اَطْلال

_ دیدم که با خرده‌شیشه‌ها فروریخت‌ام؛ اما چرا هنوز ایستاده‌ام؟

نمی‌دانستم چرا اما احساس می‌کردم باید کیس لاکوتا را به‌همراه کوله‌پشتی‌ بیاندازم روی شانه و با خود ببرم. همچنان نیز نمی‌دانم چرا... شاید پس از آن روز انفجار، وهم این بر فرق سرم چهارزانو نشسته که علاوه بر سقف و دیوار، وسیله‌ی مورد علاقه‌ای نیز نباشد که به آن پناه ببرم. دیشب پس از ردیف کردن برهان‌ها و کلنجار رفتن‌های صریحانه با خودم، به گریه افتادم و موهایم را کشیدم؛ اشک یقه‌ام را رها نمی‌کرد و من موهایم را. خرسند از اینکه پس از بیست و دو روز توانسته‌ام گریه کنم و زجرمند از اینکه چرا بی هیچ خراشی زنده مانده‌ام! چرا مرده هستم؟ انگار ته مانده‌ی روانم در جسم ویرانی‌ها فرو رفته و در تهران مانده است؛ اما روح زخم‌ها، کالبد اطلال‌ مرا تسخیر کرده و به سرزمین نیم‌روز رانده‌ است.

امروز، خورشید که از پشت رگبار بارانْ برآفتاب شد، سرانجام اشک‌های پس از هرگزی را پای نخل خاصویی ریختم. بار و بُنه‌ی گشت‌و‌گذارم را بستم، باری سبک! مناره‌های بلندبالای دِیران بستک را بدرود گفتم و در سینه‌کش زاگرس، همچو قوچ لارستان خیز برداشتم. در جنگل‌های چاه‌تیز فرورفته در مه شنا کردم، ترشی بَنه‌های کال و شیرینی شکوفه‌های بادام را با بوسه قورت دادم. چشم چرخاندم که ببینم گونه‌های نمکین مهارلو گل انداخته‌اند یا نه؟ نه؛ آفتاب همچنان در پشت ابرهای دمدمی لمیده و آتش نمی‌باراند.

در غروب نوروز، نیت کردم و اوراق پوست‌پیازی، بیت‌هایی از «فراق» را برایم ردیف کردند. می‌خواهم بروم و از شمس الدین بپرسم: «غزلی که به‌هنگام تفأل در کف دستانم گذاشتی که شافتکی نبود؛ بود؟»

 

پ.ن: اطلال، باقی‌مانده‌ی ویرانی است؛ آن دیوارهای خشتی خراب‌آبادهایی که هربار با بارش باران، گِل شده و فرو می‌ریزند.