فراموش کرده بودم که پیش از سالهای خاکستری تندرو، قیچی جادویی بر پیوند زرینمان گذاشتم و قرچ، خود را از آن رهانیدم!
این لحظات زودگذر را در مکانهایی میگذرانم که به هیچکدام از رنگها، بوها و بافت فرشهایش تعلق ندارم. نه که از ابتدا آشنا نبوده باشم، بلکه دیگر احساس همقبیله بودنی در دست و بالم پیدا نمیکنم. هر دقیقهای که بیشتر میمانم، گلویم بیشتر و بیشتر فشرده میشود و چشمهایم آتش میگیرند. انقدر با پوست لبهایم جنگیدهام که پارهپاره شده و لای ناخنهایم خون جمع شدهاست. کاش زیر سقف آسمانی غریب فقط نیمروی کَرهای با نان سرد میخوردم، اما هوای آشنایی روی شانهام لم داده بود. کی میتوانم بند کفشم را گره بزنم و از درختان پرتقال عمارت کلاهفرنگی، به سوی چنارهای ولیعصر بگریزم؟ در غبطه غوطهور میشوم و قلپقلپ غصه میخورم. وصیت زندهای کردم که اگر قرار است تلخ و گس باقی بمانم، پس روی چادر رنگی، جلوی آفتاب خشکم کند و پودرم را بپاشد روی زغالهای داغ تا ترقترق کنم. اما کلاهی بر سرم گذاشت و دست و پایم را به گردش برد. همان شب که نورا به گیرهی موی فلزی طلاییرنگ اشاره کرد و گفت: «ببین ستاره و صدف داره، خیلی به تو میآد!» و با خود اندیشیدم: «چون آبشش دارم بهم میآد؟» باید مکث و تخیلم را هل میدادم و بیشتر در خیابانهای کوتاه خوشمزه قدم میزدم. کاش قد آن خیابان بلند بود، آن وقت پا تند میکردم و میرفتم و میرفتم و میرفتم تا به بادهای شتابان برسم؛ شاید یکی از آن بانوان نامرئی دست مرا میگرفت و با خود به ناکجاهای دور میبرد.