هنوز ابتدای کتاب دنیای سوفی به سر میبرم و فعلا رسیدم به نظریات اتمی و بازی هیجان انگیز و خاطره ساز لگو...
چرا آدمها بزرگ که میشوند دست از بازی کردن برمیدارند؟
ما آدم بزرگا اکثر اوقات یادمون میره کودک درونی هم داریم که باید باهاش وقت بگذرونیم و بازی کنیم، در واقع دنیای بزرگسالی اصلا این اجازه رو بهمون نمیده، نه وقتش هست و نه حوصله اش!
احتمالا روند نوشتن این شب نسبت به بقیهی شب ها کمی متفاوت تر باشه...
سلام؟ باورم نمیشه بیش از یک هفته است که ننوشتم، حس میکنم هرچی پیش میریم و سنم بیشتر میشه حوصله ام برای نوشتن داره کم و کمتر میشه، این چند وقت ترجیح دادم بیشتر خواننده باشم تا نویسنده!
هدفم از قلم در دست گرفتن این بود که در آیندهای نه چندان دور وقتی برمیگردم و نوشته هامو میخونم بدونم اون زمان دقیقا به چه چیز و چجوری فکر میکردم... چقدر بیشتر به بلوغ فکری رسیدم و عاقل تر شدم، و تمام این شب ها چیزی جز این نبوده!
این یکی رو میخوام بدون فکر کردن یا جهت دار کردنش بنویسم.
اما عزیز من هیچوقت یادت نره، مدادرنگی های شکسته هنوز رنگ دارن.
یکی از چیزایی که این چند وقت خیلی خودمو درگیرش کردم این بود: "چگونه باید یک نویسندهی فاخر شد!"
میدونی خب طبیعتا هرکسی قلم خاص خودش رو داره...
وقتِ چای است؛ همراهی میکنی؟