_ کدام احمقی در تاریکی نیمهشب کز میکند، کتاب ترسناک میخواند و بهطور احمقانهتری به نتهای وهمآلود گوش میدهد؟
_ خودتان قربان!
پنجرهی هال را نیمهباز گذاشتم. تنهایی در تاریکی نشسته بودم و در پناه نوری زرد کتاب میخواندم. از هندزفری صدای آهنگ ترسناکی شنیده میشد. باران ترک کرده بود و باد روی رطوبت تهنشین شده، پیچ و تاب میخورد و پرده را تکان میداد. واژههای کتاب به پناهپسلهای تاریک میرفتند، آهنگ مرموز و کشدار شد، داشتم به این فکر میکردم: «قدم بعدی چیه؟ سکته، آره سکته!» نفسی کشیدم و کتاب را نیمبند در آغوش گرفتم. در راهرو، بین هال و درب ورودی، یک نفر ایستاده بود، یک سایهی متوسط سیاه. به سرش خیره شدم تا چهرهاش را تشخیص بدهم، اما در تاریکی فرو رفته بود. آهنگ زیر سکوت قایم شد و ناگهان، با نتهای لرزان بازگشت. از هیبت نامعلوم پرسیدم: «میم، تویی؟» اما جوابی نشنیدم. عجب نادانیام. یک گوشی هندزفری را در آوردم و باز صدایش زدم. اما هیچ واکنشی نشان نداد. آهنگ را متوقف کردم و بلندتر از قبل به سایه گفتم: «با توام، چرا حرف نمیزنی؟» باد سرد توی شیپور گوشم پیچید و گلویم را خشک کرد. همچنان بیحرکت همانجا ایستاده بود. درحالی که فلش موبایل را به سوی صورتش میچرخاندم، شبی را به یادآوردم که در جنگل، من و نورا دوتایی کنار رودخانهای بیآب راه میرفتیم. او داشت به وهم میان درختهای روبهرویش اشاره میکرد و من با گفتن: «همیشه که جلوی چشمت نیستن، ممکنه پشت سرت هم باشن.» از آنجا فراریاش دادم. بعد که دواندوان و قهقههزنان پشت سرش به کمپ رسیدم، نورا اعتراف کرد که از ترس هلم داده و خودش فرار کرده است. اما هیچکس مرا هل نداده بود...