تو بیش از هرچیزی از خود ترس میترسی.
_ ریموس لوپین
در سالیان دراز، کابوسی پشت تاریکی شب در کمین مینشست و بهمحض خوابیدن، خِرم را میگرفت؛ یک کابوس کوتاه که دارم کلید لامپ انباری داخلی خانهی قدیمیمان را روشن و خاموش میکنم. در خواب ترس دارم، اما نمیدانم از چه میترسم، نمیدانم خواهرم از چه میترسد.
بامداد امروز برای نخستینبار این کابوس را تعریف کردم و فهمیدم یک خواب نیست، خاطرهای است که از وحشت، در پس ذهنم زندانی شده و در تلاش است از خواب اجباری بیدار شود و نفس بکشد. خواهرم آن اتفاق مرموز را کامل شرح داد و سایه و ترسناکیهایش را به روشنایی آورد. حالا بیش از پیش ترس دارم؛ وهم از خاطرات قایم شدهی پشت کابوسها از وهم...