همیشه ترسهایی داشتم، ترسهایی که گمان میکردم اگر بزرگ شوم، کوچک باقی میمانند؛ اما در این شب و روزها هیبتشان را میبینم که با من قد کشیدهاند. مامان میگوید: «از همون اول راحت نمیخوابیدی. رهات میکردم و چهاردستوپا توی خونه میچرخیدی و بازی میکردی. بعد یه جایی خوابت میبرد و برت میگردوندم سر جات.» و حالا، ناراحتتر و ترسوتر از قبل، پتو را مانند صدفی به دور خود پیچیدهام که مثلا خوابام. پیش از این، با صدای نفسهای آرام کسی در اتاق یا نشستن در سر جایش از خواب میپریدم، اما این روزها همان خواب خرگوشی را هم ندارم، بیدار بیدار بیدارم. تنها هنگامی که همه چشمهایشان باز است و رد پررنگی از هشیاری در خانه موج میزند و بهویژه زمانی که نورا بیدار است، میتوانم چشمهایم را ساعتی روی هم بگذارم و میان خواب و بیداری تلوتلو بخورم، چون سایههایی که لبهی مژههایم راه میروند را میشناسم. نمیتوانم چشمهایم را روی سایههای ناآشنا ببندم. در کنار دوستانم، هرگاه ترسی ناخنهایش را به شیشهی پنجره میکشد، من جلوتر میروم تا ببینم چنگالهای کدام پلیدی است. ترسیدن مرا باور نمیکنند و گمان میکنند موجودی فضایی هستم که ترس را نمیشناسد. حقیقت این است که تمام عمر مجبور بودهام در چشمهای تاریک اوهام نگاه کنم، آنقدر به آنها خیره بمانم که چشمشان از تراوش وحشت خسته شود و به کنج سیاهشان بگریزند.
دندان تیز خود را بر گوشت یکدیگر فرو میکنند، این میان باز مرا آزار میدهند و آزار میدهند و آزار میدهند و در پایان، یکدیگر را در آغوش میکشند. میفهمی؟ نه که عذرخواهی کنند و خداحافظی، بلکه یکدیگر را در آغوش میکشند و میبوسند. کاش بکشبکش نداشته باشند، اما دارند و آخر آسمان میماند و حوضش، آسمانی که حتی روحش هیچگاه خبردار نمیشود چه نقشی داشته است که خراش برداشته و حوضی که هیچکس نمیداند چرا کاشیهایش را شکستهاند.
درحالی که لبهی تیز کاشیها انگشتانم را بریدهاند، در گوش قطراتِ خونِ تراویده میگویم: «حالا که انصاف مرده یا خودش را به خواب زده، وقتی همهی آزاردهندگانام به جان یکدیگر میافتند در کدام سنگر پناه بگیرم که بیشتر زنده بمانم؟»
دیگر صحبت از خواستن نیست، باید از اینجا بروم. پیش از اینکه آینهی ترسناکشان شوم، باید بروم.
پ.ن۱: دستی به مِجری چیزمیزهایم آوردم تا جایی باز شود، جایی برای کاشیهای شکسته...
_ مگه نگفتم از سمت چپ بهشون حمله کنید؟
_ بله قربان؛ اما نگفتید چپ ما یا چپ اونها!
_ جَک نارِن
از فرق سر تا استخوانهای قوزک پایم دلتنگ رفتن به تئاتر، سوراخ کردن تیوال از جستوجو و هماهنگی با اندک دوستان همدانشگاهی و غیرهمدانشگاهیام هستم. از دلتنگی برای گپ زدن و نشستن روی آن دایرهایهای تئاتر شهر، نصف شدهام؛ همچنین از مزه کردن خاطرات قدم زدن از پانزده خرداد تا رسیدن به سنگلج و نفس کشیدن زیر درختان پررنگاش، دویدن در انقلاب که دیر به هامون نرسیم، اشارهی دوستم به شباهت من و شخصیتهای دیوانه و صداهای عجیب، ایرانشهر و قورت دادن بستنی پیچپیچکی پس از پایان نمایش، وحدت و هیبت خاطرهانگیزش، چشم دوختن به جایگاه و حبس شدن نفس به هنگام کنار رفتن دو بالِ پرده، کوبیدن روی زانوی شمس که در گوشام پچپچ نکند چون نمایش آغاز شده است. دلتنگ دلتنگ دلتنگام...
پ.ن: آخرینباری که اصطلاح "نصف شدن از دلتنگی" را مزهمزه کردم، به یاد نمیآورم؛ اما میدانم که آن روزها غمهای زمینیتری داشتم...
_ دیدم که با خردهشیشهها فروریختام؛ اما چرا هنوز ایستادهام؟
نمیدانستم چرا اما احساس میکردم باید کیس لاکوتا را بههمراه کولهپشتی بیاندازم روی شانه و با خود ببرم. همچنان نیز نمیدانم چرا... شاید پس از آن روز انفجار، وهم این بر فرق سرم چهارزانو نشسته که علاوه بر سقف و دیوار، وسیلهی مورد علاقهای نیز نباشد که به آن پناه ببرم. دیشب پس از ردیف کردن برهانها و کلنجار رفتنهای صریحانه با خودم، به گریه افتادم و موهایم را کشیدم؛ اشک یقهام را رها نمیکرد و من موهایم را. خرسند از اینکه پس از بیست و دو روز توانستهام گریه کنم و زجرمند از اینکه چرا بی هیچ خراشی زنده ماندهام! چرا مرده هستم؟ انگار ته ماندهی روانم در جسم ویرانیها فرو رفته و در تهران مانده است؛ اما روح زخمها، کالبد اطلال مرا تسخیر کرده و به سرزمین نیمروز رانده است.
امروز، خورشید که از پشت رگبار بارانْ برآفتاب شد، سرانجام اشکهای پس از هرگزی را پای نخل خاصویی ریختم. بار و بُنهی گشتوگذارم را بستم، باری سبک! منارههای بلندبالای دِیران بستک را بدرود گفتم و در سینهکش زاگرس، همچو قوچ لارستان خیز برداشتم. در جنگلهای چاهتیز فرورفته در مه شنا کردم، ترشی بَنههای کال و شیرینی شکوفههای بادام را با بوسه قورت دادم. چشم چرخاندم که ببینم گونههای نمکین مهارلو گل انداختهاند یا نه؟ نه؛ آفتاب همچنان در پشت ابرهای دمدمی لمیده و آتش نمیباراند.
در غروب نوروز، نیت کردم و اوراق پوستپیازی، بیتهایی از «فراق» را برایم ردیف کردند. میخواهم بروم و از شمس الدین بپرسم: «غزلی که بههنگام تفأل در کف دستانم گذاشتی که شافتکی نبود؛ بود؟»
پ.ن: اطلال، باقیماندهی ویرانی است؛ آن دیوارهای خشتی خرابآبادهایی که هربار با بارش باران، گِل شده و فرو میریزند.
دیروز عاشق بودم
امروز هم عاشقم
دیروز زندگی کردم
اما امروز،
باید همان دیروز آن باد از سرما افتادهی بهاری
نوازش را کنار گذاشته
و هلم میداد،
پیش از آنکه انگشت دست چپم را بگیرد و با خود ببرد...
از کنار پرتگاه گذشتم
مماس و آرام
نه برای اینکه نیفتم
برای اینکه زمان داشته باشم
زمانی برای مردن
دور میشدم و پشت سرم را نگاه میکردم
کاش اینسوی بلندی، به آغوشت پرتاب میشدم
سرد بود
بادهای سوزناک میوزید
آنوقت دوطرف کتت را به رویم باز میکردی
من دو دستم را دورت میپیچیدم
درهای کت را روی تنم میبستی
در آغوشت حل میشدم
گرم میشدم و
یخهای دنیا از تنم چکهچکه به زمین میریختند
دیروز زندگی کردم
اما امروز،
آه؛ کاش همان دیروز به پایان میرسیدم...
تا وقتی که به غباری بین ستارهها تبدیل بشم، چند بار دیگه باید گرد مرگ رو از لباس زندگیم بتکونم؟