ستارهای روشن، دوری از دورانم را به پایان میبُرد و صدای جنگ میآمد. در پس ذهنم روز مرگ و زندگی را یکی کرده بودم، اما پنجههای آفتاب همچنان تندوتیز بر چشمهای بیدارم نوک میزدند، نگاهی به او انداختم که چگونه هرروز خراسان میشود و مژدهی اجباری به سقفها میدهد. دست آرزوها را گرفتم و در قلبم زمزمه شدند. سپس شعلهی رقصان شمعی سپید که بالای سر توتفرنگیها پر میزد، با لالایی اعداد وارونه، در حصار انگشتانم به خواب رفت.
پ.ن: از ۱۸اُم؛ از اینکه هرسال در بامداد تولدم، ابرهای بهاری بر سر پرخاطرهترم میبارند خرسندم؛ اگر صاعقهها تنها صاعقه باشند...