نوجوانیام در حال غروب بود که یک درختچهی سبز با برگهای پررنگ در باغچهی خانهی خاله وسطی، زیر سایهی نخلِ شاهانی نشست. نخسینسالی که شکوفههایش با ایستادگی خورشید در آسمان عطرافشانی کردند، خاله ف، مشتی پُر از گلهای سپید در دستانم گذاشت. پس از آن نیمروز آتشین، هرگاه گام در خانهی پدری میگذاشتم، مامان گلهای یاسمن را زیر لحاف یا لای لباسهایم میگذاشت و من در طغیان افیون آنها، بال میگشودم و ذوقی جستوخیزکنان از قلب به چهرهام میدوید.
حالا آشیانهام را چیدهام، بوی نوروز از دریچهها آویزان شده و پرسان در جستوجوی سپیدی پرسه میزنم و به درهای خِرَکشده میرسم. گفته بودم آسمانی سرد با خاکی گرم میخواهم که درختان گرمسیر را با خود به آنجا ببرم؛ چه میدانستم یاسهای رازقی از خورشید میرویند؟ چه دیوانهوار به راه افتادم...
در اینحصار درندشت، باغبان شیفتهای نیست که سبد یا مثقالی شکوفهی تازهی یاس بفروشد؟
پنجرهای رو به مهتاب... 1 ماه پیش