آبی، شجاعت و چیزهای دیگر

دین پریست:

«شادترین کشورها مانند شادترین زن‌ها، هیچ تاریخی ندارند.»

_ امیلی در نیومون؛ ال. ام. مونتگمری

 

در اسفند سال گذشته، دو روز مانده به نوروز، سارافونی آسمانی تن کرده بودم، در سرای فیل بازار وکیل راه می‌رفتم و زمزمه می‌کردم: «دیگر امسال واقعا می‌خواهم آبی باشم، آبی پررنگ.» زیر آن طاق‌‌های پرطمطراق که مرا به یاد مادر سپید‌چهره‌ی خود در قیصریه‌ی لار می‌انداختند، به دنبال خودم بودم. پسین آن روز، صفحه‌ی نخست دفتر بولت‌ژورنالم را با دستور «شجاع باش!» آغاز کردم. حالا می‌خواهم جام شجاعت این سال را تا آخر بنوشم. آبی سنگین را از پس نقاب یاسی سرخوش بیرون می‌کشم و تن می‌زنم. جوهرم را نمی‌پوشانم و دیگر ردپای نیمه‌شب یا آسمانی را که گوش دیگران را تیز می‌کند، انکار نمی‌کنم و نمی‌گویم: «آه نه، اتفاقی است!» قایم کردن رنگ‌ام مانند این است که درد، شرم، خون‌ریزی، کشت‌وکشتار و کودتاهای زن بودن‌ام را مخفی کنم و بی‌سرگذشت و بی‌بخار باشم.

بهار گذشته، در دفترم نوشته بودم: «زن باش!» و به یاد می‌آورم که در زن بودن شجاعت بیشتری داشتم. امروز آن را پس گرفته‌ام. هنوز نوری ندارم، اما به هر حال ایستاده‌ام. دیگر زیادی گذاشته‌ام جهان برایم زبان‌درازی و قمپز در کند؛ مژده به مردان که نامی درخور دارند. برپا شده‌ام و نمی‌دانم امروز پلیور پولیشی‌ام را بپوشم یا آن پیراهن ساحلی، بس که هوا معلومی‌اش نیست! خودکاری برداشته‌ام که بنویسم، یا به بهشت می‌روم یا به جهنم. هرچه باشد بهتر از ماندن در برزخ است. دست‌کم هیزم‌های جهنم کامل می‌سوزند و به پت‌پت و دود نمی‌افتند.

ایستاده‌ام و باز می‌خواهم زن باشم. زنی که به خود بازگشته است، صندوق اندوه‌اش را گردگیری کرده و پذیرای اندکی خنده است؛ چون هنوز کُلکُلاتی صدایش می‌زنند. از شادترین زنان نبوده و نخواهد بود. خب، پرندگانی هستند که شاید همیشه آواز نخوانند، اما سرانجام سایه‌شان روی شاخه‌های کُنار به چشم می‌خورد.

 

پ.ن: کلکلاتی همان چکاوک کاکلی است. عمو میم، عمویی که من پنج ساله را روی موتور می‌نشاند و با خود به مزرعه‌ی ذرت می‌برد، به خاطر قبیله‌ی خنده‌هایم، این لقب را به من داد.