You need to enable JavaScript to use this application.

راز لیسیانتوس‌های رُز‌آلود

1 ماه،2 هفته پیش در پرسه در رویا

دیشب مانند تمام شب‌ها چارگوشه‌ی دریچه‌های کوتاه و بلند را کشیده بودم و ماهِ ایستاده در جنوب، نور خود را روی قالی می‌غلتاند و با ارابه‌ی پروین به غرب می‌کشاند. نشسته بر زمینی که خیز برداشته بود، به اندام مواج مهتاب در آب گلدان می‌نگریستم و می‌اندیشیدم که چرا چنین شتابان است. شاید گم شده بود، گم‌‌گشته‌ها پا تند می‌کنند. چشم‌هایم با چشیدن عطر دم‌دمی لیسیانتوس‌های سپیدی که در پنجره گذاشته بودم، سرد و گرم می‌شد. بوی رز می‌دادند، رزهای گرمادیده. نمی‌دانم کدام نیای من میان گیاهان شنا می‌کرده که این چنین از بو به ریشه‌هایشان می‌رسم و روی زبانه‌ی آتش خورشید سر می‌خورم. خواب، تندتند در سرم کلاغ‌پر می‌رفت و شانه‌هایم می‌پرید، قلبم می‌ایستاد، سرم پرتاب می‌شد و کسی محکم بر در پلکم می‌کوبید. نمی‌دانم، شاید چشم‌هایم گم شده بودند. نسیم اردیبهشت، گله‌گله افیون مهتاب‌آلود گلبرگ‌های کم‌چین را به روی سرم می‌ریخت و صدای زیر فرو رفتن گرده‌های صورتی میان ابروهایم، نت‌های لالایی را به انگشتانم یادآوری می‌کرد. گرده‌ها روی مژه‌هایم تلنبار شدند و چشم‌های سنگینم را به رویا بردند. خواب می‌دیدم شب است. شب بود و داشتم در شمال آسمان به دنبال هلال ماهی می‌گشتم که در رویای پیشنم، برایم درخشید. جلوی در دالان خانه‌ی جنوب ایستاده بودم. تاریک بود و دشتی از گل‌های رز، زمین را تا دامنه‌ی کوه نوک‌تیزی از زاگرسْ سپید کرده بود. با خود گفتم: «رز نیستند؟» اما بودند، رزهایی هم‌قد و قواره‌ی لیسیانتوس‌ها. در کنارشان سوسن بنفشی به چشمم خورد که لبه‌‌ی برگ‌هایش سیاه بودند، یک لیلیوم بزرگ و تنها که به سوی در، سر کج کرده بود. باقی گل‌های روشن از کنار آن تا شمال روییده و راهی ساخته بودند که در پایانش ماهی برایم چشمک زده بود. با خود می‌اندیشیدم که این تافته‌ی جدا بافته اینجا چه می‌خواهد؟ شاید گم شده بود. چه ساده‌لوحانه گمان می‌کردم اهالی رویا گم می‌شوند؛ هرچقدر می‌خواهند تاریک و بی‌فروغ باشند، همیشه جلوی پایشان روشن است. شاید آن سوسن نوک‌تیز، هشدارآلود روییده بود که به ساق پایم بگوید: «اینجا نمان، رزهای سپید چراغ راهت هستند.»

آن شب‌هایی که خواب‌های سپید در سرم پرسه می‌زدند، ماهْ هلالی و تکیده نبود. زبان برچیده بودم، چون روشنایی ناامیدانه‌ی صبح بر روشنی رویاهایم سایه می‌انداخت. حالا راه رازآلود رزها را جسته‌ام و میان نور فانوس‌شان گام برمی‌دارم، عطر خنک‌شان را مزه می‌کنم و گه‌گاهی خارهای تیز را از پایم بیرون می‌کشم؛ چرا که یک مرده نمی‌تواند از فردای زنده شدن، ناگهان بال بگشاید و پر بزند.

نبودن با نبودنی‌ها

2 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

قله‌ی نامه‌هایی که برای نداشته‌هایم نوشته‌ام، به ناشناخته‌ها رسیده است. نامه‌‌ به تنها دختری که هرگز به دنیا نخواهد آمد، آسمانی که نمی‌خواست به پایان برسد، انسان‌های نزدیک نامرئی، برای خدایی که همیشه خواب بوده است و دیگر مترسک‌های کاهی.

می‌خواهم دست از سر نیست و نبودها بردارم. نامه‌ای می‌نویسم برای داشته‌هایم، برای چشم‌هایی که در خاطرات روشن و خندان دیگران، سنگ انتظار را با پلک می‌سابند...

