خط و نشان این چشمها را خلیجی نامیدند
از آن روز، ابرهای موسمی تموز زیر پلکم میغرند
کاش چشمانی داشتم از آبهای آزاد
هفتمین آدم نیز امروز در گوشم خواند:
«موهایت ایرانی است.»
و تیغه را گذاشت روی گردنام و برید
دستهی خرماییها
خاطرات طلایی مواج کودکی
و درود نقرهای صاف جوانی را به کشتن داد
مادر شماتت میکند:
«نباید خاندان موها را به یکباره از هم جدا کرد
میترسند!»
آه؛ دیگر از چه خواهند ترسید؟
بگذار پریشانیهایم را بدرقه کنم
شاید
شاید تارهایی از سرزمینی رها بر سرم نشستند
میگوید: «چهرهات...»
واژهها سنگر میگیرند
صورتم در خون خفه میشود
گروس به جایم ناله میکند:
«چهرام بیشتر به جنگ رفته است، تا به مادرم...»
پ.ن: خستهام، بریدهام و مهآلود از این توصیفات هزارباره؛ کاش زبان به دندان گرفته بودم و شهریاری از قصه مرا میکشت.