مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را
_ سعدیِ جان
درود بر بابالنگدراز چایبهدست من
میدانم و امیدوارم تو نیز بدانی از نامی که در زمستانی دور برایت گذاشتهام، بیخبری. نخستینبار است که نامهای برای تو را برداشته و روی سکوی جلوی تالار ایستادهام و با صدای بلند میخوانم. واژههای بوسیدهشده روی زبانم راه افتادهاند و تپشهای قلبم را در گلو احساس میکنم. گفتم در آخرین رویایم نبودی. برای مردنت گریه کردم. اما لطفا زنده باش و نسیمی که روی خال زیر چشمت مینشیند را از بالبالزدن واژههای دور من بدان. دلم برایت تنگ شده است و کمی مانده تا از دلتنگی نصف شوم. هیچگاه از سعدی برایت خواندهام؟ بیشتر از حافظ برایت میگفتم، چون دیوان جلد قرمز اناریاش همیشه بغل دستم بود. اما تو بیشتر از سعدی برایم زمزمه میکردی، از عاشقانههای سر به راه. امروز میخواستم بروم و بر پرتقالهای کوچک آرامگاهش درودی بفرستم و در گوشش بگویم: «پس الف کی قلاب میکشد؟ خیالش نه، خودش کی قلاب را میکشد؟» اما نرفتم، بداحوال بودم، زنی بداحوال و خوابآلود که لبهی تیز بال شکستهی پروانهها بر گوشتش کشیده میشد و آلبالوهای بیحوصله میرویید. اگر رفته بودم، دلتنگیهایم را روی آینهی قد بلند لک شدهی دیوار حیاط به جا میگذاشتم؛ یا پای ستونی، به قد استوار تکیه میدادمش. شاید شکوفههای گرهک شدهی دلتنگی را در پیالهای میناکاری میریختم و از بالا، دودستی به حوض ماهی سعدی میفرستادم تا غرق شوند. اما نرفتم و به جایش چارچلنگ دریچه را باز کردم و باران مصمم را به خانه راه دادم. ساعتها با شاخههای نارنج در پنجره نشستم تا بوسههای احتمالیای که با باران فرستاده بودی به دستم برسند...
دیشب زده بود به سرم. البته بیشتر اوقاتم همینگونه است، زده است به سرم! از فرت خستگی زود خوابم برد و مثل هرزمان دیگری که سر شب خوابم میبرد، طولی نکشید که پیش از بامداد بیدار شدم؛ با سردرد، تشنگی، کوفتگی و اندوه.
فکر کردم از اتاق بروم بیرون و در کتابخانه سرم را گرم کنم. اما حوصله نداشتم و همینجا غصهام را خوردم. نوشتههای قدیمی چند سال قبل را شخم زدم. آن سالها اصفهان را دوست داشتم؛ اما الان آن شهر برای من خالی است. وقتی کسی نباشد دست سرد آدم را بگیرد و در جیب کتش بگذارد، چطور میتواند در آنجا نفس بکشد؟
کتابهای قدیمی را فوت کردم. ارغنون را هنوز دارم، همچنین نرگس را. منظورم از هنوز< این است که بقیهی یادگاریهای آن روزها را ندارم؛ روزهایی که ماه در گوشم ترانه میخواند. ولی مگر آدم کتاب را کنار میگذارد؟ آن هم شعر، مگر شعر به پایان میرسد؟ من دیوانه هستم، اما دیوانهی نادان که نه!
امروز با خود وعده کردم شعر پنجم کتاب نرگس را بخوانم. شعر آن ماه گناهکار که تو بودی، ماه خجل، ماه خجل...
آذرشبی بود که خواب دیدم پشیمانی و اندوهگین. من اندوهت را نپذیرفتم، اما پیامم به گوشت نمیرسید. در روشنایی روز با خود میگفتم زهی خیال باطل.
بامدادی از دی رسید، باز آمدی گفتی متاسفی. من ترسیدم که نکند اصلا از آن خواب بیدار نشده باشم. با یک لایه لباس و پای برهنه به تراس رفتم. سرما، سرمای برف میتوانست بیدارم کند. هیهات که این بار بیدار بودم؛ تو آمده بودی با صدای بلند مرا ببوسی و مقداری اشک و تاسف در آغوشم گذاشتی.