You need to enable JavaScript to use this application.
مجموعاً 6 نوشته با موضوع "جمله‌های رفته از یاد" منتشر شده است.

پنجاه و هشت

1 ماه،4 هفته پیش در جمله‌های رفته از یاد

من زندگی را چنان دوست دارم که به کلام نمی‌آید. رقص شراب زرین در جام‌های باریک بلور را دوست می‌دارم. از لمیدن بر بستری تمیز و کش و قوس دادن به بدن و بیرون کردن خستگی از تن لذت می‌برم. از تنفس هوای پاکیزه و نشاط‌انگیز بهار، از تماشای زیبایی شامگاه و مطالعه‌ی کتابی حکیمانه و گیرا حظ می‌برم. خودم را دوست دارم، قدرت عضلات و نیروی افکار روشن و دقیق خویش را دوست دارم. این وضعیتِ تنهایی خودم را دوست دارم که سبب شده چشم احدی هنوز به غارها و ورطه‌های تاریک درونم نیفتاده باشد، که دیدنش هر تنابنده‌ای را گیج و گول می‌کند. هرگز درنیافتم که چرا مردم زندگی را ملال‌انگیز می‌دانند. زندگی جالب است و من آن را به خاطر راز سربه‌مهری که در بطن خود دارد دوست دارم، سبعیت بی‌امانش را، و بازی‌های پرجوش و خروشی را که شیطان‌وار با وقایع و مردم می‌کند.

| تنگنا _ لئانید آندره‌یف / ترجمه‌ی رضا بهرامی |

 

0

پنجاه و هفت

8 ماه،3 هفته پیش در جمله‌های رفته از یاد، ما و انجمن شاعران مرده

من یقین دارم که در رگ‌های من خون رسولی یا امامی نیست

نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست

وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت

کاندرین بی‌فخر بودن‌ها گناهی نیست

| میراث ـ مهدی اخوان ثالث |

 

0

پنجاه و شش

1 سال پیش در جمله‌های رفته از یاد

گر غبار جبین‌ات را می‌خشکاند، و اگر گرمای بیابان چشمانت را می‌سوزاند، یادآر که نور غروب لطیف است و آب بهاران سرد.

گر مونس‌ات وا نهاده تو را، و اگر تنهایی را تحمل دشوار است، یادآر که سپیده دمان، چکاوک نغمه سرخواهد کرد و در دل تاریکی، شبانگاه، هزاردستان خواهد نالید.

گر سنگ‌های راه پایت را می‌خلد، یادآر که آدمی را برای رنج و بردباری آفریده‌اند.

گر کوره‌راه زندگی طویل است و پرملال، یادآر که تنها یک بار باید از آن گذر کرد.

 

| سفرنامه شهسواران کوهسار _ ماری ترز / ترجمه محمد شهبا |

 

0

پنجاه و چهار

3 سال،2 ماه پیش در جمله‌های رفته از یاد

در روزهایی از عمر فکر کردم هیچ چیز از آنچه دارد به سرم می‌آید دشوار‌تر نخواهد بود. فکر کردم دیگر رهایی از جهنم ممکن نیست. اما هر بار طبقه‌ی دیگری دیدم با آتشی گدازان‌تر. فکر کردم دیگر کمر راست نمی‌کنم، دیگر نمی‌توانم بایستم. نمی‌دانم حالا چقدر ایستاده‌‌ام. می‌دانم قلبم تکه‌ی نان کوچکی بود که گنجشک به دهان می‌برد. و من میان گنجشک‌های گرسنه در محاصره بودم. عجیب است چون همیشه فکر می‌کردم خودم پرنده‌ای هستم، گنجشکی، کبوتری، ساری، چیزی، ولی قلبم نان بود و خودم حالا نمی‌دانم دقیقا چه هستم.

 

0

پنجاه و سه

3 سال،3 ماه پیش در جمله‌های رفته از یاد، ما و انجمن شاعران مرده

من چو از دریای عمان قطره‌ام

قطره قطره سوی عمان می‌روم

من چو از کان معانی یک جو ام

همچنین جو جو بدان کان می‌روم

من چو از خورشید کیوان ذره‌ام

ذره ذره سوی کیوان می‌روم

این سخن پایان ندارد لیک من

آمدم زان سر به پایان می‌روم

| مولانا |

 

 

0

پنجاه و دو

3 سال،4 ماه پیش در جمله‌های رفته از یاد

من می‌دانستم نومیدی هست، اما نمی‌دانستم یعنی چه. من هم مثل همه خیال می‌کردم که نومیدی بیماری روح است. اما نه، بدن زجر می‌کشد. پوست تنم درد می‌کند، سینه‌ام، دست و پایم. سرم خالی است و دلم به هم می‌خورد. و از همه بدتر این طعمی است که در ذهنم است. نه خون است، نه مرگ، نه تب، اما همه‌ی این‌ها با هم. کافی است زبانم را تکان بدهم تا دنیا سیاه بشود و از همه‌ی موجودات نفرت کنم. چه سخت است، چه سخت است انسان بودن!

/ کالیگولا

جایی دیگر در یادداشت‌هاش نوشته:

«باید عشقی داشت، عشقی بزرگ در زندگی، از آن رو که این عشق برای نومیدی‌های بی‌دلیلی که ما را در چنگ می‌گیرد عذر موجهی می‌تراشد.»


| آلبر کامو |

 

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده