نیمروزی که آفتاب روی گرفته بود، با کمبود نور به خانهی اهالی سرک و پاتک میکشیدم. شمس خفته، چهرهاش را با پروانه برقه کرده بود. از لابهلای گلبرگهای بهار الینا، پروانههایی سُپ عسل روی سر گرفته بودند. پروانههای نامرئی خود را به پنجرهی بزرگ میکوبیدند تا نرجس در را بهرویشان باز کند. در جایی پروانهای پیلهی روی برگ پرتقال را کنار میزد که از مینا به گیتا پناه ببرد. در دشت راوی، جمع اضداد بود و پروانههای سیاه و سفید به دور یک ترمه نشسته بودند. میان تلالوی مهتاب، پروانههای خاکی با گذشتهای بر دوش میدویدند و اینجا، همینجا، پروانهها بر بال رهایی مرهم میگذاشتند. از دیدن آن همه پرواز نیمهتمام، شگفتی بیخ گلویم را گرفت و تقهای بر قلبم کوبید. واژههای مجبور را راهی گوش مهتاب کردم و گفتم: «امشب قفل هر مجریای را باز میکنم، پروانه میبینم. شاید آخر پروانهها نجاتمان دهند.» براق شد، درخشندگی اطمینان و بازجوییاش از مژههایم آویزان ماند و پرسید: «شاید؟» باید دست بر کتابهای مرتفع گذاشته و به باید اعتراف میکردم؛ اما دهان به شک باز کردم و پاسخ دادم: «نمیدانم، این روزها و این شبها قطعیت کابوس وهمناکی است که تنم را میجود، وهم از داشتن امید واهی. تنها نقطه امیدی در حد شاید دارم، آن هم برای پروانهای سپید که نوک انگشتم را بگیرد و با خود ببرد...»