بخواب سنجاقک

و گل‌های صدتومانی قرمز شیله را به بهانه‌ی بوییدن، گاز زدم؛ هیچ‌گیلاسی در قلب‌شان نروییده بود، هیچ‌شیرینی تابستانه‌ای و حتی دانه‌ی انار دومزه‌ای زیر دندان‌هایم نرفت. تنها چپه‌ی گل‌برگ‌ها روی زبانم سریدند، در کامم چتر شدند و بویشان از مغزم بالا دوید. گُر و گر عروسی را قورت دادم تا پرنده‌ی بال‌برافراشته‌‌ی درونم را آرام کنم. زیر لب ترانه‌هایی زمزمه می‌کردم، آفرین و خواهش می‌گفتم که لالایی بیداری سنجاقک باشد و رقص‌ش را به مردمک چشم‌هایم نکشاند، اما پروانه‌های غریبه را می‌دیدم که آزادانه پرواز می‌کردند و می‌خندیدند. پرسیدم: «دشتی برای چهاربال مرهم‌گذاشته آورده‌ای؟» و چشمان‌ش گرد شد‌ند. در آن‌کره‌ها هیچ‌دشت و صحرایی ندیدم، حتی برای یک‌خرخاکی. غبطه‌ای میان غنچه‌ی صدتومانی‌ها دلمه شد و سقوط کرد. نیمه‌شبی آمد و مرا به رقصی برای فردای ناپیدایی دعوت کرد، خنده‌کنان زیر نور ماه پرسه می‌زدم که مبادا گل‌ها در خانه راه افتاده‌ و گم شده باشند؛ اما باور کن نمی‌خواستم خودم را گول بزنم که گل‌های بدون ریشه، سایه‌ی پرواز را تاب می‌آورند.

آه بخواب سنجاقک، این‌بال‌های سنگین‌ را در سینه‌ام چال کن و بخواب...

 

پ.ن: سنجاقک‌ها می‌توانند بر شانه‌های ستبر بنشینند؟ شاید، اما نمی‌توانند زندگی کنند.