دندان تیز خود را بر گوشت یکدیگر فرو میکنند، این میان باز مرا آزار میدهند و آزار میدهند و آزار میدهند و در پایان، یکدیگر را در آغوش میکشند. میفهمی؟ نه که عذرخواهی کنند و خداحافظی، بلکه یکدیگر را در آغوش میکشند و میبوسند. کاش بکشبکش نداشته باشند، اما دارند و آخر آسمان میماند و حوضش، آسمانی که حتی روحش هیچگاه خبردار نمیشود چه نقشی داشته است که خراش برداشته و حوضی که هیچکس نمیداند چرا کاشیهایش را شکستهاند.
درحالی که لبهی تیز کاشیها انگشتانم را بریدهاند، در گوش قطراتِ خونِ تراویده میگویم: «حالا که انصاف مرده یا خودش را به خواب زده، وقتی همهی آزاردهندگانام به جان یکدیگر میافتند در کدام سنگر پناه بگیرم که بیشتر زنده بمانم؟»
دیگر صحبت از خواستن نیست، باید از اینجا بروم. پیش از اینکه آینهی ترسناکشان شوم، باید بروم.
پ.ن۱: دستی به مِجری چیزمیزهایم آوردم تا جایی باز شود، جایی برای کاشیهای شکسته...