به من گفت خواهر بزرگتر! آه من نمی‌دانم خواهر بزرگتر دختری بودن باید چه حسی داشته باشد، زیرا تا این لحظه فقط کوچک‌تری بوده‌ام، نه بزرگتر. شاید باید خواهرهای کوچک‌تر را عمیق‌تر در آغوش کشید؟ یا باید آن شکوفه‌های بادام سپیدی که موجب زندگی‌بخش شدن غرش آسمان، سختی کوه‌های زاگرس جنوبی و مه وهم‌انگیز امروز می‌شدند را در جیب‌شان گذاشت و گفت: «برایت بهار آورده‌ام، بهار بادام.»