براهون ⁦ایــــ⁠ツ

لباس کریسمسی سپیدم را سر می‌کشم و تا به پشت بام برسم، از مری‌ام سقوط می‌کند. باد شتابان می‌وزد و شاخ گوزن‌ها را به هم گره می‌زند. کلاهم را سر می‌کنم، چنددانه از برف‌هایش روی مژه‌هایم می‌افتند و پا‌هایشان را جلوی چشمانم تکان می‌دهند. درِ مجری براهون خوش‌حالیِ به‌جامانده در این‌نقطه‌ی دنیا و آن‌هایی که به بند کفش‌ام چسبیده و همراهم آمده‌‌ بودند را باز می‌کنم. تل واژه‌های خفتیده بر کرافت‌های نازک را می‌بینم که به انگشتانم خیره شده‌اند، اما بوی گذشته می‌دهند و دیگر زنده نیستند؛ کاش کرکره‌ی دیدشان را به موقع پایین کشیده بودم. باد به موهایم تی‌پا می‌زند، در لباسم قایم می‌شوم و بوی تافی نعنایی را هورت می‌کشم. براهون خوش‌حالی که دیگر ۲۵۷۲ تا نیستند را مرور می‌کنم. از نوروز نود و هشت که گام در راه ثبت و ضبط‌شان گذاشتم، بعضی‌ از آن‌ها از غصه مردند، از کرونا در تب و درد ماندند، در جست‌وجوی زندگی گم شدند، با گلوله‌های جنگی شکستند و برخی دیگر دارند در آتش بمب‌ها می‌سوزند؛ اما جسم بیشترشان را همچنان دارم. بوسه‌ی سپاس‌گزاری را در بقچه‌ای روی دوش زمان می‌گذارم تا برود و روی سر و صورت آسمان نوجوان رهایش کند. خوب شد نوشتم‌شان که بدانم همیشه دلیلی برای چشیدن قطره‌ای لذت در جیب لباس، پشت چشم یا گوشه‌ی لپم داشته‌ام؛ حتی اگر در حال بوسیدن دست و پای ابرهای موسمی بوده باشم که بیایند بر فرق سرم جرقه بزنند، یا بادهای خروشان که از بالای عالی‌قاپو هُل‌ام دهند و نقش بر جهان شوم...

در دوگانگی اوهام، این‌پا و آن‌پا می‌کنم که ناگهان انفجاری سقف زیر پایم را می‌لرزاند و سپس صدای خزیدن چیزی روی سقف بالای سرم را می‌شنوم. می‌پرسم: «چرا از آخر به اول صدا می‌دهی؟» به آسمان نگاه می‌کنم؛ دو مسیر پیچان رنگین‌کمانی را می‌بینم که در حال پخش شدن هستند و موشک‌ها را بدرقه می‌کنند. صدایشان از آخر به اول نیامده است. از همین زمین‌ها برخاسته‌اند، زمین‌هایی که باید در گوش‌شان می‌خندیدیم و به‌جای زنده ماندن، زندگی کردن را روی تخته‌سیاه براهون خوش‌حالی‌ می‌نوشتیم. افکار هجوم می‌آورند و بر مرزهای جمجمه‌ام ناخن می‌کشند. زنده ماندن خالی‌خالی که نشد برهان خوش‌حالی؛ اگر ما تنها می‌خواستیم زنده باشیم، پس چرا برای زندگی مردیم؟

تکه‌ کاغذی را برمی‌دارم و زیر نور مهتابی که موشک‌ها گازش گرفته‌اند، می‌خوانم: «برهان ۲۸ دی ۰۴، نرگس برام گل نرگس خرید.» از پیرمرد گل‌فروشی شنیده بودم که اگر نرگس‌گلی از نرگس‌نامی هدیه بگیری، عمرت به تمام دنیاها آری، می‌شود! باید می‌دانستم، من جاودانه‌ شده‌ام. زانوام را گاز می‌گیرم و سرما از تیغه‌ی بینی‌ چین‌خورده‌ام می‌شکند و جیرینگی به درون مجری می‌ریزد. چطور حواسم را پشت مرزها جا گذاشته‌ام؟ به یاد می‌آورم که سال‌ها پیش از این نیز برای خودم جلیقه‌ای از کلاف واژه به‌ رنگ بی‌مرگی بافته بودم:

از هنگامه‌ی مرگ‌ام به سوی سراب زندگی گذشتم.

حال در این‌‌خالی‌آباد بی‌پایان، با جان، با نفس‌های جاودانه‌ام چه کنم؟

 

پ.ن: براهون خوش‌حالی را مانند عنوان در دفتر بولت‌ژورنالم می‌نویسم و نمی‌دانم چرا؛ شاید چون ته ندارند؟