مقدار یار هم‌نفس چون من نداند هیچ‌کس

ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را

_ سعدیِ جان

 

درود بر بابالنگ‌دراز چای‌به‌دست من

می‌دانم و امیدوارم تو نیز بدانی از نامی که در زمستانی دور برایت گذاشته‌ام، بی‌خبری. نخستین‌بار است که نامه‌‌ای برای تو را برداشته و روی سکوی جلوی تالار ایستاده‌ام و با صدای بلند می‌خوانم. واژه‌های بوسیده‌‌شده روی زبانم راه افتاده‌اند و تپش‌های قلبم را در گلو احساس می‌کنم. گفتم در آخرین رویایم نبودی. برای مردنت گریه کردم. اما لطفا زنده باش و نسیمی که روی خال زیر چشمت می‌نشیند را از بال‌بال‌زدن واژه‌های دور‌ من بدان. دلم برایت تنگ شده است و کمی مانده تا از دلتنگی نصف شوم. هیچ‌گاه از سعدی برایت خوانده‌ام؟ بیشتر از حافظ برایت می‌‌گفتم، چون دیوان جلد قرمز اناری‌اش همیشه بغل دستم بود. اما تو بیشتر از سعدی برایم زمزمه می‌کردی، از عاشقانه‌های سر به راه. امروز می‌خواستم بروم و بر پرتقال‌های کوچک آرامگاه‌ش درودی بفرستم و در گوشش بگویم: «پس الف کی قلاب می‌کشد؟ خیالش نه، خودش کی قلاب را می‌کشد؟» اما نرفتم، بداحوال بودم، زنی بداحوال و خواب‌آلود که لبه‌ی تیز بال‌ شکسته‌ی پروانه‌ها بر گوشتش کشیده می‌شد و آلبالو‌های بی‌حوصله می‌رویید. اگر رفته بودم، دلتنگی‌هایم را روی آینه‌ی قد بلند لک شده‌ی دیوار حیاط‌ به جا می‌گذاشتم؛ یا پای ستونی، به قد استوار تکیه می‌دادمش. شاید شکوفه‌های گرهک شده‌ی دلتنگی را در پیاله‌‌ای میناکاری‌ می‌ریختم و از بالا، دودستی به حوض ماهی سعدی می‌فرستادم تا غرق شوند. اما نرفتم و به جایش چارچلنگ دریچه را باز کردم و باران مصمم را به خانه راه دادم. ساعت‌ها با شاخه‌های نارنج در پنجره نشستم تا بوسه‌های احتمالی‌ای که با باران فرستاده‌ بودی به دستم برسند...