شوق التجا

قفل مِجری پروانه‌های زخمی‌ را برایت باز می‌کنم. درِ گوشت نه، در آغوشت، میان فاصله‌ی ریشه‌هایمان رازی را فاش می‌کنم. مانند هر زمان دیگری که مچم را گرفته باشند، خنده‌ی نفس‌بریده‌ای سر می‌دهم و می‌گویم: «من عاشق بودم، از همان آغاز.» کدام آغاز؟ همان لحظه‌ای که یک نوزاد زنده گریه می‌کند، اما می‌گویند آسمان خندیده است.

تا چشم حافظه‌ام کار می‌کند، در تاریک و روشن‌ام عاشق و شیفته بوده‌ام؛ شیفته‌ی بودن، زمان، گیتا، خنکای هوای دم و ذره‌ای آدم.

روزی که آفتاب بر برف‌های تهران می‌تابید، جوانی پس از دو فصل درِ سن و سال کوبید و وارد شد. من از گام برداشتن و دویدن با واژه‌ها دست برداشته بودم و سینه‌خیز می‌رفتم. آن روز نو، الف دست یخ‌زده‌ام را در جیب کتش گذاشته بود و در حالی که گزآردی کرمانی در دهانمان آب می‌شد، به نقاشی‌ای از استاد فرشچیان نگاه می‌کردیم که نامش التجا بود. از الف پرسیدم: «التجا یعنی چی؟» خب، زن‌ها فکر می‌کنند فردی که زیر گوش‌شان شعر و ترانه می‌خواند، معنی تمام واژه‌ها را می‌داند...

روزها گذشتند و تنها شیفتگی‌های دیرین ماندند و من معنای التجا را یافتم؛ التجا، پناه بردن بود و همچنان پناه بردن است.

از پی روزهای گذشته، بامدادی ایستاده مانده بود و سکوت و سکون خود را بر سرم آوار می‌کرد. نجواهای عاشقانه از سکوت غلیظ بروز نمی‌کردند و دهان‌بسته در گوشه‌ای برای خودم نوشتم:

کسی به ما نگفت

عاشق که شدی

بیا و به من از شوق التجا بگو