار گریستم.

پ.ن۴: اگر شاخه‌گلی از دست‌های سردم افتاد، تقصیر را به گردن بی‌علاقگی‌ام نبند. بسیار دست‌وپاچلفتی و یواشم، تمام همسایه‌ها از علاقه‌ی بلندم به گل‌ها باخبرند؛ ثانیه‌های سرزندگی‌‌ گلبرگ‌هایشان از مسیر قلب گل‌دهندگان می‌گوید...

پ.ن۵: ذوقی در گلویم می‌جهد، فردا که آمدی فریاد بکشیم؟

1

گرمای آشپزخانه

3 هفته،5 روز پیش در پنج‌دری

گاه برخاستن و آشپزی کردن برای خودت، یک آغاز دوباره‌ست.

این‌روزها دارم تلاش می‌کنم ذهنم را در جایی نگه‌دارم که جسمم نیز هست. و امروز از خودم پرسیدم: «تو الان ناراحت‌تر از آن شب یلدایی؟» نمی‌دانستم، قبلا ناراحت بودم، اما روزهای فراوانی است که چیزی آرام و پراکنده به نام اندوه‌ در برم گرفته و انگار در یلدای ابدی گم شده‌ام. آن‌شب در ذهن‌م پررنگ مانده است، قلیه‌ماهی بار گذاشته بودم. نرگس می‌گفت: «یادم نیست دفعه قبل چه مزه‌ای بود، ولی این‌دفعه خوش‌مزه‌تر شده؛ چون خوشمزه‌تر از این امکان نداره!» او گاهی در هیبت پدر فرو می‌رود، مانند یک‌پدر از دست‌پخت تعریف می‌کند یا ضربه‌ای به معنای «اشکالی ندارد» به شانه‌‌ت می‌زند. :)

برهان ارتباط مستقیم غم با آشپزیِ بهتر را نمی‌دانم. شاید در اوقات ناخوشی، بیشتر سراغ آشپزخانه را می‌گیرم؟ نمی‌دانم. هرچه که هست، مرا نجات می‌دهد؛ درود بر بوی بهارات و صدای جلزولز روغن...

 

پ.ن۱: پخت‌و‌پز مدام برای یک‌نفر، عذابی الهی است؛ کاش پنج‌نفر بودم‌.

پ.ن۲: گفته بودم سرانجام آن سیر‌های غم‌بَر را به سرکه داده‌ام؟ در پایان هم پشت چاشنی‌های آشپزخانه‌ی نورا قایم‌ش کردم، امروز یک‌ماهه شدند. :)

4

My Berryday

4 هفته،1 روز پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

ستاره‌ای روشن، دوری از دوران‌م را به پایان می‌بُرد و صدای جنگ می‌آمد. در پس ذهن‌م روز مرگ و زندگی‌ را یکی کرده بودم، اما پنجه‌های آفتاب همچنان تندوتیز بر چشم‌های بیدارم نوک می‌زدند، نگاهی به او انداختم که چگونه هرروز خراسان می‌شود و مژده‌ی اجباری به سقف‌ها می‌دهد. دست آرزوها را گرفتم و در قلب‌م زمزمه شدند. سپس شعله‌ی رقصان شمعی سپید که بالای سر توت‌فرنگی‌ها پر می‌زد، با لالایی اعداد وارونه‌، در حصار انگشتان‌م به خواب رفت.

 

پ.ن: از ۱۸اُم؛ از اینکه هرسال در بامداد تولدم، ابرهای بهاری بر سر پرخاطره‌ترم می‌بارند خرسندم؛ اگر صاعقه‌ها تنها صاعقه باشند...

یاس‌های کویتی

1 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
یاس‌های کویتی

نوجوانی‌‌ام در حال غروب بود که یک درختچه‌ی سبز با برگ‌های پررنگ در باغچه‌ی خانه‌ی خاله وسطی، زیر سایه‌ی نخلِ شاهانی نشست. نخسین‌سالی که شکوفه‌هایش با ایستادگی خورشید در آسمان عطرافشانی کردند، خاله ف، مشتی پُر از گل‌‌های سپید در دستان‌م گذاشت. پس از آن نیم‌روز آتشین، هرگاه گام در خانه‌ی پدری می‌گذاشتم، مامان گل‌های یاسمن را زیر لحاف یا لای لباس‌هایم می‌گذاشت و من در طغیان افیون‌ آن‌ها، بال می‌گشودم و ذوقی جست‌و‌خیزکنان از قلب به چهره‌ام می‌دوید.

حالا آشیانه‌ام را چیده‌ام، بوی نوروز از دریچه‌ها آویزان شده و پرسان در جست‌و‌جوی سپیدی پرسه می‌زنم و به درهای خِرَک‌شده می‌رسم. گفته بودم آسمانی سرد با خاکی گرم می‌خواهم که درختان گرمسیر را با خود به آن‌جا ببرم؛ چه می‌دانستم یاس‌های رازقی از خورشید می‌رویند؟ چه دیوانه‌وار به راه افتادم...

