گاه برخاستن و آشپزی کردن برای خودت، یک آغاز دوباره‌ست.

این‌روزها دارم تلاش می‌کنم ذهنم را در جایی نگه‌دارم که جسمم نیز هست. و امروز از خودم پرسیدم: «تو الان ناراحت‌تر از آن شب یلدایی؟» نمی‌دانستم، قبلا ناراحت بودم، اما روزهای فراوانی است که چیزی آرام و پراکنده به نام اندوه‌ در برم گرفته و انگار در یلدای ابدی گم شده‌ام. آن‌شب در ذهن‌م پررنگ مانده است، قلیه‌ماهی بار گذاشته بودم. نرگس می‌گفت: «یادم نیست دفعه قبل چه مزه‌ای بود، ولی این‌دفعه خوش‌مزه‌تر شده؛ چون خوشمزه‌تر از این امکان نداره!» او گاهی در هیبت پدر فرو می‌رود، مانند یک‌پدر از دست‌پخت تعریف می‌کند یا ضربه‌ای به معنای «اشکالی ندارد» به شانه‌‌ت می‌زند. :)

برهان ارتباط مستقیم غم با آشپزیِ بهتر را نمی‌دانم. شاید در اوقات ناخوشی، بیشتر سراغ آشپزخانه را می‌گیرم؟ نمی‌دانم. هرچه که هست، مرا نجات می‌دهد؛ درود بر بوی بهارات و صدای جلزولز روغن...

 

پ.ن۱: پخت‌و‌پز مدام برای یک‌نفر، عذابی الهی است؛ کاش پنج‌نفر بودم‌.

پ.ن۲: گفته بودم سرانجام آن سیر‌های غم‌بَر را به سرکه داده‌ام؟ در پایان هم پشت چاشنی‌های آشپزخانه‌ی نورا قایم‌ش کردم، امروز یک‌ماهه شدند. :)