روح سنبل در بنفشی داودی‌ها

_ داودی‌های بنفش را برایم نگه‌‌دار، حتی یک دسته هم کافی است.

مامان گفته بود: «پس سکه چی؟ بذار برم تو کمد بگردم.» یک لحظه می‌خواستم بگویم نرود، اما هدیه‌ی تولد را که نمی‌گذارند تا سیزده در سفره‌ی هفت‌سین بماند؛ پس با نگاهی خبیثانه جست‌و‌جویش را بدرقه کردم.

به ایوان رفتم و چشم چرخاندم. آفتاب غروبش را روی لبه‌ی دیوار جا گذاشته بود و تاج نخل به ابرهای شتابان تیره کشیده می‌شد. باران شترشلاقی، اندکی آرام گرفته بود. با پیراهن تابستانه‌ی یک‌لا در میان حیاط ایستادم و ده خروار سرمای زندگی‌بخش پایان اسفند را در سلول‌هایم انبار کردم. سپس چادر نازکی که رزهای سیاه داشت را روی موهای باران‌خورده‌‌ام کشیدم و یک بال‌اش را روی شانه انداختم. هم‌دانشگاهی‌ای که نفرین ایزدی به کله‌اش اصابت کرده بود، همیشه می‌گفت: «خودتان را با این کار مسخره کرده‌اید!» و من هربار به این می‌اندیشیدم ای کاش ریشوها نیز می‌توانستند خودشان را مسخره‌ کنند؛ اما حیف که پارچه‌های وال و حریر، به زمختی چانه و دریدگی نگاه نمی‌نشینند.

درخت لیمو را برانداز کردم، هنوز خبری از شکوفه نبود. یک برگ لیمو از شاخه جدا کردم. خاری در تقلای خراش دادن انگشتم تا در دالان آمد. قهقهه‌زنان در را به رویش بستم و در حیاط زندانی‌اش کردم. برگ را بوییدم، زیر دندان گذاشتم و شکمش را جویدم، گس بود. از ترشی‌های اخمو خوشم نمی‌آید. شکوفه‌ها از کجا می‌آیند که برگ‌ها آن بو و مزه را ندارند؟

پا تند کردم و از خیابان‌های پهن رد شدم. سبزه‌ی نارنج خریدم. پرسید: «گندم و عدس چه؟» می‌دانستم، عدس واقعا زیباست، پیچان و غماز به بالا رفته، باریک‌بلند است! اما زود حیف می‌شود. گندم هم که مزرعه‌هایش چشمم را پر کرده‌ است. اما سبزه‌ی نارنج با آن برگ‌های ضخیم قاشقی که اشک آسمان به دل گرفته بودند، دلم را برد. تا به حال گل و گیاهی در دستان من نمرده است. شیرینی‌خوران عید که گذشت و به خانه عادت کرد، کلاه سفید آفتاب‌سوخته را سر می‌کنم و در باغچه برایش ریشه‌گاه می‌سازم تا پاگیر شود.

در جست‌و‌جوی سنبل بودم و نجوریدم‌اش. مشکلی نبود، تا همین‌جا هم هفت تا سینِ هفت‌سین‌مان جور بود. داشتم خ خداحافظی را زمزمه می‌کردم که پشت سرخ و سفیدی رزها، داودی‌های بنفش به چشمم خوردند. قول انگشتی گرفتم که برای من باشند و به دنبال‌شان باز گردم...