بادیان

2 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
بادیان

گمان می‌کردم طلسم شده‌ام، حالا شک از گمانم جدا شده است و به دنبال واژه‌ای اَلف‌دار، پیچش طره مو و تفاله‌ی معلق چای دارجیلینگی چیزی هستم که مرا به سوی نقشه‌ی خفته در صندوقچه‌ای راهنمایی کند. آدمی با این همه مصیبت، سرانجام باید یک روزی در جایی قلبش بایستد؛ اما قلب من با درد‌های پیشین هنوز دارد می‌دود. پس بازْ مِجری روشن آرزوها را از لب پنجره برمی‌دارم، کالبد خاطره بر تن ساعت‌های جادویی می‌پوشانم و در آن ‌می‌گذارم. هیچ اتفاقی نمی‌افتد. رویدادها از چشم من پنهان شده‌اند. می‌دانم، می‌دانم جادو کم و بیش دارد، اما نیست و نبود ندارد. بادیانی میان دو انگشت می‌گیرم و فوت می‌کنم، اما هیچ نوری از پره‌های نوک‌تیزش بیرون نمی‌زند. به او اعتراف می‌کنم تا روشن شود. آن‌گاه ستاره‌‌ای درخشان را به آسمان زندگی می‌آویزم. دورتر می‌ایستم و به بام سیاه‌مرده می‌نگرم. گردبادی از هزاران بادیان چشمک‌زن می‌تواند رنگ بر گونه‌ی گل‌های نامرئی بدمد و مهر از لب‌های صندوقچه بردارد.

 

پ.ن۱: آرزوی امشب‌، پیدا کردن نقشه‌ی خفته در صندوقچه است.

پ.ن۲: شاید تا روشنی هوا از یاد ببرم...

من هم می‌ترسم

2 ماه،2 هفته پیش در موج افکار نیمه‌شب
من هم می‌ترسم

همیشه ترس‌هایی داشتم، ترس‌هایی که گمان می‌کردم اگر بزرگ شوم، کوچک باقی می‌مانند؛ اما در این شب و روزها هیبت‌شان را می‌بینم که با من قد کشیده‌اند. مامان می‌گوید: «از همون اول راحت نمی‌خوابیدی. رهات می‌کردم و چهاردست‌و‌پا توی خونه می‌چرخیدی و بازی می‌کردی. بعد یه جایی خوابت می‌برد و برت می‌گردوندم سر جات.» و حالا، ناراحت‌تر و ترسوتر از قبل، پتو را مانند صدفی به دور خود پیچیده‌ام که مثلا خواب‌ام. پیش از این، با صدای نفس‌های آرام کسی در اتاق یا نشستن در سر جایش از خواب می‌پریدم، اما این روزها همان خواب خرگوشی را هم ندارم، بیدار بیدار بیدارم. تنها هنگامی که همه چشم‌هایشان باز است و رد پررنگی از هشیاری در خانه موج می‌زند و به‌ویژه زمانی که نورا بیدار است، می‌توانم چشم‌هایم را ساعتی روی هم بگذارم و میان خواب و بیداری تلوتلو بخورم، چون سایه‌هایی که لبه‌ی مژه‌هایم راه می‌روند را می‌شناسم. نمی‌توانم چشم‌هایم را روی سایه‌های نا‌آشنا ببندم. در کنار دوستان‌‌م، هرگاه ترسی ناخن‌هایش را به شیشه‌ی پنجره می‌کشد، من جلوتر می‌روم تا ببینم چنگال‌های کدام پلیدی است. ترسیدن مرا باور نمی‌کنند و گمان می‌کنند موجودی فضایی‌ هستم که ترس را نمی‌شناسد. حقیقت این است که تمام عمر مجبور بوده‌ام در چشم‌های تاریک اوهام نگاه کنم، آن‌قدر به آن‌ها خیره بمانم که چشم‌شان از تراوش وحشت خسته شود و به کنج سیاه‌‌شان بگریزند.

دونیمگی از دل‌تنگی

2 ماه،2 هفته پیش در واژه‌های سوار بر بوسه

مقدار یار هم‌نفس چون من نداند هیچ‌کس

ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را

_ سعدیِ جان

 

درود بر بابالنگ‌دراز چای‌به‌دست من

می‌دانم و امیدوارم تو نیز بدانی از نامی که در زمستانی دور برایت گذاشته‌ام، بی‌خبری. نخستین‌بار است که نامه‌‌ای برای تو را برداشته و روی سکوی جلوی تالار ایستاده‌ام و با صدای بلند می‌خوانم. واژه‌های بوسیده‌‌شده روی زبانم راه افتاده‌اند و تپش‌های قلبم را در گلو احساس می‌کنم. گفتم در آخرین رویایم نبودی. برای مردنت گریه کردم. اما لطفا زنده باش و نسیمی که روی خال زیر چشمت می‌نشیند را از بال‌بال‌زدن واژه‌های دور‌ من بدان. دلم برایت تنگ شده است و کمی مانده تا از دلتنگی نصف شوم. هیچ‌گاه از سعدی برایت خوانده‌ام؟ بیشتر از حافظ برایت می‌‌گفتم، چون دیوان جلد قرمز اناری‌اش همیشه بغل دستم بود. اما تو بیشتر از سعدی برایم زمزمه می‌کردی، از عاشقانه‌های سر به راه. امروز می‌خواستم بروم و بر پرتقال‌های کوچک آرامگاه‌ش درودی بفرستم و در گوشش بگویم: «پس الف کی قلاب می‌کشد؟ خیالش نه، خودش کی قلاب را می‌کشد؟» اما نرفتم، بداحوال بودم، زنی بداحوال و خواب‌آلود که لبه‌ی تیز بال‌ شکسته‌ی پروانه‌ها بر گوشتش کشیده می‌شد و آلبالو‌های بی‌حوصله می‌رویید. اگر رفته بودم، دلتنگی‌هایم را روی آینه‌ی قد بلند لک شده‌ی دیوار حیاط‌ به جا می‌گذاشتم؛ یا پای ستونی، به قد استوار تکیه می‌دادمش. شاید شکوفه‌های گرهک شده‌ی دلتنگی را در پیاله‌‌ای میناکاری‌ می‌ریختم و از بالا، دودستی به حوض ماهی سعدی می‌فرستادم تا غرق شوند. اما نرفتم و به جایش چارچلنگ دریچه را باز کردم و باران مصمم را به خانه راه دادم. ساعت‌ها با شاخه‌های نارنج در پنجره نشستم تا بوسه‌های احتمالی‌ای که با باران فرستاده‌ بودی به دستم برسند...

کاشی‌های شکسته

2 ماه،2 هفته پیش در موج افکار نیمه‌شب
کاشی‌های شکسته

دندان تیز خود را بر گوشت یکدیگر فرو می‌کنند، این میان باز مرا آزار می‌دهند و آزار می‌دهند و آزار می‌دهند و در پایان، یکدیگر را در آغوش می‌کشند. می‌فهمی؟ نه که عذرخواهی کنند و خداحافظی، بلکه یکدیگر را در آغوش می‌کشند و می‌بوسند. کاش بکش‌بکش نداشته باشند، اما دارند و آخر آسمان می‌ماند و حوضش، آسمانی که حتی روحش هیچ‌‌گاه خبردار نمی‌شود چه نقشی داشته است که خراش برداشته و حوضی که هیچ‌کس نمی‌داند چرا کاشی‌هایش را شکسته‌اند.

درحالی که لبه‌ی تیز کاشی‌ها انگشتانم را بریده‌اند، در گوش قطراتِ خونِ تراویده می‌‌گویم: «حالا که انصاف مرده یا خودش را به خواب زده، وقتی همه‌ی آزاردهندگان‌ام به جان یکدیگر می‌افتند در کدام سنگر پناه بگیرم که بیشتر زنده بمانم؟»

دیگر صحبت از خواستن نیست، باید از اینجا بروم. پیش از اینکه آینه‌ی ترسناک‌شان شوم، باید بروم.

 

پ.ن۱: دستی به مِجری چیزمیزهایم آوردم تا جایی باز شود، جایی برای کاشی‌های شکسته...

ارواح آشنای اجسام دور

2 ماه،3 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

فراموش کرده بودم که پیش از سال‌های خاکستری تندرو، قیچی جادویی بر پیوند زرین‌مان گذاشتم و قرچ، خود را از آن رهانیدم!

این لحظات زودگذر را در مکان‌هایی می‌گذرانم که به هیچ‌کدام از رنگ‌ها، بوها و بافت فرش‌هایش تعلق ندارم. نه که از ابتدا آشنا نبوده باشم، بلکه دیگر احساس هم‌قبیله بودنی در دست و بالم پیدا نمی‌کنم. هر دقیقه‌ای که بیشتر می‌مانم، گلویم بیشتر و بیشتر فشرده می‌شود و چشم‌هایم آتش می‌گیرند. انقدر با پوست لب‌هایم جنگیده‌ام که پاره‌پاره شده‌ و لای ناخن‌هایم خون جمع شده‌است. کاش زیر سقف آسمانی غریب فقط نیمروی کَره‌ای با نان سرد می‌خوردم، اما هوای آشنایی روی شانه‌ام لم داده بود. کی می‌توانم بند کفش‌م را گره بزنم و از درختان پرتقال عمارت کلاه‌فرنگی، به سوی چنارهای ولیعصر بگریزم؟ در غبطه غوطه‌ور می‌شوم و قلپ‌قلپ غصه می‌خورم. وصیت زنده‌ای کردم که اگر قرار است تلخ و گس باقی بمانم، پس روی چادر رنگی، جلوی آفتاب خشکم کند و پودرم را بپاشد روی زغال‌های داغ تا ترق‌ترق کنم. اما کلاهی بر سرم گذاشت و دست و پایم را به گردش برد. همان شب که نورا به گیره‌ی موی فلزی طلایی‌رنگ اشاره کرد و گفت: «ببین ستاره و صدف داره، خیلی به تو می‌آد!» و با خود اندیشیدم: «چون آبشش دارم بهم می‌آد؟» باید مکث و تخیلم را هل می‌دادم و بیشتر در خیابان‌های کوتاه خوش‌مزه قدم می‌زدم. کاش قد آن خیابان بلند بود، آن وقت پا تند می‌کردم و می‌رفتم و می‌رفتم و می‌رفتم تا به بادهای شتابان برسم؛ شاید یکی از آن بانوان نامرئی دست مرا می‌گرفت و با خود به ناکجاهای دور می‌برد.

سیرترشی با اندوه‌پلو

2 ماه،3 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

باران نم‌نمک روی موهایم می‌نشست. تنهایی در فضای گسترده و اندک‌مه‌آلودی ایستاده بودم، به گمانم دور و بر ارگ کریم‌خان بود. آفتاب تازه، ابرهای سپید‌خاکستری را پس زده و طلوع کرده بود. دستم را در غرب آسمان برای لمس رنگین‌کمانی چرخاندم، اما پیش از جوریدن‌اش با حس نفس‌های کسی روی پیشانی‌ام بیدار شدم.

یک چشمی نورا را می‌بینم که سرش را به دست‌‌اش تکیه داده است: «از وقتی خوابیدی کلا داری حرف می‌زنی.» باز هم؟ دو انگشت اشاره‌اش را در صورتم فرو می‌برد و می‌گوید: «لپات کو؟» پاسخ می‌دهم: «توی دوسالگی جا موندن.» و قهقهه سر می‌دهیم. مامان می‌گفت تنها یک بینی و جفتی چشم برایم باقی مانده است. احساس کم‌شدن ندارم، با این همه آب‌رفتگی، چرا انقدر سنگین‌ام؟ مژه‌هایم از پُروزنی، چشم‌هایم را به خوابی مدام وادار می‌کنند. پاهایم تکان نمی‌خورند و به زمین چسبیده‌اند. این سنگینی، از روی هم ریختن واژه‌های کرخت در درون‌ام است که سلوم سردم را پر کرده‌اند و میلی به ظهور ندارند. واژه‌هایی که در عالم رویا، از روزنه‌ی خواب گریخته و بر سر زبان، لباس تاریک وردهای گنگ را تن می‌کنند. شاید هرکدام در جست‌و‌جوی رنگین‌کمان خود باشند. می‌ترسم لب به رویشان باز کنم و به سینه و گلویم یورش بیاورند، نفس‌های قسطی‌ام را از میان شقه کنند و سرم سنگین‌تر شود. تحمل نفس‌های بریده و چشمان خیس را ندارم. قدیم‌ترها با خوردن خیارشور، دمپایی فرضی بر سر غم‌ها می‌کوبیدم. حالا که اندوه‌مرده شده‌ام، بلعیدن هیچ‌کدام از خمره‌های ترشی درون سرداب، دلم را آرام نمی‌کند. واج‌هایی که به پشت چشمانم می‌کوبند را مانند هسته‌ی چاقاله‌ی زردآلو قورت می‌دهم و می‌گویم: «می‌خوام سیر‌ترشی بندازم.» پیش از سال نو می‌خواستم درستش کنم، اما نشد که بشود، دبه‌ای سیر‌ترشی که پس از تولد سی‌سالگی‌ تُفتَک‌اش را بزنم. آن‌وقت سیرهای نرم و سیاه، دست بر دوش واژه‌های اندوهگین می‌گذارند و با خون دل من قورت‌شان می‌دهند و سیرهای دو مزه، پرده‌ی هردوگوش‌ام را کنار می‌زنند تا رنگین‌کمانی زاده شود.

تمامی حقوق برای واژه‌های زیر قالی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده