You need to enable JavaScript to use this application.

آبی، شجاعت و چیزهای دیگر

3 ماه،3 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
آبی، شجاعت و چیزهای دیگر

دین پریست:

«شادترین کشورها مانند شادترین زن‌ها، هیچ تاریخی ندارند.»

_ امیلی در نیومون؛ ال. ام. مونتگمری

 

در اسفند سال گذشته، دو روز مانده به نوروز، سارافونی آسمانی تن کرده بودم، در سرای فیل بازار وکیل راه می‌رفتم و زمزمه می‌کردم: «دیگر امسال واقعا می‌خواهم آبی باشم، آبی پررنگ.» زیر آن طاق‌‌های پرطمطراق که مرا به یاد مادر سپید‌چهره‌ی خود در قیصریه‌ی لار می‌انداختند، به دنبال خودم بودم. پسین آن روز، صفحه‌ی نخست دفتر بولت‌ژورنالم را با دستور «شجاع باش!» آغاز کردم. حالا می‌خواهم جام شجاعت این سال را تا آخر بنوشم. آبی سنگین را از پس نقاب یاسی سرخوش بیرون می‌کشم و تن می‌زنم. جوهرم را نمی‌پوشانم و دیگر ردپای نیمه‌شب یا آسمانی را که گوش دیگران را تیز می‌کند، انکار نمی‌کنم و نمی‌گویم: «آه نه، اتفاقی است!» قایم کردن رنگ‌ام مانند این است که درد، شرم، خون‌ریزی، کشت‌وکشتار و کودتاهای زن بودن‌ام را مخفی کنم و بی‌سرگذشت و بی‌بخار باشم.

بهار گذشته، در دفترم نوشته بودم: «زن باش!» و به یاد می‌آورم که در زن بودن شجاعت بیشتری داشتم. امروز آن را پس گرفته‌ام. هنوز نوری ندارم، اما به هر حال ایستاده‌ام. دیگر زیادی گذاشته‌ام جهان برایم زبان‌درازی و قمپز در کند؛ مژده به مردان که نامی درخور دارند. برپا شده‌ام و نمی‌دانم امروز پلیور پولیشی‌ام را بپوشم یا آن پیراهن ساحلی، بس که هوا معلومی‌اش نیست! خودکاری برداشته‌ام که بنویسم، یا به بهشت می‌روم یا به جهنم. هرچه باشد بهتر از ماندن در برزخ است. دست‌کم هیزم‌های جهنم کامل می‌سوزند و به پت‌پت و دود نمی‌افتند.

ایستاده‌ام و باز می‌خواهم زن باشم. زنی که به خود بازگشته است، صندوق اندوه‌اش را گردگیری کرده و پذیرای اندکی خنده است؛ چون هنوز کُلکُلاتی صدایش می‌زنند. از شادترین زنان نبوده و نخواهد بود. خب، پرندگانی هستند که شاید همیشه آواز نخوانند، اما سرانجام سایه‌شان روی شاخه‌های کُنار به چشم می‌خورد.

 

پ.ن: کلکلاتی همان چکاوک کاکلی است. عمو میم، عمویی که من پنج ساله را روی موتور می‌نشاند و با خود به مزرعه‌ی ذرت می‌برد، به خاطر قبیله‌ی خنده‌هایم، این لقب را به من داد.

به سپیدی رهایی

3 ماه،3 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
به سپیدی رهایی

نیم‌روزی که آفتاب روی گرفته بود، با کمبود نور به خانه‌ی اهالی سرک و پاتک می‌کشیدم. شمس خفته، چهره‌اش را با پروانه برقه کرده بود. از لابه‌لای گل‌برگ‌های بهار الینا، پروانه‌هایی سُپ عسل روی سر گرفته بودند. پروانه‌های نامرئی خود را به پنجره‌ی بزرگ می‌کوبیدند تا نرجس در را به‌روی‌شان باز کند. در جایی پروانه‌ای پیله‌ی روی برگ پرتقال را کنار می‌زد که از مینا به گیتا پناه ببرد. در دشت راوی، جمع اضداد بود‌ و پروانه‌های سیاه و سفید به دور یک ترمه نشسته بودند. میان تلالوی مهتاب، پروانه‌های خاکی با گذشته‌ای بر دوش می‌دویدند و اینجا، همین‌جا، پروانه‌ها بر بال رهایی مرهم می‌گذاشتند. از دیدن آن همه پرواز نیمه‌تمام، شگفتی بیخ گلویم را گرفت و تقه‌ای بر قلبم کوبید. واژه‌های مجبور را راهی گوش مهتاب کردم و گفتم: «امشب قفل هر مجری‌ای را باز می‌کنم، پروانه می‌بینم. شاید آخر پروانه‌ها نجات‌مان دهند.» براق شد، درخشندگی اطمینان و بازجویی‌اش از مژه‌هایم آویزان ماند و پرسید: «شاید؟» باید دست بر کتاب‌های مرتفع گذاشته و به باید اعتراف می‌کردم؛ اما دهان به شک باز کردم و پاسخ دادم: «نمی‌دانم، این روزها و این شب‌ها قطعیت کابوس وهم‌ناکی است که تنم را می‌جود، وهم از داشتن امید واهی. تنها نقطه امیدی در حد شاید دارم، آن هم برای پروانه‌ای سپید که نوک انگشت‌م را بگیرد و با خود ببرد...»

نزدیکتر به π

3 ماه،4 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
نزدیکتر به π

_ بنویس تا اتفاق بیافتد!

_ نه؛ اتفاق‌افتاده‌ها را می‌نویسم که از یادم نروند.

دارم ثانیه به ثانیه دم‌ مرگ‌تر می‌شوم، مانند نزدیک شدن به عدد π، نمی‌توانم بمیرم. انگار مرگ گریخته و عزرائیل خاک‌برسر هم مرا تا عدم همراهی نمی‌کند. در نقطه‌ی ثقل سن یک‌‌لنگه‌پا ایستاده‌ام، پای دیگرم را جلو می‌برم و می‌پرسم: «حالا دودستماله برقصم یا چمکی؟» اما همان‌جا در میانه‌ی میدان، باز در گوشه‌ام، گوشه، خودم تنها. گاهی خود نیز ترک کنج می‌کنم و نمی‌دانم کجایم که نیستم، که نمی‌بینی‌ام!

مگر آدم چندبار دم مرگ زندگی می‌کند؟ شاید در اینجا و آنجا برایشان یاس‌های کویتی قایم کرده باشم، اما به آن‌ها گفته‌ام دوست‌شان دارم؟ حتی به‌شان نگفته‌ام چه موقع آن گوشه را برایم روشن کرده‌اند.

وصیت‌نامه‌ است؟ نمی‌دانم. اگر باشد، من چه دارم بگذارم به‌ جز واژه‌های شلخته؟ جز یادآوری نور قلب‌شان؟ نمی‌دانم. به ماه اعتراف کردم: «وقتی می‌گویم نمی‌دانم، یعنی نمی‌توانم چیزی جز همین‌ها بگویم.» مرا ببخش، واژه‌ها کم می‌آیند، کوتاه می‌آیند، واژه‌ها خسته‌اند عزیز من. سگرمه‌هایت را به هم گره نزن. من همان آسمان‌ام که می‌گفت: «همه عزیز نیستند، همه دوست نیستند، همه فلان نیستند و از واژه‌ها درست استفاده کن.» اگر این روزها به همه می‌‌گویم عزیزم، اگر همه را می‌بوسم، اگر دست‌هایم از دریای مازندران تا خلیج فارس کش آمده‌اند و همه را در آغوش می‌کشم، بدان همچنان سر همان حرفم هستم و هیچ آجری از خانه‌ای که از برخورد بمب‌ها خراب شد، به سرم نخورده است. آن‌ها عزیزند و اهل "هم" هستند، هم‌خانواده، هم‌سرزمین، همدم و هم‌چایی. اگر در این ساعت‌های پیرکننده‌ی زودگذر در آغوش‌شان نکشم، ایران‌بانو از غفلت و دل‌سردی این دختر وسطی‌اش چه کند؟ مادرم طاقت خیلی چیزها را دارد، اما این را نه.

شاید دست‌هایم را به طور شفافی برای آغوشی محکم باز نکرده باشم، اما اگر با تو صحبت می‌کنم و نامت را می‌گویم یا نسیم راه رفتنم به پاچه‌ی شلوارت گیر می‌کند، بدان عزیز منی و فرق سرت را می‌بوسم؛ زیرا دیروز شیفته‌ی ذره‌ای آدم بودم و امروز؟ شیفته‌ی دو ذره...

شوق التجا

4 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
شوق التجا

قفل مِجری پروانه‌های زخمی‌ را برایت باز می‌کنم. درِ گوشت نه، در آغوشت، میان فاصله‌ی ریشه‌هایمان رازی را فاش می‌کنم. مانند هر زمان دیگری که مچم را گرفته باشند، خنده‌ی نفس‌بریده‌ای سر می‌دهم و می‌گویم: «من عاشق بودم، از همان آغاز.» کدام آغاز؟ همان لحظه‌ای که یک نوزاد زنده گریه می‌کند، اما می‌گویند آسمان خندیده است.

تا چشم حافظه‌ام کار می‌کند، در تاریک و روشن‌ام عاشق و شیفته بوده‌ام؛ شیفته‌ی بودن، زمان، گیتا، خنکای هوای دم و ذره‌ای آدم.

روزی که آفتاب بر برف‌های تهران می‌تابید، جوانی پس از دو فصل درِ سن و سال کوبید و وارد شد. من از گام برداشتن و دویدن با واژه‌ها دست برداشته بودم و سینه‌خیز می‌رفتم. آن روز نو، الف دست یخ‌زده‌ام را در جیب کتش گذاشته بود و در حالی که گزآردی کرمانی در دهانمان آب می‌شد، به نقاشی‌ای از استاد فرشچیان نگاه می‌کردیم که نامش التجا بود. از الف پرسیدم: «التجا یعنی چی؟» خب، زن‌ها فکر می‌کنند فردی که زیر گوش‌شان شعر و ترانه می‌خواند، معنی تمام واژه‌ها را می‌داند...

روزها گذشتند و تنها شیفتگی‌های دیرین ماندند و من معنای التجا را یافتم؛ التجا، پناه بردن بود و همچنان پناه بردن است.

از پی روزهای گذشته، بامدادی ایستاده مانده بود و سکوت و سکون خود را بر سرم آوار می‌کرد. نجواهای عاشقانه از سکوت غلیظ بروز نمی‌کردند و دهان‌بسته در گوشه‌ای برای خودم نوشتم:

کسی به ما نگفت

عاشق که شدی

بیا و به من از شوق التجا بگو

بهار سپید بادام

4 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

به من گفت خواهر بزرگتر! آه من نمی‌دانم خواهر بزرگتر دختری بودن باید چه حسی داشته باشد، زیرا تا این لحظه فقط کوچک‌تری بوده‌ام، نه بزرگتر. شاید باید خواهرهای کوچک‌تر را عمیق‌تر در آغوش کشید؟ یا باید آن شکوفه‌های بادام سپیدی که موجب زندگی‌بخش شدن غرش آسمان، سختی کوه‌های زاگرس جنوبی و مه وهم‌انگیز امروز می‌شدند را در جیب‌شان گذاشت و گفت: «برایت بهار آورده‌ام، بهار بادام.»

شلوغی نبودن

4 ماه پیش در بالَـکی از کتاب

عجیب است که چطور حرف نزدن بهتر از حرف زدن است. سکوت حرف‌های بیشتری برای گفتن دارد، همانطور که نبودن یک فرد، می‌تواند بیشتر از بودنش چشمگیر باشد.

_ امیلی در نیومون

پایانی گریزان

4 ماه،1 هفته پیش در موج افکار نیمه‌شب

دیروز عاشق بودم

امروز هم عاشقم

دیروز زندگی کردم

اما امروز،

باید همان دیروز آن باد از سرما افتاده‌ی بهاری

نوازش را کنار گذاشته

و هلم می‌داد،

پیش از آنکه انگشت دست چپم را بگیرد و با خود ببرد...

از کنار پرتگاه گذشتم

مماس و آرام

نه برای اینکه نیفتم

برای اینکه زمان داشته باشم

زمانی برای مردن

دور می‌شدم و پشت سرم را نگاه می‌کردم

کاش این‌سوی بلندی، به آغوشت پرتاب می‌شدم

سرد بود

بادهای سوزناک می‌وزید

آن‌وقت دوطرف کتت را به رویم باز می‌کردی

من دو دستم را دورت می‌پیچیدم

درهای کت را روی تنم می‌بستی

در آغوشت حل می‌شدم

گرم می‌شدم و

یخ‌های دنیا از تنم چکه‌چکه به زمین می‌ریختند

دیروز زندگی کردم

اما امروز،

آه؛ کاش همان دیروز به پایان می‌رسیدم...

شیرینی شکوفه‌ها

4 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
شیرینی شکوفه‌ها

داشتم فهرست خرید را می‌نوشتم که «میرزا قلی رمضان» زنگ زد. چقدر چند روز قبل مدام «نون شماره‌ی ۲» را در مخاطبینم جست‌وجو کردم و پیدایش نکردم! آخر یاد دسته‌گلم افتادم که اسمش را به میرزا... تغییر داده بودم!

صبح داشتم آماده می‌شدم و به این فکر می‌کردم: «کی این همه مو رو خشک می‌کنه؟» و برای نون‌ها پیام گذاشتم: «بیداریونه؟ من تا یک‌ربع دیگه راه می‌افتم...»

یک تعریف دیگر برای خانه پیدا کردم، جایی که آدم در آن‌جا یک جفت دمپایی، مسواک و پتو دارد. دیگر چه؟ جایی که برای ناهار دعوت می‌شوی اما باید از صبح گاه تشریف‌ ببری که چاشت را با صاحب‌خانه بخورید.

آن‌روز آسمان به طور شگفت‌انگیزی هم‌رنگ اردیبهشت و هم‌دمای فروردین بود، آبی و خنک‌...

خندان و با دو کیلومتر لبخند وارد حیاط شدم که عروس شده بود! یکی از درخت‌ها سراکله‌اش پر از شکوفه بود. رفتم و یک دم عمیق از بوی عسلی‌شان گرفتم. وای بوی شهد و شیرینی می‌دادند، شیرینی‌های پای سفره‌ی عید. دلم می‌خواست یک دانه شکوفه بگذارم روی زبانم و مزه‌مزه کنم.

یک تعریف دیگر برای خانه پیدا کردم، جایی که سراغ درختانش را می‌گیری.

بعد بدو‌بدو پله‌ها را بالا و در آغوش نون شماره‌ی ۳ فرو رفتم. گفت: «چایی گذاشتم.»

نون صبحانه را آماده می‌کرد، من به گرم کردن نان سنگکی که شب گذشته خریده بودم مشغول شدم و تکه‌های نان داغ را زیر جفت دندان‌های خرگوشی‌ام می‌گذاشتم...

بعد از صبحانه رفتیم حیاط و در تاب نشستیم، سکوت و سرما. زمان آن‌قدر گذشت که سایه‌هایمان جابه‌جا شد.

یک تعریف دیگر برای خانه پیدا کردم، جایی که آدم‌هایش بتوانند کنار یکدیگر سکوت کنند.

آنقدر عطر شکوفه‌ها را بو کشیدم که حس می‌کردم مغزم شیرین شده است! ته گلویم شیرین شده بود، دم‌هایی که فرو می‌دادم، شیرین بودند و نگرانی عجیبی در ذهنم پیچید: «آلوئول‌های ریه‌ام نوچ و چسبناک نشوند!»

 

پ.ن: از ۷ اسفند؛ اصلا به واژه‌ها سخت نگرفتم و همین‌طوری به هم بافتم‌شون که بیان اینجا بمونن...

تمامی حقوق برای واژه‌های زیر قالی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده