من ماهی شدم!

در حال پیموندن بهبودی! این جمله‌ای بود که باید بر سر در اتاق‌م می‌کوبیدم، اما کسی نبود که بخواهد در را باز کند یا از زیر آن برایم نامه‌ای به داخل سر دهد. کمی از خر شیطان پایین‌‌آمده‌ام، سخت بود، محض رضای خدا حتی نمی‌خواهم باز مزه‌اش کنم، اما می‌ارزید. حالا دارم از آرامش‌م بهره‌مند می‌شوم، همان خصلتی که شعاعش بر سر دیگران می‌تابد و تنها خودم تلاطم وحشیانه‌اش را احساس می‌کنم. در گوش اواج درون‌م می‌گویم: «نگاه کنید...» و به دنیای بیرون دعوت‌شان می‌کنم تا خانه‌ای بیابند و همین‌جا بمانند. به دست و پایم سفارش کرده‌ام کارهای ریزریزی که دیگران برایم انجام می‌دهند را با خوداتکایی سنگین پس نزنند. آغوش مچاله‌ام را اتو زده‌ام و آن چندین اهل، پیچک دستان‌شان را به‌دورم می‌پیچانند. نمی‌توانم کمک بخواهم و حتی نمی‌توانم به‌راحتی قفل دندان‌هایم را باز کنم و از کمک خواستن حرف بزنم، پس یعنی همچنان به پالان خر چسبیده‌ام، اما حداقل سوارش نیستم! یکی از اندوه‌ها را بدرود گفته‌ام و سخت سبک‌ام. می‌گذارم آدم‌های دوست بیایند کنارم بنشینند و گاه پا‌به‌پایم گام بردارند. نمی‌خواهم بدوم. نمی‌خواهم همه‌چیز را به پایان برسانم، تنها می‌‌خواهم حواسم را به مسیر و قاصدک‌های کنارش بدهم. چارچوب برنامه‌های سخت را از بولت‌ژورنال کنده و پاره کرده‌ام. زین پس، در بیشتر روزها و میان کارها، می‌توانی مرا ببوسی. می‌خواهم کمی بنشینم و جاهای خالی غم را نگاه کنم تا ببینم جای‌شان را با شمعدان پر کنم یا گلدان؟

آرزو کردم شاخه گلی باشم که کسی از ترس پژمردیدن‌م، مرا در یخچال نگه‌دارد. به درازا نکشید که نسیم بال‌زدن‌های نازک در وجودم، خنکای بهشت را به دل‌م آورد و ناگهان دیدم که بازتاب چشمان دخترک آن‌سوی آینه را دوست دارم...

چقدر غیرمنتظره و چقدر دور از نگاه من! گفته بودم من اما نمی‌میرم، من ماهی می‌شوم؛ حالا چین و شکن آفتاب درون اقیانوس را می‌بینم که با من می‌رقصد.

 

پ.ن۱: سنگین یعنی چیزی که مانند سنگ است، سفت و گران؛ دست آدم را پایین می‌کشد، شانه‌ی آدم را خمیده و کمر را دولا می‌کند.

پ.ن۲: با رفتن از دره‌ی اندوهی کهنه‌ و غایب، بخشی از «واژه‌های سوار بر بوسه»ای که می‌نوشتم دیگر حضور نخواهند داشت. بوسه‌ی محکمی همراه‌شان نبود، می‌خواستم با آن‌واژه‌ها به قلب کینه‌ای‌م بگویم که ببخشد، ببخشد و رها کند. حالا آن‌قدر رها هستم که نمی‌دانم بخشیده‌ام یا نه. نمی‌خواهم در آغاز پلی جاودان، با خواهش خدایی تازه از خواب بیدار شده و آفریده‌ی فریبکارش، روبه‌رو شوم.

پ.ن۳: و نرگس با گفتن «اینجا چقدر خانه‌است!» چشمان‌م را به روی بخشی از رویایم گشود. می‌خواستم وقتی بهتر شدم برای رنج‌هایم گریه کنم و سرانجام زیر چشمک زرد لامپ‌ها، بسیار گریستم.

پ.ن۴: اگر شاخه‌گلی از دست‌های سردم افتاد، تقصیر را به گردن بی‌علاقگی‌ام نبند. بسیار دست‌وپاچلفتی و یواشم، تمام همسایه‌ها از علاقه‌ی بلندم به گل‌ها باخبرند؛ ثانیه‌های سرزندگی‌‌ گلبرگ‌هایشان از مسیر قلب گل‌دهندگان می‌گوید...

پ.ن۵: ذوقی در گلویم می‌جهد، فردا که آمدی فریاد بکشیم؟