من هم می‌ترسم

همیشه ترس‌هایی داشتم، ترس‌هایی که گمان می‌کردم اگر بزرگ شوم، کوچک باقی می‌مانند؛ اما در این شب و روزها هیبت‌شان را می‌بینم که با من قد کشیده‌اند. مامان می‌گوید: «از همون اول راحت نمی‌خوابیدی. رهات می‌کردم و چهاردست‌و‌پا توی خونه می‌چرخیدی و بازی می‌کردی. بعد یه جایی خوابت می‌برد و برت می‌گردوندم سر جات.» و حالا، ناراحت‌تر و ترسوتر از قبل، پتو را مانند صدفی به دور خود پیچیده‌ام که مثلا خواب‌ام. پیش از این، با صدای نفس‌های آرام کسی در اتاق یا نشستن در سر جایش از خواب می‌پریدم، اما این روزها همان خواب خرگوشی را هم ندارم، بیدار بیدار بیدارم. تنها هنگامی که همه چشم‌هایشان باز است و رد پررنگی از هشیاری در خانه موج می‌زند و به‌ویژه زمانی که نورا بیدار است، می‌توانم چشم‌هایم را ساعتی روی هم بگذارم و میان خواب و بیداری تلوتلو بخورم، چون سایه‌هایی که لبه‌ی مژه‌هایم راه می‌روند را می‌شناسم. نمی‌توانم چشم‌هایم را روی سایه‌های نا‌آشنا ببندم. در کنار دوستان‌‌م، هرگاه ترسی ناخن‌هایش را به شیشه‌ی پنجره می‌کشد، من جلوتر می‌روم تا ببینم چنگال‌های کدام پلیدی است. ترسیدن مرا باور نمی‌کنند و گمان می‌کنند موجودی فضایی‌ هستم که ترس را نمی‌شناسد. حقیقت این است که تمام عمر مجبور بوده‌ام در چشم‌های تاریک اوهام نگاه کنم، آن‌قدر به آن‌ها خیره بمانم که چشم‌شان از تراوش وحشت خسته شود و به کنج سیاه‌‌شان بگریزند.