You need to enable JavaScript to use this application.
مجموعاً 5 نوشته با موضوع "رقص واج‌ها" منتشر شده است.

چنگ فرورفته‌ی آفرینش در خاک جنگ

3 ماه،2 هفته پیش در رقص واج‌ها
چنگ فرورفته‌ی آفرینش در خاک جنگ

خط و نشان این چشم‌ها را خلیجی نامیدند

از آن روز، ابرهای موسمی تموز زیر پلکم می‌غرند

کاش چشمانی داشتم از آب‌های آزاد

هفتمین آدم نیز امروز در گوشم خواند:

«موهایت ایرانی است.»

و تیغه را گذاشت روی گردن‌ام و برید

دسته‌‌ی خرمایی‌ها

خاطرات طلایی مواج کودکی

و درود نقره‌ای‌ صاف جوانی را به کشتن داد

مادر شماتت می‌کند:

«نباید خاندان موها را به یک‌باره از هم جدا کرد

می‌ترسند!»

آه؛ دیگر از چه خواهند ترسید؟

بگذار پریشانی‌هایم را بدرقه کنم

شاید

شاید تارهایی از سرزمینی رها بر سرم نشستند

می‌گوید: «چهره‌ات...»

واژه‌ها سنگر می‌گیرند

صورتم در خون خفه می‌شود

گروس به جایم ناله می‌کند:

«چهرام بیشتر به جنگ رفته است، تا به مادرم...»

 

پ.ن: خسته‌ام، بریده‌ام و مه‌آلود از این توصیفات هزارباره؛ کاش زبان به دندان گرفته بودم و شهریاری از قصه مرا می‌کشت.

جویده جویده زندگی کردم

4 ماه،2 هفته پیش در رقص واج‌ها

می‌خواستم جویده جویده بمیرم

اما جویده جویده زندگی کردم

رنج‌های امیدواری را

مثل توله‌هایم به دندان گرفتم

و هرگز از تو پنهان نکردم

چه‌چیز در من تمام نمی‌شود

که فرو رفتن الوارها در آب

تمامی ندارد

_ حسین صفا

حسابی نمرده‌ام!

4 ماه،3 هفته پیش در رقص واج‌ها، نجوای دارک‌کمدی یک روح

حسابی نمرده‌ام

می‌خواهم فرش قرمز کوه‌پایه را ببینم

تو نمی‌دانی

سال‌هاست آن دشت‌های شقایق

دانه‌ای گل نزاییده‌اند

چشم آرزومندت را می‌بوسم

از گونه‌ی گرمت مژه‌ می‌دزدم

به یاد می‌آورم

صدای پدر در زیر سایه‌ی کوه می‌پیچد:

«شقایق‌ها زود پرپر می‌شوند»

گلبرگ‌شان را لمس می‌کنم

زیر آفتاب بزرگ می‌درخشند

میان ساقه‌های بلندشان فرو می‌روم

عطر آب و خاک را مزه می‌کنم

تلخی شوریدگی در سرم کرشمه می‌ریزد

نسیم باختری دامن دشت را به تلاطم انداخته

به رقص‌شان گوش می‌سپارم

شقایق‌های خنیاگر

باران زمزمه می‌کنند

دست نوازشگر از سرش برمی‌دارم

دو گل‌برگ فرو می‌افتند

یکی دیگر نیز

آخرین‌شان خم می‌شود

تاب می‌خورد و سر پا می‌ایستد

چشم انتظار سقوط می‌نشینم

او حسابی نمرده‌است

در کنار انبوه پرچم‌های سیاه

به رقص تنهایی‌اش ادامه می‌دهد

 

پ.ن: عنوان، نام وارونه‌گشته‌ی یکی از داستان‌های قدیمی‌ام است...

مردن خالی، کل‌های باقی

5 ماه،1 هفته پیش در رقص واج‌ها، نجوای دارک‌کمدی یک روح

شرمگینی چرا؟

آن‌ پرندگان مهاجر

در اندیشه‌ی کوچ نبودند

رفتند تا خورشید را بیاورند

نوشیدن این قطرات اندک زندگی را از خود دریغ کرده‌ای

از کنج اندوه بیرون آی

که برایت کل‌های بلند بکشم

نگران چشم‌ها نباش

نگران تفنگ‌ها هم

کسی چه می‌داند عیش است یا عزا

گریه کن

تا راه خنده باز شود

برقص

بگذار بال‌هایت نقش پرواز بگیرند

فرداروزی که زندگی میزبان شود

تو با این شرم از زنده بودن به سرسرایش روانه نشو

پس بازپس‌گرفتن زندگی چه می‌شود

پیش از کشته شدن که نباید مرد

نبودن

2 سال،6 ماه پیش در رقص واج‌ها

مانده‌ایم

تا ببینیم

نبودن را

 

_ سایه

تمامی حقوق برای واژه‌های زیر قالی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده