You need to enable JavaScript to use this application.

عطش تئاتر

3 ماه پیش در موج افکار نیمه‌شب

_ مگه نگفتم از سمت چپ بهشون حمله کنید؟

_ بله قربان؛ اما نگفتید چپ ما یا چپ اون‌ها!

_ جَک نارِن

 

از فرق سر تا استخوان‌های قوزک پایم دلتنگ رفتن به تئاتر، سوراخ کردن تیوال از جست‌و‌جو و هماهنگی با اندک دوستان هم‌دانشگاهی‌ و غیرهم‌دانشگاهی‌ام هستم. از دلتنگی برای گپ زدن و نشستن روی آن دایره‌ای‌های تئاتر شهر، نصف شده‌ام؛ همچنین از مزه کردن خاطرات قدم زدن از پانزده خرداد تا رسیدن به سنگلج و نفس کشیدن زیر درختان پررنگ‌اش، دویدن در انقلاب که دیر به هامون نرسیم، اشاره‌ی دوستم به شباهت من و شخصیت‌های دیوانه‌ و صداهای عجیب، ایران‌شهر و قورت دادن بستنی پیچ‌پیچکی پس از پایان نمایش، وحدت و هیبت خاطره‌انگیزش، چشم دوختن به جایگاه و حبس شدن نفس به هنگام کنار رفتن دو‌ بالِ پرده، کوبیدن روی زانوی شمس که در گوش‌ام پچ‌پچ نکند چون نمایش آغاز شده است. دلتنگ دلتنگ دلتنگ‌ام...

 

پ.ن: آخرین‌باری که اصطلاح "نصف شدن از دلتنگی" را مزه‌مزه کردم، به یاد نمی‌آورم؛ اما می‌دانم که آن روزها غم‌های زمینی‌تری داشتم...

براهون ⁦ایــــ⁠ツ

3 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
براهون ⁦ایــــ⁠ツ

لباس کریسمسی سپیدم را سر می‌کشم و تا به پشت بام برسم، از مری‌ام سقوط می‌کند. باد شتابان می‌وزد و شاخ گوزن‌ها را به هم گره می‌زند. کلاهم را سر می‌کنم، چنددانه از برف‌هایش روی مژه‌هایم می‌افتند و پا‌هایشان را جلوی چشمانم تکان می‌دهند. درِ مجری براهون خوش‌حالیِ به‌جامانده در این‌نقطه‌ی دنیا و آن‌هایی که به بند کفش‌ام چسبیده و همراهم آمده‌‌ بودند را باز می‌کنم. تل واژه‌های خفتیده بر کرافت‌های نازک را می‌بینم که به انگشتانم خیره شده‌اند، اما بوی گذشته می‌دهند و دیگر زنده نیستند؛ کاش کرکره‌ی دیدشان را به موقع پایین کشیده بودم. باد به موهایم تی‌پا می‌زند، در لباسم قایم می‌شوم و بوی تافی نعنایی را هورت می‌کشم. براهون خوش‌حالی که دیگر ۲۵۷۲ تا نیستند را مرور می‌کنم. از نوروز نود و هشت که گام در راه ثبت و ضبط‌شان گذاشتم، بعضی‌ از آن‌ها از غصه مردند، از کرونا در تب و درد ماندند، در جست‌وجوی زندگی گم شدند، با گلوله‌های جنگی شکستند و برخی دیگر دارند در آتش بمب‌ها می‌سوزند؛ اما جسم بیشترشان را همچنان دارم. بوسه‌ی سپاس‌گزاری را در بقچه‌ای روی دوش زمان می‌گذارم تا برود و روی سر و صورت آسمان نوجوان رهایش کند. خوب شد نوشتم‌شان که بدانم همیشه دلیلی برای چشیدن قطره‌ای لذت در جیب لباس، پشت چشم یا گوشه‌ی لپم داشته‌ام؛ حتی اگر در حال بوسیدن دست و پای ابرهای موسمی بوده باشم که بیایند بر فرق سرم جرقه بزنند، یا بادهای خروشان که از بالای عالی‌قاپو هُل‌ام دهند و نقش بر جهان شوم...

در دوگانگی اوهام، این‌پا و آن‌پا می‌کنم که ناگهان انفجاری سقف زیر پایم را می‌لرزاند و سپس صدای خزیدن چیزی روی سقف بالای سرم را می‌شنوم. می‌پرسم: «چرا از آخر به اول صدا می‌دهی؟» به آسمان نگاه می‌کنم؛ دو مسیر پیچان رنگین‌کمانی را می‌بینم که در حال پخش شدن هستند و موشک‌ها را بدرقه می‌کنند. صدایشان از آخر به اول نیامده است. از همین زمین‌ها برخاسته‌اند، زمین‌هایی که باید در گوش‌شان می‌خندیدیم و به‌جای زنده ماندن، زندگی کردن را روی تخته‌سیاه براهون خوش‌حالی‌ می‌نوشتیم. افکار هجوم می‌آورند و بر مرزهای جمجمه‌ام ناخن می‌کشند. زنده ماندن خالی‌خالی که نشد برهان خوش‌حالی؛ اگر ما تنها می‌خواستیم زنده باشیم، پس چرا برای زندگی مردیم؟

تکه‌ کاغذی را برمی‌دارم و زیر نور مهتابی که موشک‌ها گازش گرفته‌اند، می‌خوانم: «برهان ۲۸ دی ۰۴، نرگس برام گل نرگس خرید.» از پیرمرد گل‌فروشی شنیده بودم که اگر نرگس‌گلی از نرگس‌نامی هدیه بگیری، عمرت به تمام دنیاها آری، می‌شود! باید می‌دانستم، من جاودانه‌ شده‌ام. زانوام را گاز می‌گیرم و سرما از تیغه‌ی بینی‌ چین‌خورده‌ام می‌شکند و جیرینگی به درون مجری می‌ریزد. چطور حواسم را پشت مرزها جا گذاشته‌ام؟ به یاد می‌آورم که سال‌ها پیش از این نیز برای خودم جلیقه‌ای از کلاف واژه به‌ رنگ بی‌مرگی بافته بودم:

از هنگامه‌ی مرگ‌ام به سوی سراب زندگی گذشتم.

حال در این‌‌خالی‌آباد بی‌پایان، با جان، با نفس‌های جاودانه‌ام چه کنم؟

 

پ.ن: براهون خوش‌حالی را مانند عنوان در دفتر بولت‌ژورنالم می‌نویسم و نمی‌دانم چرا؛ شاید چون ته ندارند؟

خاطره‌ی پنهان

3 ماه،1 هفته پیش در پرسه در رویا

تو بیش از هرچیزی از خود ترس می‌ترسی.

_ ریموس لوپین

 

در سالیان دراز، کابوسی پشت تاریکی شب در کمین می‌نشست و به‌محض خوابیدن، خِرم را می‌گرفت؛ یک کابوس کوتاه که دارم کلید لامپ انباری داخلی خانه‌ی قدیمی‌مان را روشن و خاموش می‌کنم. در خواب ترس دارم، اما نمی‌دانم از چه می‌ترسم، نمی‌دانم خواهرم از چه می‌ترسد.

بامداد امروز برای نخستین‌بار این کابوس را تعریف کردم و فهمیدم یک خواب نیست، خاطره‌‌ای است که از وحشت، در پس ذهنم زندانی شده و در تلاش است از خواب‌ اجباری بیدار شود و نفس بکشد. خواهرم آن اتفاق مرموز را کامل شرح داد و سایه‌ و ترسناکی‌هایش را به روشنایی آورد. حالا بیش از پیش ترس دارم؛ وهم از خاطرات قایم‌ شده‌ی پشت کابوس‌ها از وهم...

هیبت‌هایی از ناکجا

3 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

_ کدام احمقی در تاریکی نیمه‌شب کز می‌کند، کتاب ترسناک می‌خواند و به‌طور احمقانه‌‌تری به نت‌های وهم‌آلود گوش می‌دهد؟

_ خودتان قربان!

پنجره‌ی هال را نیمه‌باز گذاشتم‌. تنهایی در تاریکی نشسته بودم و در پناه نوری زرد کتاب می‌خواندم. از هندزفری صدای آهنگ ترسناکی شنیده می‌شد. باران ترک کرده بود و باد روی رطوبت ته‌نشین شده، پیچ و تاب می‌خورد و پرده را تکان می‌داد. واژه‌‌های کتاب به پناه‌پسله‌‌ای تاریک می‌رفتند، آهنگ مرموز و کش‌دار شد، داشتم به این فکر می‌کردم: «قدم بعدی چیه؟ سکته، آره سکته!» نفسی کشیدم و کتاب را نیم‌بند در آغوش گرفتم. در راهرو، بین هال و درب ورودی، یک نفر ایستاده بود، یک سایه‌ی متوسط سیاه. به سرش خیره شدم تا چهره‌‌اش را تشخیص بدهم، اما در تاریکی فرو رفته بود. آهنگ زیر سکوت قایم شد و ناگهان، با نت‌های لرزان بازگشت. از هیبت نامعلوم پرسیدم: «میم، تویی؟» اما جوابی نشنیدم. عجب نادانی‌ام. یک گوشی هندزفری را در آوردم و باز صدایش زدم. اما هیچ واکنشی نشان نداد. آهنگ را متوقف کردم و بلندتر از قبل به سایه گفتم: «با توام، چرا حرف نمی‌زنی؟» باد سرد توی شیپور گوش‌م پیچید و گلویم را خشک کرد. همچنان بی‌حرکت همان‌جا ایستاده بود. درحالی که فلش موبایل را به سوی صورتش می‌چرخاندم، شبی را به یادآوردم که در جنگل، من و نورا دوتایی کنار رودخانه‌‌ای بی‌آب راه می‌رفتیم‌. او داشت به وهم میان درخت‌های روبه‌رویش اشاره می‌کرد و من با گفتن: «همیشه که جلوی چشمت نیستن، ممکنه پشت سرت هم باشن.» از آن‌جا فراری‌اش دادم. بعد که دوان‌دوان و قهقهه‌زنان پشت سرش به کمپ رسیدم، نورا اعتراف کرد که از ترس هلم داده و خودش فرار کرده است. اما هیچ‌کس مرا هل نداده بود...

اَطْلال

3 ماه،1 هفته پیش در موج افکار نیمه‌شب
اَطْلال

_ دیدم که با خرده‌شیشه‌ها فروریخت‌ام؛ اما چرا هنوز ایستاده‌ام؟

نمی‌دانستم چرا اما احساس می‌کردم باید کیس لاکوتا را به‌همراه کوله‌پشتی‌ بیاندازم روی شانه و با خود ببرم. همچنان نیز نمی‌دانم چرا... شاید پس از آن روز انفجار، وهم این بر فرق سرم چهارزانو نشسته که علاوه بر سقف و دیوار، وسیله‌ی مورد علاقه‌ای نیز نباشد که به آن پناه ببرم. دیشب پس از ردیف کردن برهان‌ها و کلنجار رفتن‌های صریحانه با خودم، به گریه افتادم و موهایم را کشیدم؛ اشک یقه‌ام را رها نمی‌کرد و من موهایم را. خرسند از اینکه پس از بیست و دو روز توانسته‌ام گریه کنم و زجرمند از اینکه چرا بی هیچ خراشی زنده مانده‌ام! چرا مرده هستم؟ انگار ته مانده‌ی روانم در جسم ویرانی‌ها فرو رفته و در تهران مانده است؛ اما روح زخم‌ها، کالبد اطلال‌ مرا تسخیر کرده و به سرزمین نیم‌روز رانده‌ است.

امروز، خورشید که از پشت رگبار بارانْ برآفتاب شد، سرانجام اشک‌های پس از هرگزی را پای نخل خاصویی ریختم. بار و بُنه‌ی گشت‌و‌گذارم را بستم، باری سبک! مناره‌های بلندبالای دِیران بستک را بدرود گفتم و در سینه‌کش زاگرس، همچو قوچ لارستان خیز برداشتم. در جنگل‌های چاه‌تیز فرورفته در مه شنا کردم، ترشی بَنه‌های کال و شیرینی شکوفه‌های بادام را با بوسه قورت دادم. چشم چرخاندم که ببینم گونه‌های نمکین مهارلو گل انداخته‌اند یا نه؟ نه؛ آفتاب همچنان در پشت ابرهای دمدمی لمیده و آتش نمی‌باراند.

در غروب نوروز، نیت کردم و اوراق پوست‌پیازی، بیت‌هایی از «فراق» را برایم ردیف کردند. می‌خواهم بروم و از شمس الدین بپرسم: «غزلی که به‌هنگام تفأل در کف دستانم گذاشتی که شافتکی نبود؛ بود؟»

 

پ.ن: اطلال، باقی‌مانده‌ی ویرانی است؛ آن دیوارهای خشتی خراب‌آبادهایی که هربار با بارش باران، گِل شده و فرو می‌ریزند.