در این‌حصار درندشت، باغبان شیفته‌ای نیست که سبد یا مثقالی شکوفه‌ی تازه‌ی یاس بفروشد؟

2

نغمه‌ی ایـراه

1 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
نغمه‌ی ایـراه

امروز حافظه‌ی جغرافیایی‌‌ام بیدار شده بود و در تنهایی، مدام زیر لب می‌خواندم: «تو زمزمه‌ی چنگ و عود منی...» و هزارباره به‌یاد آوردم که دوست‌داشتنی‌ترین ساز در تمام دنیاها برایم چنگ است، چنگ ایرانی، با راه و رسم ده‌انگشتی ایرانیان. همیشه شیفته‌ی سازهای نژید با نوای پروازدهنده‌ای بودم که نت‌هایشان با سر انگشت و زخمه آفریده می‌شوند. من از تب‌و‌تاب دست‌ها روی تارهای چنگْ و موج‌شان بر زه‌ِ دریایی رود، سرمست و شوریده می‌شوم.

عاشقانه و با لب‌های مصمم با خود پیمان می‌بندم که سرانجام روزی با زهانِ رود برقصم. سپس داستانی می‌سرایم از سرزمینی که در قلب‌ش نفس برآورده‌ام، تنیدگی نت‌ها را «ایراه» می‌نامم و از چشمان ایراهستان می‌نوازم؛ از خورشیدی که با جان و دل می‌تابد، کوه‌های رنگین و گنبدهای نمکین، درختان مغرور صمیمی، دریاچه‌های محسور در نی، اُوبادهای جوشان، قبیله‌ی برکه‌ها، دشت‌های استوار اسپند، پرواز پیچان درناها در غروب، باران‌های سهمگین چهل‌پسین، فیروزه‌های آویزان از بال کلاغ‌های سبز و از نغمه‌ی امواج برآهنج خلیج پارس در شب‌های زمستان.

 

پ.ن۱: ساز عود، از سویی رقص مواج آب را تداعی می‌کند و از سوی دیگر مانند پاره‌ای از تن برایم شِکرآور است، پس با نام دیگرش صدایش می‌کنم: «رود!»

پ.ن۲: این وعده‌ای است با خودم. پس از رود، انگشت به ظرافت بزرگ چنگ خواهم برد...

5

پیدا می‌شوم!

1 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

حال من خوب است، بال‌م نیز هم.

امروز شمس بلندبالا را محکم در آغوش‌ گرفتم و کلاه‌م از قد کوتاه موهایم پایین افتاد. پس از برداشتن گام‌های طولانی و قهقه‌ی واژه‌های مرکب، از پشت حلقه‌ی نی به کشیدگی چشم‌های پررنگ‌ش نگریستم و شعف‌آلود شدم. جدال ذرات یخِ طالبی‌بستنی در سقف دهان را با آفتاب داغ فرق سرم احساس کردم و در دل به بلندترین خیابان خاطره گفتم: «چشم دیوان کور! سرانجام از سایه‌ی پرتقال‌های عمارت کلاه‌فرنگی به سوی شهر چنارهای کهن‌سال گریختم.»

اَ گَلَـه واگِشتِه؛ هرگاه تب را کنار می‌زدم و با رخی خاکستری از بستر گرمادیده جدا می‌شدم، مامان این جمله را با دیگران زمزمه می‌کرد. ساکنان کوه‌های رنگین شرجی، آدمی که نفس‌های زندگی باز در گلویش راه می‌رود را این‌گونه به واژه می‌کِشند: «گم‌شده‌ای که پیدا شده‌است.» من دارم پیدا می‌شوم. روزی، خودِ روشن‌م به یک‌باره فروریخت و ناپدید شد، اما پیدا می‌شوم...

 

پ.ن: هنوز زمانی گیر نیاورده‌ام که به اطلال بروم. نمی‌دانم خرده‌‌شیشه‌ها را جمع کرده‌اند یا نه، اگر مرا برده‌ باشند چه؟ بیش از زمان، سَری نترس می‌خواهم...

3

از نو

1 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

آماده‌ام بگویم: «درود!» :)

درود بر نویسنده که نمی‌دانم چرا حس گاز زدن پن‌کیک با مربای شاه‌توت را برایم تداعی می‌کند.

من، آسمانی ساکن در «دالون» بیان بودم. پس از باز شدن پیچش بند انگشتانم و الک کردن و آوردن مجری‌ کوچک واژه‌‌های قدیمی به اینجا، با سری خسته و گرمازده تصمیم گرفتم درِ دالان را ببندم، روی قالی درون پنج‌دری بنشینم و اگر میوه‌های تابستان و مولکول‌های تیزشان اجازه بدهند، شیرینی خنک‌شان را هورت بکشم.

حرف‌های پراکنده‌ی فراوانی در گوشه‌ی لپ‌م دارم که امیدوارم در این خانه بمانند.

6

تمامی حقوق برای واژه‌های زیر قالی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده