نزدیکتر به π

_ بنویس تا اتفاق بیافتد!

_ نه؛ اتفاق‌افتاده‌ها را می‌نویسم که از یادم نروند.

دارم ثانیه به ثانیه دم‌ مرگ‌تر می‌شوم، مانند نزدیک شدن به عدد π، نمی‌توانم بمیرم. انگار مرگ گریخته و عزرائیل خاک‌برسر هم مرا تا عدم همراهی نمی‌کند. در نقطه‌ی ثقل سن یک‌‌لنگه‌پا ایستاده‌ام، پای دیگرم را جلو می‌برم و می‌پرسم: «حالا دودستماله برقصم یا چمکی؟» اما همان‌جا در میانه‌ی میدان، باز در گوشه‌ام، گوشه، خودم تنها. گاهی خود نیز ترک کنج می‌کنم و نمی‌دانم کجایم که نیستم، که نمی‌بینی‌ام!

مگر آدم چندبار دم مرگ زندگی می‌کند؟ شاید در اینجا و آنجا برایشان یاس‌های کویتی قایم کرده باشم، اما به آن‌ها گفته‌ام دوست‌شان دارم؟ حتی به‌شان نگفته‌ام چه موقع آن گوشه را برایم روشن کرده‌اند.

وصیت‌نامه‌ است؟ نمی‌دانم. اگر باشد، من چه دارم بگذارم به‌ جز واژه‌های شلخته؟ جز یادآوری نور قلب‌شان؟ نمی‌دانم. به ماه اعتراف کردم: «وقتی می‌گویم نمی‌دانم، یعنی نمی‌توانم چیزی جز همین‌ها بگویم.» مرا ببخش، واژه‌ها کم می‌آیند، کوتاه می‌آیند، واژه‌ها خسته‌اند عزیز من. سگرمه‌هایت را به هم گره نزن. من همان آسمان‌ام که می‌گفت: «همه عزیز نیستند، همه دوست نیستند، همه فلان نیستند و از واژه‌ها درست استفاده کن.» اگر این روزها به همه می‌‌گویم عزیزم، اگر همه را می‌بوسم، اگر دست‌هایم از دریای مازندران تا خلیج فارس کش آمده‌اند و همه را در آغوش می‌کشم، بدان همچنان سر همان حرفم هستم و هیچ آجری از خانه‌ای که از برخورد بمب‌ها خراب شد، به سرم نخورده است. آن‌ها عزیزند و اهل "هم" هستند، هم‌خانواده، هم‌سرزمین، همدم و هم‌چایی. اگر در این ساعت‌های پیرکننده‌ی زودگذر در آغوش‌شان نکشم، ایران‌بانو از غفلت و دل‌سردی این دختر وسطی‌اش چه کند؟ مادرم طاقت خیلی چیزها را دارد، اما این را نه.

شاید دست‌هایم را به طور شفافی برای آغوشی محکم باز نکرده باشم، اما اگر با تو صحبت می‌کنم و نامت را می‌گویم یا نسیم راه رفتنم به پاچه‌ی شلوارت گیر می‌کند، بدان عزیز منی و فرق سرت را می‌بوسم؛ زیرا دیروز شیفته‌ی ذره‌ای آدم بودم و امروز؟ شیفته‌ی دو ذره...