ترافل‌های مبهون

3 ماه،2 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
ترافل‌های مبهون

پشت گوش نیاندازی، مژده‌‌ام را نوک بینی‌ات بگذار تا هوار بکشم و بگویم سرانجام شقایق‌ها روییدند، شقایق‌ها روییدند؛ نه تنها در دشت‌های خودی، که در دشت‌های ناخودی نیز هم. درون هرکدام‌شان گربه‌ای پشمالو زیر آفتاب ملایمِ گاه چرت می‌زد، گربه‌‌های نوروزی.

پای راستم را در دشت گذاشتم، بویش را نفس کشیدم و سپس خودش را دیدم. بابونه‌های شیرین این‌گونه‌اند؛ خود را با گل‌های درشت نمایان نمی‌کنند، صدایت می‌زنند تا قامت کوتاه و اندام ظریف‌شان را از میان ستارگان روی زمین پیدا کنی.

به نون گفته بودم امسال بهار می‌شود، پرسیده بود: «از کجا می‌دانی؟» از آن‌جایی که باران‌های پی‌درپی و آفتابی که رخصت تابیدن داشت، بر سر زمستان ایستاده بودند؛ بهارهای ما اینگونه می‌آیند. حالا هم آمده بود و زیر سایه‌ی کُنار برای جن‌ها از راه دور و درازش واژه می‌بافت و از رج‌به‌رج آوایش، گل‌های ریز یاسی می‌رستند.

دیگران پا به مرتع گذاشتند و من زیر درخت، گوش به شکستن قولنج‌ فقرات زمین سپردم و دست در دست خواب نهادم. از دور، باد رازآلود، نجواکنان آمد و روی پیشانی‌ام نشست. چشم گشودم و ابرهای دفتر نقاشی را دیدم که به شاخه‌ی درخت‌ها شلال شده‌ بودند. مگر چقدر خوابیده‌ بودم که محشر شده بود؟

دیگران شنتارکنان بازگشتند. من چاقویی برداشتم و به بهانه‌ی پیدا کردن قارچ ترافل، از دشت‌های پررنگ به کم‌سبز ماسه‌ای رفتم. هیچ ترافلی پیدا نکردم، اصلا نجوییدم که به یافتن برسم. نشسته بودم غصه‌ای تک‌خوری کنم، اما دهانم خشک بود و از گلویم پایین نمی‌رفت. پروانه‌های کوچک سپید و بزرگ نارنجی همراه با بلبل و چکاوک‌ها پر می‌زدند، گاهی دور پایم می‌پلکیدند و گاه از دور آواز می‌خواندند. گفتم: «فال مرا می‌گیرید؟» هدهدی کجکی نگاهم کرد و جهید. لب رودخانه‌ی خالی از آب که رد باران بر سینه‌ش مانده بود نشستم. رود چگونه گریسته بود؟ چشمان‌ من خشک و مرده‌ بودند. تاجی از بابونه‌های زیبای تلخ درست کردم. تاج گل را بر سر نگذاشتم؛ مبادا تلخی‌ام درخشش گل‌برگ‌های سپیدش را به غروب بکشاند.

 

پ.ن: گل‌هایی را گذاشتم میان اوراق آواز فاخته‌ای که با خود برده بودم_روی آن صفحه‌ای که آنجا آغاز کردم، تا یادم بماند با اینکه شیشه‌ی تک‌قطره‌ی امیدم با شیشه‌ی دریچه‌ها فرو ریخت، اما هنوز هستم و دستانی دارم که به دنیا می‌رسند.

چنگ فرورفته‌ی آفرینش در خاک جنگ

3 ماه،2 هفته پیش در رقص واج‌ها
چنگ فرورفته‌ی آفرینش در خاک جنگ

خط و نشان این چشم‌ها را خلیجی نامیدند

از آن روز، ابرهای موسمی تموز زیر پلکم می‌غرند

کاش چشمانی داشتم از آب‌های آزاد

هفتمین آدم نیز امروز در گوشم خواند:

«موهایت ایرانی است.»

و تیغه را گذاشت روی گردن‌ام و برید

دسته‌‌ی خرمایی‌ها

خاطرات طلایی مواج کودکی

و درود نقره‌ای‌ صاف جوانی را به کشتن داد

مادر شماتت می‌کند:

«نباید خاندان موها را به یک‌باره از هم جدا کرد

می‌ترسند!»

آه؛ دیگر از چه خواهند ترسید؟

بگذار پریشانی‌هایم را بدرقه کنم

شاید

شاید تارهایی از سرزمینی رها بر سرم نشستند

می‌گوید: «چهره‌ات...»

واژه‌ها سنگر می‌گیرند

صورتم در خون خفه می‌شود

گروس به جایم ناله می‌کند:

«چهرام بیشتر به جنگ رفته است، تا به مادرم...»

 

پ.ن: خسته‌ام، بریده‌ام و مه‌آلود از این توصیفات هزارباره؛ کاش زبان به دندان گرفته بودم و شهریاری از قصه مرا می‌کشت.

روح سنبل در بنفشی داودی‌ها

3 ماه،2 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
روح سنبل در بنفشی داودی‌ها

_ داودی‌های بنفش را برایم نگه‌‌دار، حتی یک دسته هم کافی است.

مامان گفته بود: «پس سکه چی؟ بذار برم تو کمد بگردم.» یک لحظه می‌خواستم بگویم نرود، اما هدیه‌ی تولد را که نمی‌گذارند تا سیزده در سفره‌ی هفت‌سین بماند؛ پس با نگاهی خبیثانه جست‌و‌جویش را بدرقه کردم.

به ایوان رفتم و چشم چرخاندم. آفتاب غروبش را روی لبه‌ی دیوار جا گذاشته بود و تاج نخل به ابرهای شتابان تیره کشیده می‌شد. باران شترشلاقی، اندکی آرام گرفته بود. با پیراهن تابستانه‌ی یک‌لا در میان حیاط ایستادم و ده خروار سرمای زندگی‌بخش پایان اسفند را در سلول‌هایم انبار کردم. سپس چادر نازکی که رزهای سیاه داشت را روی موهای باران‌خورده‌‌ام کشیدم و یک بال‌اش را روی شانه انداختم. هم‌دانشگاهی‌ای که نفرین ایزدی به کله‌اش اصابت کرده بود، همیشه می‌گفت: «خودتان را با این کار مسخره کرده‌اید!» و من هربار به این می‌اندیشیدم ای کاش ریشوها نیز می‌توانستند خودشان را مسخره‌ کنند؛ اما حیف که پارچه‌های وال و حریر، به زمختی چانه و دریدگی نگاه نمی‌نشینند.

درخت لیمو را برانداز کردم، هنوز خبری از شکوفه نبود. یک برگ لیمو از شاخه جدا کردم. خاری در تقلای خراش دادن انگشتم تا در دالان آمد. قهقهه‌زنان در را به رویش بستم و در حیاط زندانی‌اش کردم. برگ را بوییدم، زیر دندان گذاشتم و شکمش را جویدم، گس بود. از ترشی‌های اخمو خوشم نمی‌آید. شکوفه‌ها از کجا می‌آیند که برگ‌ها آن بو و مزه را ندارند؟

پا تند کردم و از خیابان‌های پهن رد شدم. سبزه‌ی نارنج خریدم. پرسید: «گندم و عدس چه؟» می‌دانستم، عدس واقعا زیباست، پیچان و غماز به بالا رفته، باریک‌بلند است! اما زود حیف می‌شود. گندم هم که مزرعه‌هایش چشمم را پر کرده‌ است. اما سبزه‌ی نارنج با آن برگ‌های ضخیم قاشقی که اشک آسمان به دل گرفته بودند، دلم را برد. تا به حال گل و گیاهی در دستان من نمرده است. شیرینی‌خوران عید که گذشت و به خانه عادت کرد، کلاه سفید آفتاب‌سوخته را سر می‌کنم و در باغچه برایش ریشه‌گاه می‌سازم تا پاگیر شود.

در جست‌و‌جوی سنبل بودم و نجوریدم‌اش. مشکلی نبود، تا همین‌جا هم هفت تا سینِ هفت‌سین‌مان جور بود. داشتم خ خداحافظی را زمزمه می‌کردم که پشت سرخ و سفیدی رزها، داودی‌های بنفش به چشمم خوردند. قول انگشتی گرفتم که برای من باشند و به دنبال‌شان باز گردم...

تمامی حقوق برای واژه‌های زیر قالی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده