حال من خوب است، بال‌م نیز هم.

امروز شمس بلندبالا را محکم در آغوش‌ گرفتم و کلاه‌م از قد کوتاه موهایم پایین افتاد. پس از برداشتن گام‌های طولانی و قهقه‌ی واژه‌های مرکب، از پشت حلقه‌ی نی به کشیدگی چشم‌های پررنگ‌ش نگریستم و شعف‌آلود شدم. جدال ذرات یخِ طالبی‌بستنی در سقف دهان را با آفتاب داغ فرق سرم احساس کردم و در دل به بلندترین خیابان خاطره گفتم: «چشم دیوان کور! سرانجام از سایه‌ی پرتقال‌های عمارت کلاه‌فرنگی به سوی شهر چنارهای کهن‌سال گریختم.»

اَ گَلَـه واگِشتِه؛ هرگاه تب را کنار می‌زدم و با رخی خاکستری از بستر گرمادیده جدا می‌شدم، مامان این جمله را با دیگران زمزمه می‌کرد. ساکنان کوه‌های رنگین شرجی، آدمی که نفس‌های زندگی باز در گلویش راه می‌رود را این‌گونه به واژه می‌کِشند: «گم‌شده‌ای که پیدا شده‌است.» من دارم پیدا می‌شوم. روزی، خودِ روشن‌م به یک‌باره فروریخت و ناپدید شد، اما پیدا می‌شوم...

 

پ.ن: هنوز زمانی گیر نیاورده‌ام که به اطلال بروم. نمی‌دانم خرده‌‌شیشه‌ها را جمع کرده‌اند یا نه، اگر مرا برده‌ باشند چه؟ بیش از زمان، سَری نترس می‌خواهم...