دیشب مانند تمام شبها چارگوشهی دریچههای کوتاه و بلند را کشیده بودم و ماهِ ایستاده در جنوب، نور خود را روی قالی میغلتاند و با ارابهی پروین به غرب میکشاند. نشسته بر زمینی که خیز برداشته بود، به اندام مواج مهتاب در آب گلدان مینگریستم و میاندیشیدم که چرا چنین شتابان است. شاید گم شده بود، گمگشتهها پا تند میکنند. چشمهایم با چشیدن عطر دمدمی لیسیانتوسهای سپیدی که در پنجره گذاشته بودم، سرد و گرم میشد. بوی رز میدادند، رزهای گرمادیده. نمیدانم کدام نیای من میان گیاهان شنا میکرده که این چنین از بو به ریشههایشان میرسم و روی زبانهی آتش خورشید سر میخورم. خواب، تندتند در سرم کلاغپر میرفت و شانههایم میپرید، قلبم میایستاد، سرم پرتاب میشد و کسی محکم بر در پلکم میکوبید. نمیدانم، شاید چشمهایم گم شده بودند. نسیم اردیبهشت، گلهگله افیون مهتابآلود گلبرگهای کمچین را به روی سرم میریخت و صدای زیر فرو رفتن گردههای صورتی میان ابروهایم، نتهای لالایی را به انگشتانم یادآوری میکرد. گردهها روی مژههایم تلنبار شدند و چشمهای سنگینم را به رویا بردند. خواب میدیدم شب است. شب بود و داشتم در شمال آسمان به دنبال هلال ماهی میگشتم که در رویای پیشنم، برایم درخشید. جلوی در دالان خانهی جنوب ایستاده بودم. تاریک بود و دشتی از گلهای رز، زمین را تا دامنهی کوه نوکتیزی از زاگرسْ سپید کرده بود. با خود گفتم: «رز نیستند؟» اما بودند، رزهایی همقد و قوارهی لیسیانتوسها. در کنارشان سوسن بنفشی به چشمم خورد که لبهی برگهایش سیاه بودند، یک لیلیوم بزرگ و تنها که به سوی در، سر کج کرده بود. باقی گلهای روشن از کنار آن تا شمال روییده و راهی ساخته بودند که در پایانش ماهی برایم چشمک زده بود. با خود میاندیشیدم که این تافتهی جدا بافته اینجا چه میخواهد؟ شاید گم شده بود. چه سادهلوحانه گمان میکردم اهالی رویا گم میشوند؛ هرچقدر میخواهند تاریک و بیفروغ باشند، همیشه جلوی پایشان روشن است. شاید آن سوسن نوکتیز، هشدارآلود روییده بود که به ساق پایم بگوید: «اینجا نمان، رزهای سپید چراغ راهت هستند.»
آن شبهایی که خوابهای سپید در سرم پرسه میزدند، ماهْ هلالی و تکیده نبود. زبان برچیده بودم، چون روشنایی ناامیدانهی صبح بر روشنی رویاهایم سایه میانداخت. حالا راه رازآلود رزها را جستهام و میان نور فانوسشان گام برمیدارم، عطر خنکشان را مزه میکنم و گهگاهی خارهای تیز را از پایم بیرون میکشم؛ چرا که یک مرده نمیتواند از فردای زنده شدن، ناگهان بال بگشاید و پر بزند.