دیروز عاشق بودم

امروز هم عاشقم

دیروز زندگی کردم

اما امروز،

باید همان دیروز آن باد از سرما افتاده‌ی بهاری

نوازش را کنار گذاشته

و هلم می‌داد،

پیش از آنکه انگشت دست چپم را بگیرد و با خود ببرد...

از کنار پرتگاه گذشتم

مماس و آرام

نه برای اینکه نیفتم

برای اینکه زمان داشته باشم

زمانی برای مردن

دور می‌شدم و پشت سرم را نگاه می‌کردم

کاش این‌سوی بلندی، به آغوشت پرتاب می‌شدم

سرد بود

بادهای سوزناک می‌وزید

آن‌وقت دوطرف کتت را به رویم باز می‌کردی

من دو دستم را دورت می‌پیچیدم

درهای کت را روی تنم می‌بستی

در آغوشت حل می‌شدم

گرم می‌شدم و

یخ‌های دنیا از تنم چکه‌چکه به زمین می‌ریختند

دیروز زندگی کردم

اما امروز،

آه؛ کاش همان دیروز به پایان می‌رسیدم...