You need to enable JavaScript to use this application.
مجموعاً 4 نوشته با موضوع "ایران‌بانو" منتشر شده است.

جور این نام را که می‌کشد؟

5 ماه،1 هفته پیش در ایران‌بانو

خاطرم نیست چه شبی، یک شب سرد زمستانی از یک سال گذشته بود. شیفتم داشت تمام می‌شد که دیدم "الف" پیش از بامداد برایم پیام گذاشته؛ برایش نوشتم: «سر زایمان بودم، امشب یک دختر کوچولوی ناز به دنیا آوردم.» من نوزادها را دوست ندارم، اما او واقعا فرشته بود. الف همچنان بیدار بود، پرسید: «اسمش چیست؟» گفتم: «انتخاب نکرده‌اند.» و پیشنهاد داد: «بگو اسمش را بگذارند ایران.» خورشید داشت طلوع می‌کرد، به او نگفتم که این نامی سنگین است. فقط خواب‌آلود جواب دادم: «آخر ایرانی نیستند، افغانستانی‌اند.»

اردیبهشت امسال، پیرو ماجرای بندرعباس، این مسئله را به او یادآوری کردم و گفتم: «تو آن‌موقع سرخوش بودی؟» کنجکاوی کرد که مسئله چیست و من بحث را شروع نکرده، تمام کردم. گناه الف چه بود که وطنم درد می‌کرد...

اما الان دلم می‌خواهد باز به او یادآوری کنم و بگویم: «تو مست بودی یا شوریده؟ کسی هست بتواند جور این نام را بکشد؟ همیشه داغی جدید به دلش می‌گذارند.»

ما که وسطی نیستیم!

5 ماه،3 هفته پیش در ایران‌بانو

آذرماه بود که موفق شدم بلیتی را برای نمایش «تاریده‌تار از تبار دُت» بخرم و ببینم. روایتی از زندگی زنان جنوب که نوبت اجرایش به تهران رسید. البته من بیشتر به خاطر حس بودن در خانه به تماشای آن تئاتر سنتی و آشنا نشستم.

شخصیت دیکتاتور و زورگوی ماجرا، زنی به نام شاه‌زمان بود. نمی‌خواهم به توضیح و تفسیر نقش او بپردازم، حداقل نه در این مطلب. فقط، دیالوگی داشت که با فریاد گفت: «وسطی که باشی، له‌ می‌شی.»

کاش می‌توانستم با او صحبت کنم. آن‌موقع نفهمیدم چی به چیست و تنها دیالوگش را یادداشت کردم، اما الان با او مخالفم. چرا که این روزها وسطی‌ها وضعشان از همه بهتر است؛ به قول نرگس خاکستری‌اند! خاکستری هم که به همه رنگی می‌آید.

دولت‌مردان صورتی و گروهک‌های ماهیگیری هم که تکلیفشان مشخص است، می‌توانی کتاب «خود‌آموز دیکتاتور‌ها» را بخوانی تا بهتر بفهمی.

کاش معنی وسطی را برایم توضیح دهی، شاید منظورت میدان است؟ آخر مایی که آزادی زندگی کردن می‌خواهیم داریم له می‌شویم، ما که وسطی نیستیم شاه‌زمان!

از در جست‌و‌جوی معنی بودن، خسته‌ام. انگار این روزها واژه‌ها معنی و مفهوم خود را از دست داده یا به قیمتی که از آن بی‌خبرم، مبادله کرده‌اند.

باز ای ایران بنواز

5 ماه،3 هفته پیش در ایران‌بانو

یکی از همسایه‌های ساختمان کوچه‌ی بن‌بست "ای ایران" می‌نوازد. پنجره را باز می‌کنم اما نمی‌توانم ببینمش. تنها یک پنجره‌ی باز می‌بینم. نوای «یار دبستانی من» از لابه‌لای شاخه‌های چنار به داخل اتاق می‌خزد.

این روزها صادق هدایت شده نقل مجلس ما، چون نسا دارد بوف کور می‌خواند

صدای «سلطان قلب‌ها» در اتاق پیچیده. یکی از همسایه‌ها تشویق می‌کند. باز می‌روم دم پنجره، هوای سردی در صورتم می‌پیچد. پنجره‌های بیشتری باز شده‌اند. دختری می‌گوید: «باز ای ایران بنواز...»

نسا هر بندبندی که از کتاب می‌خواند، می‌پرسد: «قبلا هم توی کتابش همینطوری بود؟» و من می‌گویم: «فراموش کرده‌ام.»

نرگس پنجره‌ را در دروازه می‌کند و اتاق کاملا سرد می‌شود. در هودی‌ام فرو می‌روم، در خودم فرو می‌روم، در خیال فرو می‌روم و ناگهان همسایه به آرشه جان می‌دهد و شروع می‌کند به نواختن هر نت بلندی و باز به خود باز می‌گردم، به این من ‌بی‌فروغ. شعله‌ی امید من شده مثل شعله‌ی چراغ علاالدین قدیمی و شیشه شکسته، به پت‌پت افتاده، امروز و فرداست که خاموش شود.

نسا اعتراض می‌کند: «من باید بدون سانسورش رو بخونم.» نرگس تعجب می‌کند: «مگه بدون سانسور نیست؟ پس چطور همدیگه رو بوسیدن؟» جواب می‌دهم: «بوسه که ملاک نیست...» می‌پرسد: «پس چی باید باشه؟» می‌گویم: «خب مثلا عوض نکردن ماجرا!»

نور

5 ماه،4 هفته پیش در ایران‌بانو

امیدوارم فردا، نور از پنجره‌ی خانه‌ به درون بتابد.

تمامی حقوق برای واژه‌های زیر قالی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده