You need to enable JavaScript to use this application.
مجموعاً 5 نوشته با موضوع "روز نوشت" منتشر شده است.

و این منم

1 ماه،3 هفته پیش در روز نوشت

تمام دیشب را بیدار بودم.

صبح امروز ایران در سومین بازی‌اش در جام جهانی مقابل مصر باز هم مساوی کرد. دقیقه‌ی پنج بازی یک گل مفت خوردیم؛ دقیقه‌ی ده طارمی ضربه‌ی پنالتی را خراب کرد؛ دقیقه‌ی هشتاد و نه شوت سعید عزت اللهی به تیر دروازه خورد؛ و توی وقت‌های تلف شده شجاع خلیل‌زاده گل دوم را زد و پس از بازبینی VAR به دلیل آفساید مردود اعلام شد. چند دقیقه بعد یکی از دوستانم توی استوری اینستاگرامش نوشت:‌ «آه مادران داغدار این شکلیه!‌» می‌خواستم برایش بنویسم جدای از تمام توجیهات منطقی که می‌توان آورد در اشتباه بودن این حرف، این بچه‌ها، در ساده‌ترین حالت ممکن تنها دارند کارشان را انجام می‌دهند. که در مقایسه‌ی مشابه پس تو هم از کارت استعفا بده و برو بنشین توی خانه که گرفتار «آه مادران داغدار» نشوی. می‌خواستم بنویسم که مبارزه‌ی سیاسی‌تان که قرار بود حکومت را عوض کند حالا زورش تنها رسیده به چندتا بازیکن فوتبال. ننوشتم. حوصله‌ی بحث ندارم. وقتی اوضاع همه چیز یک جوری می‌شود که می‌بینی هر سمتی که می‌ایستی یک جوری اشتباه است یک جاده‌ی فرعی درست می‌کنی و می‌پیچی آنجا، سمت ناکجا، که اصلا مهم هم نیست.

سوت پایان را که زدند پسرم بیدار شد. بغلش کردم. نازش کردم. بوسیدمش. هزارتا بوسیدمش. لباس هایش را عوض کردم. حین تلفنی حرف زدن با مادرم ناخن‌های دست‌های بی‌قرارش را به بدبختی کوتاه کردم که صورتش را زخمی نکند. در حالی که بغلم بود خانه را مرتب کردم. گذاشتمش توی تابش. در سریع‌ترین حالت ممکن با در کاملا باز حمام دوش گرفتم. حین حمام کردن با سر کفی و آب چکان صدبار باهاش دالی بازی کردم که فکر نکند رهاش کردم و رفتم!‌ بیرون آمدم. موهایم را خشک کردم. توی آغوشم باهاش رقصیدم. گذاشتمش کنار اسباب بازی‌هاش آشپزخانه را مرتب کردم. کمی بازی کرد و بعد خسته شد. می‌غلتد و دمر می‌شود اما نمی‌تواند دوباره به پشت برگردد، خسته می‌شود و غرغر می‌کند تا برش گردانم. برش که می‌گردانم یک دقیقه بعد مثل فنر دوباره دمر می‌شود. گذاشتمش توی روروک که غذا بپزم. پیازها را پوست می‌گیرم خورد می‌کنم، هویج را خورد می‌کنم. مرغ را از فریزر بیرون می‌آورم توی آب روی گاز می‌گذارم کمی بجوشد تا بوی بد ندهد. توی روروک دور جزیره این طرف و آن طرف می‌رود. روروکش به لبه‌های کابینت‌ها، به پایه‌های صندلی‌ها، به من گیر می‌کند. راهش را هموار می‌کنم که جلو برود. برایش آواز می‌خوانم. برنج را توی قابلمه می‌ریزم. آب جوشیده‌ی مرغی می‌ریزد روی گاز، تمیز می‌کنم. خسته می‌شود. غرغر می‌کند. می‌برمش توی اتاقش روی تاب کمی تاب می‌خورد. برمی‌گردم آشپزخانه مرغ‌ها را می‌گذارم روی پیازداغ‌ها توی ماهیتابه. غرغر می‌کند. می‌گذارمش روی تختش تا با جغجغه‌هاش که از تخت آویزان کرده‌ام ور برود و بازی کند. کمی سرگرم این کار می‌شود. دست کوچکش را بالا می‌آورد می‌زند به اسباب‌بازی‌ها و تکانشان می‌دهد. برمی‌گردم به آشپزخانه برنج را می‌گذارم روی پلوپز. غرغر می‌کند. دوباره دمر شده و دستش لای نرده‌های تخت گیر کرده. رهاش می‌کنم. برمیگردم آشپزخانه. احساس می‌کنم دارم روانی می‌شوم. قلبم تند می‌زند. به خودم فحش می‌دهم که خواسته‌ام مثلا آشپزی کنم. بالاخره کارم را یک جوری هول هولکی تمام می‌کنم. برمی‌گردم به اتاقش، دیگر کلافه شده. بغلش می‌کنم. آرامش می‌کنم. شیر می‌خورد. می‌خوابد. قلبم هنوز تند می‌زند. خسته شده‌ام!

دارم سعی می‌کنم که یک روزم را به طور کامل و با تفصیل برایتان شرح بدهم، چراکه گمان می‌کنم راویان روزمره برنده‌ی ماجرا هستند و چیزی بهتر از روزمرگی برای نوشتن نداریم. سعی کردم کمی هم شاعرانه باشد. که نبود. قطعا زندگی یک روز مادر یک بچه‌ی پنج ماهه هیچ چیز شاعرانه‌ای ندارد. دست کم امروزِ من که سعی داشتم برایتان بنویسم. لذا وقتتان را نگیرم. داشتم می‌نوشتم که چطور به زانو درآمدم.

سخت‌ترین قسمت فرزندپروری برای من آنجاست که مدام و هر لحظه به این فکر می‌کنم که نکند یک کاری بکنم که این بچه یک جوری به یک شکلی آسیب ببیند. این فکر کردن مدام به اینکه این کاری که دارم انجام می‌دهم چقدر درست است سخت‌ترین قسمتش است.

به خودم هم فکر می‌کنم. فکر می‌کنم که چطور آخرین کتابی که به دست گرفته‌ام را تمام کنم؟ چطور آخرین سریالی که شروع کرده‌ام را تمام کنم؟ که چرا یادم نمی‌آید آخرین فیلمی که کامل دیده باشیم چه فیلمی بوده؟ که یک شب تا صبح راحت خوابیدنم کی بوده؟ اینکه کی برگردم سر کارم و درسم را دوباره شروع کنم؟ من که گمان می‌کنم از آن فضا به اندازه‌ی هزار سال فاصله گرفته‌ام و همه چیز از یادم رفته. که زندگی‌مان دیگر هیچ وقت به آن شکل قبل برنمی‌گردد. که آن شکل قبلی چه شکلی بود اصلا؟ خیلی وقت‌ها به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم.

 

3

همه‌ی زندگی من

2 ماه،1 هفته پیش در روز نوشت

چند روز پس از آن روزهای تلخ دی ماه بود که در قطعی اینترنت، ساعت دوازده و بیست دقیقه‌‌ی یک ظهر بارانی پسرم به دنیا آمد.

من بارداری سختی داشتم، خیلی سخت. باور کنید از همان روزهای اولی که این پسر درونم شکل گرفت خودم فهمیدم که یک اتفاقی افتاده،‌ که دیگر هیچ چیزی مثل قبل نیست. راستش را بخواهید اصلا براش برنامه‌ای هم نریخته بودم، اصلا فکرش را هم نمی‌کردم. از افسردگی و ویار و تهوع استفراغ شدید اوایل بارداری که چند بار کارم به بستری کشید بگیر تا ورم شدید تمام بدنم از همان هفته‌های اول به شکلی که نه ماه تمام نوک انگشتانم را حس نمی‌کردم از شدت ورم دست‌هام که فشار می‌آورد به عصب‌هام تا درد مچ دست‌ها و تنوسینوویت دکورونی که کل بارداری داشتم و بدن درد و زانو درد و کمردرد به خاطر افزایش وزن و مشکل تیروئید و دیابت بارداری و تزریق انسولین روزی چند بار و چک مداوم قند خون و بعدتر تپش قلب و تنگی نفس و در آخر هم که سزارین اورژانسی... و زودتر از وقتی که باید، بچه بالاخره به دنیا آمد. من اما بعد از تجربه‌ی همه‌ی این‌ها پس از ترخیص از بیمارستان تنها و بدون بچه‌ام برگشتم خانه. پسرم به خاطر مشکل ریه‌هاش سه روز در NICU بستری بود.

بالاخره شب سوم مادرم بهم زنگ زد و گفت که از بیمارستان تماس گرفته‌اند برای ترخیص و بچه بالاخره صحیح و سالم به خانه آمد. و از روزی که پسرم وارد زندگی ما شد همه چیز آرام آرام درست شد. آرامش به زندگیمان برگشت. همه‌ی مشکلاتم برطرف شد و چهل پنجاه روز بعد شدم همان آدمی که بودم. درست مثل قبل با همان وزن قبلی. بعدتر اما جنگ شد! صبح روزی که خامنه‌ای را کشتند و جنگ شروع شد دقیقا یادم است. فکر کنم همه‌مان یادمان بماند همیشه. اینترنت قطع بود و جنگ بود و صدای بمب و پدافند و موشک بود و پرچم به دست‌های شب‌های خیابان و جامعه‌ی چندقطبی و اختلافات سیاسی و گرانی و... من اما هیچ کدام این‌ها برایم مهم نبود. کار مهم‌تری داشتم. مهم‌ترین کار زندگیم. مراقبت از پسرم که اگر نبود نمی‌دانم چطور می‌گذشت آن روزها.

بودنش اینقدر شیرین است که نمی‌توانم با کلمات توصیفش کنم. اینقدر زیبا و آرام و خوشرو و خوش اخلاق است که اگر ببینید عاشقش می‌شوید. این بچه واقعا قند و نور و امید زندگیم شده. تماشای بزرگ شدنش واقعی‌ترین لذتی است که در زندگیم تجربه کردم. این بچه و پدرش واقعا همه‌ی زندگی من هستند.

3

حالا وقتش شده است

11 ماه،1 هفته پیش در روز نوشت

چند هفته‌ای می‌شود که قصد دارم این‌ها را بنویسم ولی نمی‌نشینم به نوشتن. نشستن و نوشتن مساوی است با فکر کردن به همه‌‌ی این‌ها، فکر کردن عمیق به همه‌ی آنچه که طی یک سال گذشته اتفاق افتاده. و این برای من ترسناک است. رفتن توی عمق جایی که یک سال درونش بوده‌ام برایم واقعا ترسناک است. قبل‌ترها این‌جا همه‌اش از بی‌اتفاق بودن زندگی‌ام می‌نوشتم، از اینکه همه چیز راکد و بی‌حرکت مانده. می‌گفتم زندگیم مثل یک خط صاف است، بی‌فراز و نشیب. داستان از این قرار است که طی یک سال گذشته چنان زندگی‌ام روی دور تند قرار گرفته که فکر می‌کنم خودم از آن عقب مانده‌ام. سرعت اتفاقات آنقدر بالاست که ذهنم توان این را ندارد که پا به پاش پیش برود.

بگذارید این طور برایتان بگویم: می‌شد که من در بیست سالگی بینی‌ام را عمل می‌کردم، در بیست و دو سالگی با پسری رابطه‌ی دوستی و بعد عاشقانه برقرار می‌کردم. در بیست و چهار سالگی رابطه‌مان به هر علتی تمام می‌شد. در بیست و پنج سالگی بار دیگر عاشق می‌شدم. در بیست و هفت سالگی ازدواج می‌کردم. در بیست و نه یا سی سالگی باردار می‌شدم و این میان هم اتفاقات زندگی روزمره مثل درس و دانشگاه و کار و زندگی و همه و همه.

حقیقت این است که همه‌ی این‌ها توی یک سال گذشته برایم اتفاق افتاد. شاید دلیلش این بود که پارسال این موقع داشتم با تمام توان از چیزی که تا آن وقت همه‌ی زندگی‌ام بود فرار می‌کردم. می‌دویدم تا دورتر و دورتر بشوم از آنی که بودم. که یک شکل دیگری بشوم. اصلا یک آدم دیگری بشوم. آنقدر دویدم که با فکر و بی‌فکر همه‌ی این‌ها را رقم بزنم تا اینکه روزی ناگهان دیدم سرعت اتفاقات از سرعت دویدن خودم بیشتر شده. آنقدر که از یک جایی دیگر توانی نماند برایم. آنقدر که این ماه را به اجبار بهم مرخصی دادند. گفتند برو و استراحت کن! حالت اصلا خوب نیست! من به معنی واقعی کلمه از پا افتادم.

و همه‌ی این‌ها در سال دوم رزیدنتی‌ام بود. سخت ترین سال کل چهار سال دستیاری و من همه‌ی این‌ها را پشت سر گذاشتم. و نمی‌توانم بگویم حالا سالم و سلامت‌ام. الان دست و پا و کمر و زانوها و تمام تنم کوفته شده. بعضی صبح‌ها توان بیرون آمدن از تخت و ایستادن روی پاهایم را ندارم. نه که فکر کنید به لحاظ روانی، که کاملا جسمی. گاهی اوقات به دور و برم نگاه می‌کنم و جایی که هستم را باور نمی‌کنم. حیران می‌مانم. چقدر سریع پیش رفت همه چیز. کنترل اوضاع یک جایی از دستم خارج شد و خود خواسته خودم را به جریان زندگیم سپردم. و راضی‌ام.

ما دو نفر بودیم در سخت‌ترین و تلخ‌ترین روزهای زندگی‌مان؛ من مثل همیشه در حال فرار کردن و او پشت سرم تند تند راه می‌آمد. رهام نکرد. هر بلایی که فکر کنید سرش آوردم با هر کار و کلمه‌ای. و رهام نکرد. از یک جایی پناه هم شدیم. دست یکدیگر را گرفتیم و با هم از ته آن تاریکی آمدیم بیرون. و باور کنید اصلا آسان نبود. حالا شدیم سه نفر. خیلی هیجان انگیز و عجیب است. سومی الان توی شکمم تکان می‌خورد. مثل یک ماهی کوچک حرکاتش را درونم حس می‌کنم.

دارم سعی می‌کنم همه‌ی این‌ها را در خودم حل کنم. دارم سعی می‌کنم باهاش کنار بیایم. دارم سعی می‌کنم نترسم و قوی باشم. نمی‌دانم از این به بعدش روزبه روز نسبت به راهی که آمده‌ایم سخت‌تر می‌شود یا آسان‌تر؟ ولی می‌دانم که زیباتر خواهد شد. 

می‌دانم که این متن مثل یک نقاشی تمام نشده ناتمام است. ناقص است. ولی همین است که هست. باقی بماند برای بعد.

 

0

Cause I'll wait into another life

3 سال،3 ماه پیش در روز نوشت

اینجا، روی تختم نشسته بودم و درحالی که یک دسته از موهای خیسم نصف دیدم را گرفته بود، داشتم ناخن‌های دست و پام را تا جایی که می‌شد از ته می‌گرفتم. همان شکلی که وقتی بچه بودیم مامان می‌گرفت. همانقدر کوتاه. بعد از مدت‌ها مغزم خالی از همه‌ی فکرها بود و آدم توی سرم ساکت شده بود. باور کنید لال شده بود. بعد، ناگهان، شبیه چیزی که آدم‌ها احتمالا ثانیه‌های قبل از مرگشان تجربه می‌کنند، تمام روزهای سالی که گذشت، نمی‌گویم تایم‌لپس‌وار اما یک شکلی که نمی‌توانم بگویم چه شکلی، از جلوی چشم‌هام، از توی سرم رد شد. تمامش.

می‌دانم روزهایی که در ادامه می‌آیند سخت‌ترند. می‌دانم زندگی هیچ وقت قرار نیست آسان‌تر شود. احساس می‌کنم پیر شده‌ام. احساس می‌کنم اشک‌هام از همیشه غلیظ‌تر اند. دلم برای نوشتن تنگ شده. برای خودم بیشتر. فکر کنم گم شده‌ام. یک فکرهایی بعضی وقت‌ها از توی سرم می‌گذرد که ترسناک است. شبیه من نیست. بزرگ شدن این شکلی بود؟ یا همه‌ش فقط مزخرف است؟ چرا نمی‌توانم مثل آدمیزاد سختی بکشم تا تمام بشود و برود؟ مهم نیست..‌ این حرف‌ها گفتن ندارد. غر می‌زنم. مثل همیشه دارم غر می‌زنم. امروز الف. می‌گفت تو متخصص غر زدن‌های نامنظمی. گفتم این تخصصم نیست، این اسم سرخ‌پوستیمه.

 

 

0

ساعت چهار و بیست دقیقه صبح

7 سال،8 ماه پیش در روز نوشت

دیروز صبح، ساعت چهار و بیست دقیقه به این نتیجه رسیدم که دیگر بلایی نمانده که خودم سر خودم نیاورده باشم.

بله.. من، نویسنده این وبلاگ، که اسمم را در پایین همین نوشته می­‌بینید همان زندانیِ زندان انفرادی یی هستم که به جان خودش افتاده. می­‌گویند اگر می­‌خواهید دخل کسی را بیاورید او را به جان خودش بیندازید، این همان جمله ایست که یحتمل در کتاب­های روانشناسی خوانده اید. به عنوان کسی که این مسیر را نمی­‌گویم تا ته خط اما تا نزدیکی‌­های ته خط رفته، باید بگویم که متاسفانه این جمله کاملا درست است.

 

به هر حال جایی برای نوشتن باید وجود داشته باشد حتا اگر هیچ مخاطبی نداشته باشی. حتا اگر دوران وبلاگ و وبلاگ نویسی سر آمده باشد. وقتی که دیگر اینستاگرام و توییتر و الخ تو را ارضا نمی­‌کند.
حالا من مثل دختر فراری یی که همه جا رفته و همه چیز را تجربه کرده و تهش نادم و بی‌جان با گردنی کج برگشته به همان زیرزمین نمور و تاریک پدری، برگشته‌ام به وبلاگ‌نویسی.
بله.. جایی برای نوشتن باید وجود داشته باشد.
 
0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده