ترافل‌های مبهون

پشت گوش نیاندازی، مژده‌‌ام را نوک بینی‌ات بگذار تا هوار بکشم و بگویم سرانجام شقایق‌ها روییدند، شقایق‌ها روییدند؛ نه تنها در دشت‌های خودی، که در دشت‌های ناخودی نیز هم. درون هرکدام‌شان گربه‌ای پشمالو زیر آفتاب ملایمِ گاه چرت می‌زد، گربه‌‌های نوروزی.

پای راستم را در دشت گذاشتم، بویش را نفس کشیدم و سپس خودش را دیدم. بابونه‌های شیرین این‌گونه‌اند؛ خود را با گل‌های درشت نمایان نمی‌کنند، صدایت می‌زنند تا قامت کوتاه و اندام ظریف‌شان را از میان ستارگان روی زمین پیدا کنی.

به نون گفته بودم امسال بهار می‌شود، پرسیده بود: «از کجا می‌دانی؟» از آن‌جایی که باران‌های پی‌درپی و آفتابی که رخصت تابیدن داشت، بر سر زمستان ایستاده بودند؛ بهارهای ما اینگونه می‌آیند. حالا هم آمده بود و زیر سایه‌ی کُنار برای جن‌ها از راه دور و درازش واژه می‌بافت و از رج‌به‌رج آوایش، گل‌های ریز یاسی می‌رستند.

دیگران پا به مرتع گذاشتند و من زیر درخت، گوش به شکستن قولنج‌ فقرات زمین سپردم و دست در دست خواب نهادم. از دور، باد رازآلود، نجواکنان آمد و روی پیشانی‌ام نشست. چشم گشودم و ابرهای دفتر نقاشی را دیدم که به شاخه‌ی درخت‌ها شلال شده‌ بودند. مگر چقدر خوابیده‌ بودم که محشر شده بود؟

دیگران شنتارکنان بازگشتند. من چاقویی برداشتم و به بهانه‌ی پیدا کردن قارچ ترافل، از دشت‌های پررنگ به کم‌سبز ماسه‌ای رفتم. هیچ ترافلی پیدا نکردم، اصلا نجوییدم که به یافتن برسم. نشسته بودم غصه‌ای تک‌خوری کنم، اما دهانم خشک بود و از گلویم پایین نمی‌رفت. پروانه‌های کوچک سپید و بزرگ نارنجی همراه با بلبل و چکاوک‌ها پر می‌زدند، گاهی دور پایم می‌پلکیدند و گاه از دور آواز می‌خواندند. گفتم: «فال مرا می‌گیرید؟» هدهدی کجکی نگاهم کرد و جهید. لب رودخانه‌ی خالی از آب که رد باران بر سینه‌ش مانده بود نشستم. رود چگونه گریسته بود؟ چشمان‌ من خشک و مرده‌ بودند. تاجی از بابونه‌های زیبای تلخ درست کردم. تاج گل را بر سر نگذاشتم؛ مبادا تلخی‌ام درخشش گل‌برگ‌های سپیدش را به غروب بکشاند.

 

پ.ن: گل‌هایی را گذاشتم میان اوراق آواز فاخته‌ای که با خود برده بودم_روی آن صفحه‌ای که آنجا آغاز کردم، تا یادم بماند با اینکه شیشه‌ی تک‌قطره‌ی امیدم با شیشه‌ی دریچه‌ها فرو ریخت، اما هنوز هستم و دستانی دارم که به دنیا می‌رسند.