شیرینی شکوفه‌ها

داشتم فهرست خرید را می‌نوشتم که «میرزا قلی رمضان» زنگ زد. چقدر چند روز قبل مدام «نون شماره‌ی ۲» را در مخاطبینم جست‌وجو کردم و پیدایش نکردم! آخر یاد دسته‌گلم افتادم که اسمش را به میرزا... تغییر داده بودم!

صبح داشتم آماده می‌شدم و به این فکر می‌کردم: «کی این همه مو رو خشک می‌کنه؟» و برای نون‌ها پیام گذاشتم: «بیداریونه؟ من تا یک‌ربع دیگه راه می‌افتم...»

یک تعریف دیگر برای خانه پیدا کردم، جایی که آدم در آن‌جا یک جفت دمپایی، مسواک و پتو دارد. دیگر چه؟ جایی که برای ناهار دعوت می‌شوی اما باید از صبح گاه تشریف‌ ببری که چاشت را با صاحب‌خانه بخورید.

آن‌روز آسمان به طور شگفت‌انگیزی هم‌رنگ اردیبهشت و هم‌دمای فروردین بود، آبی و خنک‌...

خندان و با دو کیلومتر لبخند وارد حیاط شدم که عروس شده بود! یکی از درخت‌ها سراکله‌اش پر از شکوفه بود. رفتم و یک دم عمیق از بوی عسلی‌شان گرفتم. وای بوی شهد و شیرینی می‌دادند، شیرینی‌های پای سفره‌ی عید. دلم می‌خواست یک دانه شکوفه بگذارم روی زبانم و مزه‌مزه کنم.

یک تعریف دیگر برای خانه پیدا کردم، جایی که سراغ درختانش را می‌گیری.

بعد بدو‌بدو پله‌ها را بالا و در آغوش نون شماره‌ی ۳ فرو رفتم. گفت: «چایی گذاشتم.»

نون صبحانه را آماده می‌کرد، من به گرم کردن نان سنگکی که شب گذشته خریده بودم مشغول شدم و تکه‌های نان داغ را زیر جفت دندان‌های خرگوشی‌ام می‌گذاشتم...

بعد از صبحانه رفتیم حیاط و در تاب نشستیم، سکوت و سرما. زمان آن‌قدر گذشت که سایه‌هایمان جابه‌جا شد.

یک تعریف دیگر برای خانه پیدا کردم، جایی که آدم‌هایش بتوانند کنار یکدیگر سکوت کنند.

آنقدر عطر شکوفه‌ها را بو کشیدم که حس می‌کردم مغزم شیرین شده است! ته گلویم شیرین شده بود، دم‌هایی که فرو می‌دادم، شیرین بودند و نگرانی عجیبی در ذهنم پیچید: «آلوئول‌های ریه‌ام نوچ و چسبناک نشوند!»

 

پ.ن: از ۷ اسفند؛ اصلا به واژه‌ها سخت نگرفتم و همین‌طوری به هم بافتم‌شون که بیان اینجا بمونن...