نغمه‌ی ایـراه

امروز حافظه‌ی جغرافیایی‌‌ام بیدار شده بود و در تنهایی، مدام زیر لب می‌خواندم: «تو زمزمه‌ی چنگ و عود منی...» و هزارباره به‌یاد آوردم که دوست‌داشتنی‌ترین ساز در تمام دنیاها برایم چنگ است، چنگ ایرانی، با راه و رسم ده‌انگشتی ایرانیان. همیشه شیفته‌ی سازهای نژید با نوای پروازدهنده‌ای بودم که نت‌هایشان با سر انگشت و زخمه آفریده می‌شوند. من از تب‌و‌تاب دست‌ها روی تارهای چنگْ و موج‌شان بر زه‌ِ دریایی رود، سرمست و شوریده می‌شوم.

عاشقانه و با لب‌های مصمم با خود پیمان می‌بندم که سرانجام روزی با زهانِ رود برقصم. سپس داستانی می‌سرایم از سرزمینی که در قلب‌ش نفس برآورده‌ام، تنیدگی نت‌ها را «ایراه» می‌نامم و از چشمان ایراهستان می‌نوازم؛ از خورشیدی که با جان و دل می‌تابد، کوه‌های رنگین و گنبدهای نمکین، درختان مغرور صمیمی، دریاچه‌های محسور در نی، اُوبادهای جوشان، قبیله‌ی برکه‌ها، دشت‌های استوار اسپند، پرواز پیچان درناها در غروب، باران‌های سهمگین چهل‌پسین، فیروزه‌های آویزان از بال کلاغ‌های سبز و از نغمه‌ی امواج برآهنج خلیج پارس در شب‌های زمستان.

 

پ.ن۱: ساز عود، از سویی رقص مواج آب را تداعی می‌کند و از سوی دیگر مانند پاره‌ای از تن برایم شِکرآور است، پس با نام دیگرش صدایش می‌کنم: «رود!»

پ.ن۲: این وعده‌ای است با خودم. پس از رود، انگشت به ظرافت بزرگ چنگ خواهم برد...