باران نمنمک روی موهایم مینشست. تنهایی در فضای گسترده و اندکمهآلودی ایستاده بودم، به گمانم دور و بر ارگ کریمخان بود. آفتاب تازه، ابرهای سپیدخاکستری را پس زده و طلوع کرده بود. دستم را در غرب آسمان برای لمس رنگینکمانی چرخاندم، اما پیش از جوریدناش با حس نفسهای کسی روی پیشانیام بیدار شدم.
یک چشمی نورا را میبینم که سرش را به دستاش تکیه داده است: «از وقتی خوابیدی کلا داری حرف میزنی.» باز هم؟ دو انگشت اشارهاش را در صورتم فرو میبرد و میگوید: «لپات کو؟» پاسخ میدهم: «توی دوسالگی جا موندن.» و قهقهه سر میدهیم. مامان میگفت تنها یک بینی و جفتی چشم برایم باقی مانده است. احساس کمشدن ندارم، با این همه آبرفتگی، چرا انقدر سنگینام؟ مژههایم از پُروزنی، چشمهایم را به خوابی مدام وادار میکنند. پاهایم تکان نمیخورند و به زمین چسبیدهاند. این سنگینی، از روی هم ریختن واژههای کرخت در درونام است که سلوم سردم را پر کردهاند و میلی به ظهور ندارند. واژههایی که در عالم رویا، از روزنهی خواب گریخته و بر سر زبان، لباس تاریک وردهای گنگ را تن میکنند. شاید هرکدام در جستوجوی رنگینکمان خود باشند. میترسم لب به رویشان باز کنم و به سینه و گلویم یورش بیاورند، نفسهای قسطیام را از میان شقه کنند و سرم سنگینتر شود. تحمل نفسهای بریده و چشمان خیس را ندارم. قدیمترها با خوردن خیارشور، دمپایی فرضی بر سر غمها میکوبیدم. حالا که اندوهمرده شدهام، بلعیدن هیچکدام از خمرههای ترشی درون سرداب، دلم را آرام نمیکند. واجهایی که به پشت چشمانم میکوبند را مانند هستهی چاقالهی زردآلو قورت میدهم و میگویم: «میخوام سیرترشی بندازم.» پیش از سال نو میخواستم درستش کنم، اما نشد که بشود، دبهای سیرترشی که پس از تولد سیسالگی تُفتَکاش را بزنم. آنوقت سیرهای نرم و سیاه، دست بر دوش واژههای اندوهگین میگذارند و با خون دل من قورتشان میدهند و سیرهای دو مزه، پردهی هردوگوشام را کنار میزنند تا رنگینکمانی زاده شود.