بادیان

گمان می‌کردم طلسم شده‌ام، حالا شک از گمانم جدا شده است و به دنبال واژه‌ای اَلف‌دار، پیچش طره مو و تفاله‌ی معلق چای دارجیلینگی چیزی هستم که مرا به سوی نقشه‌ی خفته در صندوقچه‌ای راهنمایی کند. آدمی با این همه مصیبت، سرانجام باید یک روزی در جایی قلبش بایستد؛ اما قلب من با درد‌های پیشین هنوز دارد می‌دود. پس بازْ مِجری روشن آرزوها را از لب پنجره برمی‌دارم، کالبد خاطره بر تن ساعت‌های جادویی می‌پوشانم و در آن ‌می‌گذارم. هیچ اتفاقی نمی‌افتد. رویدادها از چشم من پنهان شده‌اند. می‌دانم، می‌دانم جادو کم و بیش دارد، اما نیست و نبود ندارد. بادیانی میان دو انگشت می‌گیرم و فوت می‌کنم، اما هیچ نوری از پره‌های نوک‌تیزش بیرون نمی‌زند. به او اعتراف می‌کنم تا روشن شود. آن‌گاه ستاره‌‌ای درخشان را به آسمان زندگی می‌آویزم. دورتر می‌ایستم و به بام سیاه‌مرده می‌نگرم. گردبادی از هزاران بادیان چشمک‌زن می‌تواند رنگ بر گونه‌ی گل‌های نامرئی بدمد و مهر از لب‌های صندوقچه بردارد.

 

پ.ن۱: آرزوی امشب‌، پیدا کردن نقشه‌ی خفته در صندوقچه است.

پ.ن۲: شاید تا روشنی هوا از یاد ببرم...