You need to enable JavaScript to use this application.

بزرگسالی یا فی‌الواقع میان‌سالی

4 سال،7 ماه پیش

مکالمه این‌طور آغاز شد: دلم برات تنگ شده.

و این‌طور ادامه یافت: منم همین‌طور.

و تمام. وقت بیشتر برای حرف‌های بیشتر نبود.

 

به قول آقای نویسنده‌ی وبلاگ سرندیپ، داستان خیلی کوتاه شماره‌ی فلان.

 

0

آن روی نامتداول آدم‌هایی شبیه من

4 سال،7 ماه پیش

من یک اخلاق بد دارم. یعنی اخلاق بد زیاد دارم اما بدترینشان این است که توی اعتراض کردن به کلی گند زده‌ام. به عبارت بهتر عنِ نایس بودگی و اعتراض نکردن و تا آنجا که بشود با هرچه که هست کنار آمدن را درآورده‌ام.

م. دوست دندانپزشکم، برایم تعریف می‌کرد که یک کارمندی توی شبکه بهداشت به خاطر اینکه مریض کم می‌بیند و آمارش به نسبت پایین است خیلی بد باهاش برخورد کرده و یک جوری رفتار کرده انگار آن درمانگاهی که م. تویش کار می‌کند پر از مریض با مشکل دندانپزشکی است و او از عمد یک کاری می‌کند مریض‌ها بروند یک جای دیگر. گفت طرف را شستم و انداختم روی بند. راست می‌گوید. م. از آن‌هاست که وقتی صدایش را بالا می‌برد دیوارها روی سرتان خراب می‌شود. گفتم برای من تا به حال چنین مشکلی پیش نیامده اما من اگر بودم نمی‌دانم چه واکنشی نشان می‌دادم. احتمالا اینطور نبود که سکوت کنم اما واکنش آرام‌تری نشان می‌دادم. م. گفت من یکبار هم ندیده‌ام تو عصبانی شوی. این را هم راست می‌گوید. من حتا با آدم‌های خیلی لج در آر و اعصاب خورد کن و کسانی که خودشان دنبال راه انداختن دعوا هستند هم کنار می‌آیم. عصبانی کردنِ من کار سختی است. اینکه عصبانی‌ام کنید و قضیه به دعوا بکشد سخت‌تر. اینکه مرا به فریاد کشیدن و بالا بردن صدام مجبور کنید تقریبا غیرممکن است. من توی رانندگی هم برای احمقی که آیین‌نامه به فلانش است حتا بوق نمی‌زنم. تعداد دفعاتی که بوق ماشینم به صدا درآمده کمتر از تعداد انگشتان یک دست است که آن هم بیشترش یحتمل برای سلام احوال‌پرسی بوده نه به عنوان دشنام به کسی که باید گواهی‌نامه‌اش باطل شود.

تازگی‌ها این رفتار را توی چانه زدن هم از خودم دیده‌ام. آخرین باری که مانتو خریدم سر آخر پای صندوق عوضِ چانه زدن از فروشنده عذر خواستم که اگر موقع پوشیدن مانتوها اذیتش کرده‌ام مرا ببخشد. خودم باورم نمی‌شود چرا بعضی کارها را می‌کنم.

دلیل عصبانی نشدنم این است که نود درصد مواقع اتفاقی که در حال وقوع است برایم هیچ اهمیتی ندارد. باقی مواقع هم احتمالا دلیلش این است که کشش بحث کردن ندارم.

آدم‌های شبیه من دلیل اعتراض نکردنشان را می‌اندازند گردن زودگذری و بی‌ارزشی و بی‌وفایی دنیا و خودشان را قانع می‌کنند. اما دلیلش فقط یک چیز است: ما نمی‌توانیم. و همین.

اما به گمانم همه‌ی آدم‌های شبیه به من خاطره‌ای توی ذهنشان هست که به عنوان مثالی از منتهای خشمگین شدن توی دلشان وول می‌خورد و مثلا وقتی کارمند فلان اداره به خاطر یک چیز مسخره نیم ساعت علافشان کرده و کارشان را راه نمی‌اندازد بهش فکر می‌کنند و توی دلشان به کارمند مذکور پوزخند می‌زنند که: من می‌تونم مثل فلان کس دهنتو صاف کنم اما نمی‌کنم. ارزششو نداری.

اولین و آخرین باری که در حد جمع شدن آدم‌ها با یک کسی توی خیابان دعوا کردم را هیچ وقت از یادم نمی‌برم. سال اول دانشگاه بودم و آنموقع‌ها برای رفتن و برگشتن از دانشگاه به خانه از اتوبوس‌های شهری استفاده می‌کردم. من به اندازه‌ی سهمیه‌ی سه چهار نفر توی زندگیم با اتوبوس طی طریق کرده‌ام. در ایستگاهی نزدیک دانشگاه سوار اتوبوس می‌شدم و هفت هشت ایستگاه آنسوتر در پایانه‌ی اتوبوس‌های خط واحد پیاده‌ می‌شدم. یادم نیست چه وقتی از سال بود اما یادم هست ساعت دو یا سه‌ی بعد از ظهر بود، یادم هست خسته و گرسنه بودم، یادم هست بیست دقیقه یا بیشتر توی آفتاب منتظر آن اتوبوس لعنتی ایستاده بودم. و دقیقا یادم هست وقتی رسید من را توی ایستگاه دید، به چشم‌هاش نگاه کردم و او هم به من نگاه کرد، بعد کمی سرعتش را کم کرد و دوباره گاز داد و مرا نادیده گرفت و رفت. خون خونم را می‌خورد. در حدی عصبانی بودم که می‌توانستم به یک چیزی مشت و لگد بزنم. اتوبوس بعدی که رسید، پیاده که شدم دیدم اتوبوس مذکور دارد از پایانه خارج می‌شود. دویدم که بهش برسم. فی‌الواقع دویدم برای دعوا. برای اینکه... جدا! راننده گمان کرد مسافرم، ایستاد، و من شروع کردم به داد و فریاد که منو توی ایستگاه دیدی و وانسادی و رفتی؟ پدرتو درمیارم! و با صدایی لرزان در دفاع از چهل دقیقه وقتِ عزیزِ تلف شده‌ام ناسزا  گفتم. اینکه بیرون و درون آرامی دارم دلیل نمی‌شود فحش بلد نباشم. اتفاقا به دلیل نیمچه ادبیاتی که سرم می‌شود از قضا دشنام‌هایی می‌دانم که طرف نمی‌فهمد این چیزی که شنید فحش بود یا چی. من البته آنقدر عصبانی بودم و داد و بیداد می‌کردم که واقعا خاطرم نیست راننده اتوبوس چی گفت. راستش را بخواهید اصلا نشنیدم. در آن لحظه تمام ترحمی که به همه‌ی موجودات زنده‌ی جهان داشتم از یادم رفته بود و دلم می‌خواست راننده‌ی اتوبوس را بکشم. باور کنید اگر زن بود کتکش می‌زدم. تا جان داشتم فریاد زدم و بعد راهم را کشیدم و رفتم. ربع ساعت مسیر مانده به خانه‌ام را مثل یک سامورایی از جنگ برگشته، لت و پار پیاده گز کردم. درِ خانه‌ام را که باز کردم همان‌جا پشت در، درحالی که دست‌هام هنوز داشتند می‌لرزیدند نشستم به گریه کردن.

هنوز که هنوز است نمی‌دانم آن روز که دقیقا خاطرم نیست چه روزی بود آن همه خشم و نفرت از کجا آمد؟ فکر می‌کنم یک جایی توی نوزده بیست سالگی وسط خیابان همه‌ی سهمیه‌ی خشمی را که برای تمام عمر داشتم مصرف کرده‌ام و دیگر هیچ چیز آنطور که باید خشمگینم نخواهد کرد.

 

0

It failed my little fire But it's bright the dying spark

4 سال،7 ماه پیش

I was always working steady
But I never called it art
It was just some old convention
Like the horse before the cart...

| Leonard Cohen |

 

I never called it art

 

0

بی‌وفا من!

4 سال،8 ماه پیش

 

بیژن الهی

 

0

چهل و پنج

4 سال،8 ماه پیش

دو جور حقیقت داریم: حقیقتی که پیشِ پا روشن می‌کند و حقیقتی که مایه‌ی دلگرمی‌ست؛ اولی همان علم، دومی همین هنر. هیچ‌یک نه مستقل ازآن یکی‌ست، نه اَهَمّ ازآن. بی هنر، علمْ یقین نقل اَنبُرکِ سَربُلندِ ماما می‌شد دستِ اوسْ اصغرِ لوله‌کش. بی علم هم هنر نقلِ کُلثوم ننه می‌شد عیناً، با تجویزِ ربّ‌ِ سوس و ماما جیمْ جیمْ عوضِ ماما. حقیقتِ هنر نمی‌گذارد علم خالی بیفتد از عاطفه‌ی بشری. حقیقتِ علم هم نمی‌گذارد که هنر مضحکه‌ی مثلاً بیژن و بهرام شود.

| ریموند چندلر / بیژن الهی |

 

0

از آن درد کهنه و قدیمی و چیزهای دیگر

4 سال،8 ماه پیش

 

 

یک جایی از سریال Maid شخصیت اصلی را می‌بینیم که گرفتار افسردگی است، روی کاناپه خوابیده و درون کاناپه فرو می‌رود و انتهای چاه عمیق و سیاهی گیر می‌افتد. توان تکان خوردن ندارد. صداهای محیط بیرون را به شکلی مبهم می‌شنود اما برایش اهمیتی ندارد. افسردگی، همان حالی که به اصطلاح بهش می‌گویند down یا پایین به معنی کلمه.

امروز از شدت پایین بودن(!) مرخصی گرفته‌ام. خواب این روزها خیلی لذت‌بخش شده. به س. می‌گویم با اینکه بعضی اوقات افسرده باشم کنار آمده‌ام و دیگر با خودم نمی‌جنگم. افسردگی را به عنوان بخشی جدانشدنی از زندگی‌ام پذیرفته‌ام. س. بعد از چند سال کلنجار رفتن با زمین و زمان بالاخره با رسیدن کار به دادگاه و قانون و این‌ها مشکلش حل شده و احتمالا همین روزها با م. ازدواج می‌کند. باورتان می‌شود در قرن بیست و یکم وقتی که یحتمل چندسال بعد، که خیلی هم دور نیست، هوش مصنوعی جهان را درون خودش می‌بلعد، و حتا این احتمال وجود دارد که کنترل همه چیز را به دست بگیرد، یک آدم در عنفوان سی سالگی برای ازدواج با یک آدم دیگر در عنفوان چهل سالگی، فقط به خاطر اینکه رضایت پدر ندارد کارش به دادگاه بکشد؟ مسخره است. هر گرفتاری‌یی از این دست توی این جهان مسخره است. به هر حال مشکل حل شده و اوضاع بر وفق مرادشان است. آدم وقتی یک چیزی دارد که برایش مهم است، وقتی چیزی برای جنگیدن دارد، به خصوص چیزی برای جنگیدن که ارزش جنگیدن دارد، به خصوص چیزی برای جنگیدن که ارزش جنگیدن دارد و دستش را نیمه‌ی راه رها نمی‌کند تا با مخ به زمین گرم بخورد، باید هم حالش خوب باشد.

درهرحال من دیگر با افسردگی کنار آمده‌ام. راستش را بخواهید دیگر حتا نمی‌توانم اسمش را بگذارم افسردگی. چیزی است شبیه یک درد کهنه و قدیمی که فکر می‌کنم بالاخره یاد گرفته‌ام با آن زندگی کنم و کنار بیایم. همانطور که با آدم‌هایی کنار آمده‌ام که از نزدیک من را می‌شناسند و خوش‌رویی‌ام را دیده‌اند و شوخی‌هایم را شنیده‌اند و باورشان نمی‌شود افسرده ام، و باورشان نمی‌شود من اختلال اضطراب اجتماعی شدید دارم و به جز وقت‌هایی که توی اتاقم پنهان می‌شوم، فقط دارم ادای معاشرت در می‌آورم. با دکتر م. هم کنار آمده‌ام و دیگر برایم عجیب نیست که چرا فقط وقت‌هایی که ماتیک نمی‌زنم از من می‌پرسد فلانی امروز روبه‌راه نیستی؟ ولی من تقریبا هیچ وقت روبه‌راه نیستم. و با آدم‌های دیگر.

با این همه می‌گویم تا به یاد داشته باشم:

همه چیز خوب است.

همه چیز همین طور که هست درست است.

همه چیز دقیقا سر جای خودش است.

من فقط هر از چندگاهی که دیگر حقیقتا تحمل زندگی را ندارم درون الیاف تختم فرومی‌روم و بی‌مقاومت و بدون دردسر خودم را به آن چاه سیاه و عمیق تحویل می‌دهم، چند روزی درونش می‌مانم، اجازه می‌دهم دردهای کوچکم ذره‌بینی بشود جلوی دردهای بزرگم و به اندازه‌ی یک هیولا بزرگ‌ترشان کند و به جانم بیندازدشان و اشکم را دربیاورد و مثل خوره وجودم را بخورد. و بعد بیرون می‌آیم، می‌روم سر کار، با آدم‌ها خوش‌خلقی می‌کنم و می‌خندم و شوخی می‌کنم یا شاید هم ادایش را درمی‌آورم، تا اینکه یک هفته بعد، ده روز بعد، یا یک ماه بعد خودم را دوباره به آن چاه سیاه عمیق تحویل بدهم.

چنان که بودا گفت غمم را به عنوان غم پذیرفته‌ام و مادامی که گرفتارش هستم نمی‌خواهم تمام بشود.

قبلا اینطور نبود. فکر می‌کردم باید حتما یک کاری برای خودم بکنم. یک کتاب بخوانم یا یک ویدئوی انگیزشی نگاه کنم، یا قرص بخورم یا اینکه یک تغییری توی خودم ایجاد کنم، مثلا بروم موهایم را از ته بزنم یا یک لباس یا کفش جدید بخرم یا با یک کسی صحبت کنم یا اینکه بنشینم و با همه‌ی سختی به ریشه‌ی همه‌ی این فکرها و احساس بد فکر کنم و دنبال دلیل و بعد راه حل بگردم و حلش کنم یا دست کم فکر کنم که حل کرده‌ام و راه‌های بسیارِ دیگر که هیچ کدام هم باعث نشدند این حال بد برود و دیگر هیچ وقت برنگردد.

به این ترتیب تصمیم گرفته‌ام با افسردگی مثل یک سرماخوردگی ساده برخورد کنم که اگر هیچ کاری نکنی، و چند روزی علائمش را تحمل کنی خود به خود خوب می‌شود و بعد از چند روز از شرش خلاص می‌شوی. گیریم یک هفته بعد دوباره سرمابخوری.

به نظرم همه‌ی آدم‌ها دیر یا زود به این نکته‌ی باریک‌تر ز مو خواهند رسید که اساسی‌ترین مسائل بشرِ امروز نه مسائل سیاسی اقتصادی فرهنگی است نه بحران خاورمیانه نه قدرتمندی دیکتاتورها نه سوراخ شدن لایه‌ی اوزون نه گرم شدن کره‌ی زمین یا آب شدن یخ‌های قطبی یا از بین رفتن جنگل‌ها نه محیط زیست نه چین نه پیشرفت بیش از حد هوش مصنوعی و نه هیچ چیز دیگر. بلکه مهم‌ترین مسائل بشر امروز مسائل روانشناسی است. باور کنید بشر اصلا آن مشکلات دیگر را برای خودش ساخته که از زیر بار فکر کردن به مسائل روانش فرار کند. هرچند بیشترِ آن مشکلاتِ دیگرِ به ظاهر بزرگتر به خاطر مشکلات روانیِ انسان‌ها ایجاد شده است. باز هم فرقی نمی‌کند. سر و ته ماجرا به یک مشکل روانی برمی‌گردد:

یک آدم روانی که مشکل ساز است. یک آدم روانی که سرش را عوض حل کردن مشکلات روانی‌اش به مشکلات ایجاد شده توسط آدم‌های روانی دیگر گرم می‌کند. یک آدم روانی که برای اینکه فراموش کند روانی است آدم‌های روانی دیگر را آزار می‌دهد.

بهتان برنخورد. مشاهدات صددرصد علمی نشان می‌دهند حتا نرمال‌ترین آدم‌ها هم رگه‌هایی از مشکلات روان‌شناختی درون خودشان دارند. به عبارتی آدمِ صددرصد نرمال وجود ندارد. به عبارت بهتر گشتیم، نبود، نگرد، نیست. لذا تکرار می‌کنم بهتان برنخورد.

با این همه اگر یک چیزی پیدا کرده‌اید که سرتان را بهش گرم کنید، یک چیزی که به زندگی‌تان معنا می‌دهد و به آینده و زندگی امیدوارتان می‌کند خوش به حالتان. من با این قسمت ماجرا هم هیچ مشکلی ندارم. اگر باور دارید آدم فضایی‌ها بالاخره یک روزی می‌آیند و زمین را بهشت می‌کنند و زندگی‌مان را عوض می‌کنند از نظر من هیچ مشکلی ندارد. اگر به جهان ماوراء الطبیعه باور دارید، اگر به خیالتان با یک جن در ارتباط اید که آینده را برایتان پیش‌بینی می‌کند، اگر فکر می‌کنید زمین تو خالی است و موجوداتی بسیار متمدن درونش زندگی می‌کنند یا اگر باور دارید زیرِ زمین سرزمین عجایب آلیس در جریان است و جنگ‌های داخلی‌شان هر از گاهی باعث زلزله و سونامی روی زمین می‌شود، یا اگر باور دارید در اعماق اقیانوس‌ها جایی که هیچ بشری ازش خبر ندارد، یا توی مثلث برمودا شهر گمشده‌ی آتلانتیس قرار دارد و ساکنانش، همان‌ها که چهار هزار سال پیش آمده‌اند روی زمین و اهرام مصر را ساخته‌اند، یک روزی هم زمین را از تباهی نجات می‌دهند، و این به زندگی‌تان معنا می‌دهد یا زندگی را برایتان قابل تحمل می‌کند، باز هم از نظر من هیچ اشکالی ندارد. بالاخره آدم باید یک‌جوری سر خودش را گرم کند. بعضی‌ها در مقیاس جهانی این کار را می‌کنند، مثلا جنگ و خونریزی راه می‌اندازند یا هوس می‌کنند نسل یک نژاد را از روی زمین حذف کنند. بعضی‌ها هم در مقیاس شخصی‌تر، مثلا بچه‌دار می‌شوند. و آنقدر ناخودآگاه این کار را می‌کنند که اگر ازشان بپرسید چرا بچه‌دار شدی؟ یک جوری نگاهت می‌کنند انگار مثلا پرسیده باشی چرا می‌شاشی؟!

من خودم چند روز پیش سر کار داشتم Life path number ام را محاسبه می‌کردم و حیران بودم از اینکه چرا اعداد تاریخ تولدم را هر طوری که بالا و پایین می‌کنم و هر کدام را با هر کدام دیگر که جمع می‌کنم تهش به یک عدد ثابت می‌رسم؟ و باور کنید کم کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که در این‌ها اسراری است برای آن‌ها که می‌اندیشند که به خودم آمدم و دیدم دارم کاغذهای سرنسخه‌ی دولتی و خودکار بیت المال را حرام می‌کنم تا حواس خودم را از مسائل روانی‌ام پرت کنم.

احساس می‌کنم شبیه نهیلیست‌های فیلم لبوفسکی بزرگ شده‌ام.

 

 

0

از سیدارتا گوتاما تا قانون اساسی بودیسم

4 سال،8 ماه پیش

حدود ۵۰۰ سال قبل از میلاد، شاهزاده‌ای بود وارث یک پادشاهی کوچک در هیمالیا به نام سیدارتا گوتاما. این شاهزاده‌ی جوان از رنجی که انسان‌ها گرفتارش بودند عذاب می‌کشید. از اینکه می‌دید رنج بخشی جدا نشدنی از زندگی کوچک و بزرگ انسان‌هاست، از اینکه می‌دید انسان‌ها به دنبال ثروت هستند و به دنبال قدرت هستند و مال می‌اندوزند، قدرتمند می‌شوند، فرزند می‌آورند، خانه و کاخ و عمارت می‌سازند اما در نهایت هم خشنود نمی‌شوند و همیشه چیزی بیشتر از آنچه دارند می‌خواهند. ۵۰۰ سال قبل از میلاد اینطور بوده و هنوز هم همینطور است. بشر همواره در حال خواستن و خواستن و خواستن است.

گوتاما سرانجام در ۲۹ سالگی از همه چیز دل کند. نیمه شبی کاخ و خانواده و شاهی و هرچه بود و داشت را رها کرد و آنطور که می‌گویند سراسر شمال هند را به دنبال یافتن راه حلی برای فرار از رنج زیر پا گذاشت. آشرام‌هایی دید و پای صحبت یک سری مرشد و  شامن و فلان نشست و به جوابی نرسید و تصمیم گرفت خودش دست به کار شود. گوتاما شش سال در مکانی به نام بودیگا زیر درختی به نام بودی، به معنی بیداری، به مراقبه و مکاشفه نشست و در نهایت جواب را پیدا کرد و به روشنی رسید و "بودا" شد. بودا به معنای بیدار شده یا کسی که به روشنایی رسیده است. به این مقام و حس و حال هم در زبان خودشان می‌گویند نیروانا، که در لغت به معنای فرونشاندن آتش است، کسی که فارغ از هر رنجی است یا به قول حافظ رخت خویش را از این ورطه‌ی رنج دنیا بیرون کشیده است (خوش به حالش).

گوتاما در نهایت به این نتیجه رسید که رنج بشر نه به بی‌عدالتی‌های دنیا ربطی دارد، نه به شانس، نه به هوی و هوس خدایان و نه به هیچ چیز و هیچ کسِ بیرونی، بلکه رنج بشر در هر مقیاسی که هست، ناشی از الگوهای رفتاری ذهن انسان است. الگوی رفتاری بشر اینطور است که وقتی در رنج و اندوه و غم و ناراحتی است یا دارد درد می‌کشد، می‌خواهد این رنج و درد و اندوه زودتر تمام بشود، و رنج می‌کشد؛ وقتی هم که در خوشی و خوشحالی و آرامش است دوست دارد این شادی تا ابد پایدار بماند و چون می‌داند پایدار نخواهد ماند رنج می‌کشد. رنج همواره از هوس برمی‌خیزد. هوسِ تمام شدن درد، هوسِ پایدار ماندن شادی، هوسِ به دست آوردن چیزی بهتر از آنچه اکنون داریم یا چیزی که هیچ وقت نداشتیم.

این‌ها را می‌گویم که اگر می‌خواهید تارک دنیا شوید و به دنبال ریشه‌ی رنج بشر یا خودتان یا هرچی بگردید، که البته هیچ هم بد نیست، بدانید کسی ۵۰۰ سال قبل از میلاد جواب را پیدا کرده و راه حل را هم یافته است. ریشه‌ی رنجمان هوسمان است. و راه رهایی از رنج، رهایی از هوس است و راه رهایی از هوس، تمرین دادنِ مغز است برای پذیرش و تجربه‌ی واقعیت به همان شکلی که واقعا هست. یکی از راه‌های تمرین دادن مغز مراقبه است. اگر وقتی در رنج یا در حال تجربه‌ی چیزی ناخوشایند هستیم هوس تمام شدنش را نداشته باشیم، رنجی هم وجود نخواهد داشت. اگر غمگین باشیم و آرزوی تمام شدن غممان را نداشته باشیم، همچنان غمگین خواهیم بود اما این غم دیگر عذابمان نخواهد داد. اگر شاد باشیم بی‌آنکه آرزوی پایدار ماندن شادی‌مان را داشته باشیم همچنان شاد خواهیم ماند بی‌آنکه غم پایدار نماندنش عذابمان بدهد.

مراقبه به ما یاد می‌دهد که لحظه‌ی حال را، همان‌طور که هست تجربه کنیم نه در آرزوی طوری که دلمان می‌خواست تجربه کنیم.

 

فعلا این‌ها را لحاظ کنید تا در ادامه ببینیم چه فکری باید به حال خودمان بکنیم.

 

0

بدون عنوان

4 سال،8 ماه پیش

 

معمولا این طوری است که برای به دست آوردن چیزی سخت تلاش می‌کنی، به دستش می‌آوری، توی مشتت می‌گیری و بهش نگاه می‌کنی، قشنگ نگاه می‌کنی، لمسش می‌کنی، بوش می‌کنی، خم و راستش می‌کنی، پشت و رویش می‌کنی، با دقت براندازش می‌کنی... بعد ناگهان بوومم. می‌فهمی آن چیزی نبوده که می‌خواستی. یا همان چیزی هست که می‌خواستی اما دیگر نمی‌خواهی اش. یا می‌خواهی‌اش همچنان اما نه آنطوری که قبلا می‌خواستی.

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده