You need to enable JavaScript to use this application.

گرد مرگ

3 سال،4 ماه پیش در موج افکار نیمه‌شب

تا وقتی که به غباری بین ستاره‌ها تبدیل بشم، چند بار دیگه باید گرد مرگ رو از لباس زندگی‌م بتکونم؟

برف

3 سال،6 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

نیمه‌شب شد، به زارا گفتم یه‌آرزو کن...
خودم آرزو کردم برف بیاد.
فردا صبح، برای اولین‌بار دونه‌های برف روی مژه‌هام نشستن.

دل‌تنگی

3 سال،8 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

بچه‌تر که بودم، اصلا فکرش رو نمی‌کردم که تو این‌سن بتونم با دل‌تنگی انقدر دوست و صمیمی باشم.

دل‌تنگی‌م یک‌هم‌اتاقی شلخته‌ست که از رشته‌های افکارم همچون میمون آویزون می‌شه؛ در آخر هم به‌ش می‌گم: «چایی می‌خوری برات بیارم؟»

چیزی که این‌وسط بیشتر از همه اذیتم می‌کنه اینه که به‌خاطر تحمل‌م، برچسب «بی‌احساس» بودن می‌خورم، اون هم منِ احساساتی!

خب حالا چیکار کنم؟

از هم بپاشم و تا چیزی شد پاشم برم خونه، چون دل‌تنگم؟

حوصله داری؟ :)

تمامی حقوق برای واژه‌های زیر قالی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده