You need to enable JavaScript to use this application.

دزد اگر بودم، از گدایان، از شاعران دزدیده بودم

4 سال،4 ماه پیش

​​​​​​​​​«گفتم ما که قرار است در آتش جهنم بسوزیم، بگذار حالا یک گرز آتشین هم فرو کنند یک جایی.»

 

گفت: «هرشب من این دکه رو می‌بندم و می‌رم خونه و شب که می‌خوام بخوابم فکر می‌کنم شاید فردا وقتی برگشتم این دکه دیگه اینجا نباشه، یکی دزدیده باشدش. سوزونده باشدش. بعضی اوقات حتا قفلش هم نمی‌کنم. به دزدها یه فرصت می‌دم. اما هر صبحی که بیدار می‌شم و میام اینجا، این اینجاست. همین‌جا. درست سر جاش.»

پرسیدم اگر کسی این حس را به تمام زندگی داشته باشد، عجیب است؟

 

0

من اگر یاوه بودم سکوت می‌کردم

4 سال،4 ماه پیش

سوژه از غار بیرون می‌آید. عینکش را می‌زند و می‌نشیند پشت مانیتور. نه. سوژه از غار بیرون می‌آید. سوژه با سر و رویی زخمی و خونین از غار بیرون می‌آید. با دست و پایی سیاه و چرکین. مثلا. سوژه روزی دو بار دوش می‌گیرد تا سیاهی تمام شود اما کار از این حرف‌ها گذشته. نه. سوژه از غار بیرون می‌آید. نور طلوع فروردین مستقیم توی چشمش می‌تابد. نورِ طلایی، دردی می‌شود از چشم‌ها تا مغز، تا سراسرِ سر و صورتش تیر می‌کشد. آخ. سیاه و سفید بود. سیاه و سفید مانده. سیاه و سفید است. قرار نبوده اصلا رنگی شود. قرار یعنی چه؟ کمی سر و شکل گرفته، شلوغ‌تر، اما همچنان سیاه و سفید می‌ماند. سوژه عقب مانده اما احمق نیست. گیریم دیافراگم دوربین را باز و بسته کنیم، نور کم و زیاد می‌شود اما همچنان سیاه و سفید.. نه.

سوژه به درون غار برمی‌گردد. تاریکی و کهنگی با چشم‌های گود رفته‌اش رفیق‌تر است تا نور و تازگی. سوژه وسط تاریکی بیشتر به چشم می‌آید. سوژه به درون غار برمی‌گردد.

 

0

نوشتن مثل همیشه آرامم می‌کند

4 سال،4 ماه پیش

آدم گاهی اوقات به چیزهایی که نباید بهشان فکر کند فکر می‌کند. مامان دیشب حالش بد شد. یکی دو ساعت از نیمه شب گذشته بود که به زحمت خودش را رساند پشت در اتاقم و همانجا از حال رفت. فشار خونش خیلی پایین بود و نبضش خیلی کند و ضعیف می‌زد. دست و پایم را گم کرده بودم. یک لحظه حتا هرچی بلد بودم و نبودم از یادم رفته بود. هنوز چیزهایی هست که دستپاچه‌ام می‌کند. به زحمت به هوشش آوردم و کمی که حالش جا آمد بردیمش بیمارستان. تا صبح کنارش بودم تا جواب تروپونین دوم برسد تحت نظر بود. الان توی سی‌سی‌یو بستری است و قرار است آنژیوگرافی‌اش کنند. آدم گاهی اوقات به چیزهایی که نباید بهشان فکر کند فکر می‌کند. من گاهی به مرگ پدر و مادرم فکر می‌کنم. و حالا به اینکه اگر مادرم نباشد دنیا چه شکلی خواهد بود، و به خودم بدون او فکر می‌کنم. و این تنها چیزی است که می‌تواند در چشم به هم زدنی اشکم را دربیاورد. به جمله‌ی اول بیگانه‌ی کامو فکر می‌کنم. به اینکه بعضی وقت‌ها چقدر شبیه مورسو می‌شوم فکر می‌کنم. همه‌ی آدم‌ها یک وقت‌هایی به مرگ پدر و مادرشان فکر می‌کنند، اینطور نیست؟

دلم برای مامان تنگ شده. دیشب ماشین که از پارکینگ بیرون آمد مامان گفت: «صبر کن در پارکینگ کامل بسته بشه بعد راه بیفت.» وقتی دیدم توی آن حال بد هم نگران بسته شدن در پارکینگ است با خودم گفتم: «خب! اونقدرا هم حالش بد نیست.» بعد فکر کردم این از مامان اصلا بعید نیست. می‌شود حالش بد باشد و همزمان نگران چهل تا چیز بی‌اهمیت باشد. یعنی چهل تا چیز بی‌اهمیت که برای او به شکل عجیبی اهمیت دارند حتا توی حال بدش هم اهمیتشان را از دست نمی‌دهند. این دقیقا همان چیزی‌ است که من توی زندگی‌ام کم دارم: اهمیت دادن به چیزهای بی‌اهمیت. همین‌هاست که باعث می‌شود بجنگی برای بودن. همین‌هاست که نبود شدن را در نظرت تقریبا غیرممکن می‌کند. و این خوب است.

این جمله‌های آخر را توی یادداشت‌های گوشی‌ام وقتی نوشتم که نشسته بودم روی صندلی کنار تخت بیمار توی اورژانس یکی از بیمارستان‌هایی که قبل‌تر، چند ماهی اینترن‌اش بودم. حالا من همانجا بودم اما در زاویه‌ای دیگر. من شده بودم همراه یکی از آن بیماران نه چندان خوش‌آیندی که سه‌ی نصفه شب سر و کله‌شان پیدا می‌شود. حواسم را پرت می‌کنم:‌ «وقتی هر یک سی‌سی بیست قطره است، پانصد سی‌سی می‌شود ده هزار قطره. وقتی هرثانیه یک قطره از سرم می‌چکد توی آن محفظه‌ی نگهدارنده‌ی کوچک، پس هر شصت قطره توی یک دقیقه می‌ریزد و برای ده هزار قطره صد و شصت و هفت دقیقه زمان لازم است. یعنی دقیقا دو ساعت و چهل و پنج دقیقه طول می‌کشد تا این سرم تمام شود.» این‌ها را هم توی یادداشت‌های گوشی‌ام نوشته‌ام. آدم گاهی اوقات برای فکر نکردن به چیزهایی که نباید بهشان فکر کند، به چیزهایی فکر می‌کند که اصلا نباید بهشان فکر کند.

نوشتن مثل همیشه آرامم می‌کند. مامان حالش خوب می‌شود و برمی‌گردد خانه. دلم برای زندگی عادی و ملال‌آورمان تنگ شده.

 

0

چهل و هشت

4 سال،5 ماه پیش

می‌گویند فراموشی دفاع طبیعیِ بدن است در برابر رنج. می‌گویند دردی که نوزاد، هنگامِ عبور از آن دریچه‌ی تنگ، متحمل می‌شود چنان شدید است که کودک ترجیح می‌دهد رنجِ زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد. و من که آمده بودم تا سرانجام خود را از شرِ‌ رنجی خلاص کنم که با ورودِ پروفت به من تحمیل شده بود حالا که باید همه‌ی حواسم را جمع می‌کردم تا وقتی اریک فرانسوا اشمیت می‌آید مبادا چشمم به بینیِ عجیبش بیفتد و فراموش کنم برای چه آمده‌ام، داشتم به روزی فکر می‌کردم که بدنِ ماتیلد تصمیم گرفته بود هرچه را به قسمتِ خاکستریِ مغزش می‌رسد فوراً پاک کند. نه آینده وهم شود، نه گذشته خاطره شود. فقط اقتدارِ لحظه بماند و بس. چه خوش و چه ناخوش. فرق نکند این سگ گابیک است یا بوبی. فرق نکند من اجاره‌ام را داده‌ام یا بارِ دوم است می‌دهم. این‌قدر میان اتفاقات دور از هم رابطه نزدیک پیدا نکنم. این‌قدر میان روابطِ نزدیک مقاصد دور کشف نکنم. فراموش کنم بندیکت دیروز هم ارّه می‌کرد. فراموش کنم حتا همین یک دقیقه پیش هم ارّه می‌کرد. فکر کنم همین حالا ارّه را برداشته. همین حالا. و لحظه‌ای دیگر باز همین حالاست.

هیچ شکنجه‌ای برای یک لحظه تحمل‌ناپذیر نیست. اگر فقط اقتدار لحظه می‌بود و بس، اگر «همین حالا» بود، اگر فقط «همین حالا» چه رازها که در دل خاک مدفون نمی‌شد. اگر فقط «همین حالا» بود و نه بعد، هیچ‌کس جلادِ دیگری نبود. اگر فقط «همین حالا» بود و نه بعد بندیکت، که حالا تمام روز یکسره ارّه می‌کشید، دیگر بندیکت نبود. حتا اگر خودش می‌گفت من بندیکتم. لحظه‌ای دیگر بندیکت نبود.

این «گذشته» است که شب می‌خزد زیرِ شمدت. پشت می‌کنی می‌بینی روبه‌روی توست. سر در بالش فرو می‌کنی می‌بینی میانِ بالشِ توست. مثل سایه است و از آن بدتر. سایه، نور که نباشد دیگر نیست. اما «گذشته» در خموشی و ظلمت با توست. و من که نمی‌توانم نبودنِ خودم را رقم بزنم، و من که چهارمیخِ اقتدارِ سوزانِ گذشته‌ام حق ندارم برای ماتیلد دل بسوزانم. و من که ریشه‌هایم در باد می‌لرزد به این زن حق می‌دهم به یاد نیاورد که در آن روزِ مه گرفته و بارانیِ آوریلِ هزار و نهصد و چهل و سه، وقتی شوهرِ اولش را همراه عده‌ی دیگری جدا می‌کرده‌اند ببرند، شوهر برگشته باشد بگوید:‌ «ماتیلد، باد که می‌آید پنجره را ببند. من سردم خواهد شد.» و زن که صورت خیسش را با دست پوشانده، همین که سر بالا کند، ببیند تکه‌ای گوشت زنده روی برف بالا و پایین می‌پرد. بعد که حیرت‌زده به شوهرش نگاه کند ببیند افسر تپانچه را روی شقیقه‌اش نهاده است:‌ تکرار کن! و مرد دهانش را باز کند و مثل نهنگ زوزه بکشد و خون از دهانش کمانه کند و تا پیشِ پای ماتیلد فواره بزند. من حق می‌دهم. من حق می‌دهم.

| همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها ـ رضا قاسمی |

 

0

شانس یا پارامترهای نادیده در این مسئله

4 سال،5 ماه پیش

من شش ماهه به دنیا آمدم. با کمتر از یک و نیم کیلوگرم وزن. دقیق‌تر اگر بخواهم بگویم یک کیلو و چهارصد گرم بودم. و همه متفق‌القول بر این باور بودند که: «این که زنده نمی‌مونه.» هنوز که هنوز است وقتی کسی را می‌بینم که سال‌هاست ندیده‌ام، فامیل دور یا فامیل نه چندان دوری که مدت‌هاست ندیدم‌اش یا همسایه‌ای قدیمی که فقط اسمش را شنیده‌ام، همه از این برایم می‌گویند که قطعا معجزه‌ای، چیزی رخ داده که موجودی به آن کوچکی، که به اندازه‌ی یک بطری آب معدنیِ کوچک بوده، بیش از یک ماه در NICU بستری بوده، و مادرش تا مدت‌ها با قطره‌چکان بهش شیر می‌خورانده‌ و مدام بررسی می‌کرده تا ببیند هنوز نفس می‌کشد یا نه، و پدرش هر روز با ترازوی آشپزخانه وزنش می‌کرده تا پیشرفت کار را بسنجد و بعدتر روی چهارچوب در با خودکار خط می‌کشیده تا ببیند چطور قد می‌کشد، حالا اینقدر بزرگ شده و شبیه آدم‌های عادی دیگر به نظر می‌رسد. (البته فقط به نظر می‌رسد.) احتمالا تصور می‌کرده‌اند ناقص‌الخلقه‌ای چیزی از آب دربیایم. از من اگر بپرسی حاصل ماجرا، ظواهر را اگر کنار بگذاریم، خیلی هم دور از این تصورِ عموم نیست.

چند سال پیش فامیل دوری مرا دید و خطاب به مادرم گفت: «وای چقدر بزرگ شده! یادته شبیه یه بچه گربه‌ی تازه به دنیا اومده بود که هیچی نداشت ولی یه عالمه مو روی سرش داشت؟!» ظاهرا هرچه نداشتم از مو اعیان بودم. شبیه بچه گربه بودن را هم به هر حال به ‌شبیه بچه‌ی بعضی حیوانات دیگر بودن ترجیح می‌دهم. شاید باور نکنید اما زن عموم که همه‌ی نوزادان فامیل را حمام می‌برده و می‌شسته، برای حمام بردن من از پدرم رضایت‌نامه‌ی کتبی گرفته. که اگر خفه شد یا مرد یا وسط شستن نفس کشیدن از یادش رفت یا لیز خورد و رفت توی چاه فاضلاب یا هرچی، نامبرده هیچ مسئولیتی نمی‌پذیرد.

من بچه‌ی نارس با این وزن چندتایی دیده‌ام، باور کنید اصلا جالب نیست. با وزن بالاترش هم اصلا جالب نیست. کلا اصلا جالب نیست. نوزاد آدمیزاد همینطور که عادی و نه ماهه و بالای سه کیلوگرم به دنیا می‌آید به نسبت نوزاد سایر پستانداران نارس است تا چه رسد به اینکه نارس و زیر دو کیلو هم باشد و زردی هم داشته باشد. حقیقتا اصلا جالب نیست. بگذریم.

امروز که همه چیز برایم خالی از مفهوم و ارزش شده، وقتی به سماجت آن موجود یک کیلو و چهارصد گرمی برای به دنیا آمدن، و به تقلایش برای زنده ماندن فکر می‌کنم، یک چیزی که مطمئن نیستم چیست، درون وجودم به لرزه می‌افتد. نه که جوگیر شوم و جامه بدرم و بلند شوم بروم برای زندگی بجنگم. نه. یک چیزی است که... که... مطمئن نیستم چیست. بعد دچار یک حسی می‌شوم از جنس حسادت اما خیلی قوی‌تر به شورِ زندگیِ درونِ آن یک کیلو و چهارصد گرم از خودم که لابه‌لای این پنجاه کیلوگرم گم شده. ساده دلی است اگر تصور کنیم به این دلیل جنگیده که گمان می‌کرده اتفاق خوبی یا دنیای قشنگی در انتظارش است. جنگیده به خاطر اینکه اقتضای طبیعتش بوده، یا شاید از بقیه‌ی نوزادان نارسی که جان سالم به در نمی‌برند قوی‌تر یا خوش‌شانس‌تر بوده. شانس نه به معنای یک چیز خوب و مثبت، شانس به آن معنا که فیزیک‌دان‌ها بهش می‌گویند: "پارامترهای نادیده در این مسئله".

دارم مزخرف می‌بافم. بگذریم.

این داستان خوراک سخنرانی‌های انگیزشی است. اگر این متن قسمتی از یک تد تاک یا چیزی از این دست بود، گوینده از طرز عجیب و معجزه‌وار به دنیا آمدن و زنده ماندن و بزرگ شدن و یحتمل به یک جایی رسیدن‌اش می‌گفت و تهش به این نتیجه می‌رسید که ببینید من جنگیدم و ماندم و زندگی چقدر باارزش است و این‌ها.

به تقلای موجود کوچکی فکر کنید به اندازه‌ی کف یک دست، که حتا شبیه آدمیزاد هم نیست، پشت دستگاه تنفس مصنوعی، توی یک بیمارستانی، در یک گوشه‌ای از این دنیا که سگ صاحبش را نمی‌شناسد، موجود نارسی که دارد درد می‌کشد و برای رسیدن و زنده ماندن می‌جنگد. دلتان نمی‌خواهد جامه بدرید و برای زندگی بجنگید؟ اگر یک کسی آن روزها می‌رفت و در گوش نوزاد پشت دستگاه که هر آن ممکن بود نفس کشیدن را هم فراموش کند می‌گفت: آرام بخواب که ارزش ماندن ندارد، باز هم به هیچ جاش نبود و همین‌قدر تقلا می‌کرد.

حالا تو بگو شانس یا پارامترهای نادیده در این مسئله یا هر کوفت دیگری... بگذریم.

 

0

Inside Llewyn Davis _ Ethan & Joel Coen

4 سال،6 ماه پیش

 

Inside Llewyn Davis

 

I'm tired. I'm so fucking tired... I thought I just needed a night's sleep but it's more than that.

 

0

تو باور نکن

4 سال،6 ماه پیش

زندگی آن‌طوری که فکر می‌کردی پیش نرفت، نه؟ همه چیز خیلی زودتر از آنی که فکر می‌کردی حوصله‌سربر و خسته‌کننده شد و حالت را به هم زد، بله؟ نگفتمت پشیمان می‌شوی؟ نگفتم نکن! این قصه‌ها اینطوری که تو گمان می‌کنی کار نمی‌کند؟ نگفتمت همه‌اش یک مشت خیال باطل است که پا تویش بگذاری باختی، از بیرون هم که تماشاش کنی باز هم باختی؟ نگفتم یک نیمه شبی از خواب بیدار می‌شوی بهش نگاه می‌کنی و درمی‌یابی که بیگانه‌ای بیش نیست؟ نگفتم؟ خط به خط همین اتفاق‌ها که توی چند ماه به چشم دیدی و تجربه‌شان کردی و بعد یکی دو سال دیگر هم ملال‌آورتر برایت تکرار شد را بهت نگفته بودم؟ نگفتم شروع که بشود گرفتار یک مشت مشکل ساده‌ی مسخره و پیش پا افتاده می‌شوی که از حل کردن همان‌ها، در عین سادگی‌شان، عاجز می‌مانی؟ نگفتم چشم که به هم بزنی می‌بینی سی چهل سال گذشته و تمام‌اش را می‌توانی توی نیم ساعت برای هر غریبه‌ای تعریف کنی؟ نگفتم؟

اشکالی ندارد. انتخاب کردی که احمق باشی و مثل بقیه خودت را بیندازی وسط این کثافت و حالا ملال نوش جانت. دیگر مثل قدیم از تو برای تو نوشتن آسان نیست. به قدری که اصلا دلم می‌خواهد برای یک توی دیگری بنویسم. تو ای که اینقدر نادان نباشد. حالا لبخندهای تصنعی بزنید و خودتان را فریب بدهید و دیگران را. تهش که چی؟

اگر مثل خانه روشنان اشیا می‌توانستند حرف بزنند، حرف‌ها داشتند درباره‌ی آن نیمه شبی که کلید را توی قفل در چرخاندی و پا گذاشتی داخل سیاهی خانه‌ای که برای شناختش احتیاجی به هیچ نور و چشمی نداشتی. سانتی‌متر به سانتی‌مترش را از حفظ بودی. چراغی روشن نکردی. همانطور توی تاریکی، مرده‌ی متحرکی بودی که بی‌آنکه ردپایی به جا بگذارد از پله‌ها بالا رفتی، به اتاق خواب رفتی، توی تاریکی لباس‌هایت را درآوردی و خودت را انداختی روی تخت و لای پتو مچاله شدی. یک ساعتی به سیاهی خیره شدی و بعد آرام آرام خوابت برد.

تو بگو همه چیز مدت‌ها پیش‌تر همان‌جا تمام نشده بود. من باور نمی‌کنم. حالا خستگی‌هات را هرجا که خواستی ببر اما طرف من نیا. چون از تماشای رنجت دیگر به هیچ عنوان رنج نمی‌برم. همه‌ی این‌ها را جور دیگری هم می‌توانستم بگویم.

مرحله‌ی بعد می‌دانی چیست؟ بگذار برایت بگویم: بعدش یک یا چند سرگرمی کوچک برای خودت پیدا می‌کنی. به یک چیزی متوسل می‌شوی که از این کثافت بکشدت بیرون. نمی‌گویم سیگار یا الکل یا چیزی از این دست. هرچند آن هم بد نیست. بعد می‌روی سراغ شیطنت‌های کوچک. فکر می‌کنی چیزی ممکن است عوض بشود، اما نه. تو می‌دانی و من هم می‌دانم که چیزی عوض نمی‌شود. کاری‌ست که شده و کاریش نمی‌توانی بکنی. می‌دانی که هرچه بیشتر به هم بخورد گندش بیشتر بالا می‌آید. حالا آخر هفته‌های خاص، آدم‌های جدید، کتاب‌های تازه، غذاهای کمتر خورده شده توی رستوران‌های جدید، فیلم و سریال‌های کشدار، تنها مسکن‌های موقتی هستند که طول اثرشان من می‌دانم و تو هم می‌دانی که خیلی طولانی نیست. همه چیز برایت خیلی معمولی‌تر از معمولی است. و بدبختی دوچندان‌ات آنجاست که می‌دانی او هم همه‌ی این چیزها را به همین روشنی، و حتا روشن‌تر، می‌داند و به روی خودش نمی‌آورد. ممکن است آنقدر احمق باشی ـ البته هستی ـ که یک آدم دیگری را هم راه بدهی به این کثافت و بیشتر فرو بروی. هرچند دیگر مهم نیست. کاری‌ست که شده و کاریش نمی‌توانی بکنی.

من را یاد آدمی می‌اندازی که در تنهایی می‌رقصد و حالش خوش است اما، من باور نمی‌کنم.

 

 

0

چهل و هفت

4 سال،6 ماه پیش

پدرم هر روز اول صبح می‌رفت، آخر شب برمی‌گشت، و این وسط،‌ کار بود و کار، نه هیچ چیز دیگر. کار اسم کشوری بود که او در آن زندگی می‌کرد، و او یکی از میهن‌پرست‌ترین ساکنانش بود. ولی این معنایش آن نیست که کار برایش تفریح هم بود. او سخت کار می‌کرد چون می‌خواست تا حد ممکن پول بیشتری به دست بیاورد. کار ابزاری بود برای رسیدن به یک هدف:‌ پول. اما این هدف هم نمی‌توانست به او لذت بدهد. همان‌طور که مارکس جوان نوشته:‌ «اگر پول من را ملزم می‌کند به پیوند برقرار کردن با "زندگی آدمی"، پیوند برقرار کردن جامعه با من، پیوند برقرار کردن من و طبیعت و انسان، آیا پول پیونددهنده‌ی همه‌ی پیوندها نیست؟ آیا نمی‌تواند همه‌ی اتصال‌ها را به هم بزند و پیوند دهد؟ پس آیا پول، عامل جهانی جدایی نیست؟»

او تمام عمرش رؤیای میلیونر شدن داشت. آرزویش این بود که ثروتمندترین مرد جهان شود. آن چیزی که می‌خواست بیش از خود پول، چیزی بود که پول نماینده‌اش بود: نه فقط موفقیت در چشم همه‌ی دنیا، بلکه راهی برای از دسترس خارج کردن خودش. پول داشتن معنایی بیشتر از داشتن قدرت خرید دارد: یعنی آن‌که دنیا لزوماً هرگز نمی‌تواند تأثیری روی‌تان داشته باشد. پس پول یعنی حفاظت، نه لذت. برای اویی که در کودکی‌اش پولی نداشت و درنتیجه در برابر هوا و هوس‌های دنیا آسیب‌پذیر بود،‌ مفهوم رفاه برابر بود با تصور فرار:‌ از صدمه، از رنج، از قربانی بودن. آنچه او می‌خواست بخرد نه خوشبختی، بلکه صرفاً نبودِ بدبختی بود. پول دوای همه‌ی دردها بود، عینیت‌بخشِ عمیق‌ترین و توصیف‌ناپذیرترین امیال او به عنوان یک انسان بود. او می‌خواست بداند که آن را دارد. پس پول اکسیر نبود، پادزهر بود: شیشه‌ی کوچک دارویی بود که وقتی می‌خواهید به جنگ بروید توی جیب‌تان می‌گذارید، فقط محض امکان گزیده شدن‌تان به نیشِ ماری سمی.

گاهی اکراهش از پول خرج کردن آن‌قدر شدید می‌شد که تقریباً شکل مریضی به خودش می‌گرفت. هیچ وقت کار به جایی نکشید که احتیاجات خودش را هم انکار کند (چون احتیاجات او حداقل بود)، ولی به طرزی نامحسوس هربار که مجبور بود چیزی بخرد، ارزان‌ترین راه‌حل را ترجیح می‌داد. برای همین هم چانه زدن شیوه‌ی زندگی‌اش بود.

در این نگرش نوعی بدویت ادراکی نهفته بود. تمام تمایزات حذف می‌شد و همه چیز به کم‌ترین وجه مشترک تقلیل می‌یافت. گوشت، گوشت بود؛ کفش، کفش بود؛ قلم، قلم بود. مهم نبود که می‌شد بین گوشت سردست و راسته انتخاب کرد، که خودکارهای سی و نه سنتی یک‌بار مصرف بودند و خودنویس‌های پنجاه دلاری بیست سال دوام داشتند. جنس‌های درجه یک تقریباً منفور بودند:‌ خریدشان ولخرجی محسوب می‌شد و این به لحاظ اخلاقی اشتباه بود. در سطحی عام‌تر، این قضیه تبدیل می‌شد به حالتی دائمی از محرومیت حسی: او با بیش از حد بستن چشمانش، تماس نزدیک با شکل‌ها و بافت‌های دنیا را رد می‌کرد، و خودش را از امکان تجربه کردن لذت زیباشناختی محروم می‌ساخت. دنیایی که او می‌دید، جایی تجربی بود. هرچیزی در آن ارزش و قیمتی داشت، و مهم این بود که چیزهایی که لازم است با قیمتی به دست آورد که تا حد امکان به ارزش‌شان نزدیک باشد. هرچیزی تنها به لحاظ کارکردش درک می‌شد و از روی قیمتش قضاوت می‌شد، و هیچ چیزی به خودی خود و به خاطر ویژگی‌های خاصش برای او اهمیت نداشت. تصورم این است که به این ترتیب، دنیا باید جای کسل‌کننده‌ای برای او بوده باشد؛ یک‌نواخت، بی‌رنگ، بدون عمق. اگر دنیا را تنها به لحاظ پول نگاه کنی، دست آخر اصلا دنیا را نمی‌بینی.

| اختراع انزوا / پرتره‌ی مردی نامرئی _ پل استر، ترجمه‌ی بابک تبرایی |

 

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده