_ مگه نگفتم از سمت چپ بهشون حمله کنید؟
_ بله قربان؛ اما نگفتید چپ ما یا چپ اونها!
_ جَک نارِن
از فرق سر تا استخوانهای قوزک پایم دلتنگ رفتن به تئاتر، سوراخ کردن تیوال از جستوجو و هماهنگی با اندک دوستان همدانشگاهی و غیرهمدانشگاهیام هستم. از دلتنگی برای گپ زدن و نشستن روی آن دایرهایهای تئاتر شهر، نصف شدهام؛ همچنین از مزه کردن خاطرات قدم زدن از پانزده خرداد تا رسیدن به سنگلج و نفس کشیدن زیر درختان پررنگاش، دویدن در انقلاب که دیر به هامون نرسیم، اشارهی دوستم به شباهت من و شخصیتهای دیوانه و صداهای عجیب، ایرانشهر و قورت دادن بستنی پیچپیچکی پس از پایان نمایش، وحدت و هیبت خاطرهانگیزش، چشم دوختن به جایگاه و حبس شدن نفس به هنگام کنار رفتن دو بالِ پرده، کوبیدن روی زانوی شمس که در گوشام پچپچ نکند چون نمایش آغاز شده است. دلتنگ دلتنگ دلتنگام...
پ.ن: آخرینباری که اصطلاح "نصف شدن از دلتنگی" را مزهمزه کردم، به یاد نمیآورم؛ اما میدانم که آن روزها غمهای زمینیتری داشتم...