You need to enable JavaScript to use this application.

کشتی شکستگی فردی

4 سال،6 ماه پیش

زندگی درون نهنگ، شرحی بر "یونس" و اینکه امتناع از حرف زدن چه معنایی دارد؟ ... سپس کشتی شکستگی. کروزو در جزیره‌اش. «شاید اگر آن پسر در خانه‌اش بماند خوشبخت باشد، اما اگر به خارج برود، بدبخت‌ترین مفلوکی خواهد شد که تا به حال به دنیا آمده.» خودآگاهی انفرادی یا به بیان جرج آپن: «کشتی شکستگی فردی».

چشم‌اندازی از امواج دورتادور، آب به بی‌پایانی هوا، و گرمای جنگل در پشت. «من از نوع بشر جدا افتاده‌ام، یکه و تنها، از جامعه‌ی انسانی تبعید شده‌ام.»

کشتی‌شکستگی فردی، خودآگاهی انفرادی، یا آنطور که شاعری در پیری و غربت نوشت: «من اُستادم که نفهمند چه چیز مرا خُرد کرده است.» همه‌ی این‌ها و هیچ کدام. بیشتر شاید ترس از آن است که اگر از خودت خارج شوی بدبخت‌ترین مفلوکی شوی که تا به حال به دنیا آمده. بیشتر از آن اما قصه‌ی عادت است. همین عادت که به قول یکی از شخصیت‌های بکت "میراننده‌ی بزرگی‌ست".

چیزهای دیگری هم هست. مثلا اینکه تا کجا حاضری از خودت دور شوی؟‌ یا برای چه کسی می‌توانی خودت را توضیح دهی؟ دیگری فرو ریختنِ قسمتی از این دیوارهاست و اینکه دست کسی را بگیری و از رخنه‌اش وارد دنیای خودت کنی. و ترس از عریان شدگی. یا مثلا اینکه یک چیزی بخواهی. اینکه بدانی اصلا چه می‌خواهی؟ که نترسی. که دست کم یک چیزی پیدا کنی که بهش مطمئن باشی. اینکه اجازه بدهی کسی ذره‌بین شود جلوی ضعف‌هات و فرار نکنی. که فرار نکنی. که اصلا چرا فرار کنی؟ از چی فرار می‌کنی؟

که همه‌ی این‌ها را بپذیری و از توی مغز ساکت نشوی.

به نظرش آمد که قدم‌هایش با نبردن او به هیچ‌جا، در واقع او را به هیچ‌جا نمی‌بردند مگر به درون خودش. او داشت درون خودش پرسه می‌زد، و گم می‌شد.

که گم نشوی. وقتی به قطعیت می‌رسی که بزرگ‌ترین ترس‌ات که حتا از مرگ هم برایت ترسناک‌تر است چیست و گم نشوی.

انتظار نداشته باش برایت از بزرگ‌ترین ترسم بنویسم.

بلند می‌شوم. سه متریِ طول اتاقم را سه چهار بار می‌روم و برمی‌گردم، می‌نشینم. باز بلند می‌شوم. یک لیوان آب می‌خورم. جمله‌ها را توی سرم مرور می‌کنم. دوباره و دوباره مرور می‌کنم. به فروریختن دیوارها فکر می‌کنم. سه متریِ اتاقم را باز می‌روم و برمی‌گردم. به کشتیِ شکسته فکر می‌کنم. کلمه‌ها را برعکس همیشه به زحمت پشت هم قطار می‌کنم. جان می‌کنم تا جمله بسازم. گم شده‌ام.

گم شده‌ام.

ناگهان خودش را در حال گریستن دید. نه هق‌هق، آنچنان که در واکنش به یک درد عمیق درونی ممکن است رخ دهد، که گریه‌ای بی‌صدا، اشک‌هایی که به گونه‌هایش روان می‌شدند، انگار که صرفا در پاسخی به دنیا.

یک جایی از آلیس در سرزمین عجایب گربه‌ی چشایر به آلیس یک چیزی می‌گوید تقریبا شبیه اینکه: «اگه نمی‌دونی به کجا می‌خوای برسی پس واقعا اهمیتی نداره به کدوم سمت بری، هیچ وقت گم نمی‌شی.» این جمله خیلی وقت است که ناخودآگاه فلسفه‌ی زندگی‌ام شده. اینکه نمی‌دانم به کجا می‌خواهم برسم بد است، ولی اینکه می‌دانم تهش گم نخواهم شد خوب است. اینکه نمی‌دانم چرا بعضی کارها را انجام می‌دهم بد است، ولی اینکه می‌دانم سر آخر اشتباهی هم درکار نخواهد بود خوب است.

معمول‌ترین توصیف او از من این بود که من "سرم توی ابرهاست"، و یا اینکه "پاهایم روی زمین نیست." در هر دو حال، من خیلی به نظرش قابل توجه نمی‌آمدم، انگار که یک جور بخار بودم یا شخصی که تماما به این دنیا تعلق ندارد.

 

* متن‌های خاکستری همه از کتاب "اختراع انزوا" نوشته‌ی "پل استر"‌ ترجمه‌ی "بابک تبرایی" که یافتنش و خواندنش در این روزها که زندگی، به قول نجف دریابندری، مانند آب رودخانه‌ایست که هرز برود، برایم چنان لذت‌بخش بود که یافتن گنجی لابه‌لای دیوار‌های فروریخته‌ی خانه‌ای متروک و قدیمی.

 

0

من یه جور، تو یه جور

4 سال،6 ماه پیش

آن لحظه از زندگی‌ام را خوب به یاد دارم چون کاملا مثل بقیه‌ی لحظات زندگی‌ام بود.

| زندگی در پیش رو _ رومن گاری |

 

وسط بگومگوها مادرم رو کرد به ما و گفت: «به خدا این باباتون یه رگ دیوونگی داره.»

پرسیدم: «کی نداره؟ تو خودت نداری؟»

مادرم سکوت کرد.

از برادرزاده‌ی سه ساله‌ام که کنارم نشسته بود و داشت با میوه‌های توی میوه‌دان بازی می‌کرد پرسیدم: «شهریار! تو هم رگ دیوونگی داری عزیزم؟» گفت: «نه! ندارم.»

سرم را برگرداندم و از برادرم پرسیدم: «علی تو رگ دیوونگی نداری؟» خندید و گفت: «چرا.. معلومه که دارم.»

گفتم: «منم دارم. یه دونه خوبشم دارم.»

پدرم گفت: «راست می‌گه. هرکی یه جور دیوونه‌ست. من یه جور، تو یه جور، علی یه جور.»

 

0

تقدیر گریزناپذیر ما

4 سال،6 ماه پیش

گفتم: «تو ایرادت اینه که یا خیلی پایینی یا خیلی بالا. حد وسط نداری. تکلیفت با خودت، با مودت، با احساساتت روشن نیست.» گفت: «تو هم ایرادت اینه که همیشه پایینی. وقتایی هم که بالایی داری ادای بالا بودن درمیاری.» بعد سکوت شد. من همینم. سرگشته‌ای دائم میان سکوت و کلمات که اغلب سکوت را انتخاب می‌کند. این اخلاقم اعصاب اطرافیانم را خورد می‌کند. اینکه دقیقا وقتی باید یک چیزی بگویم سکوت می‌کنم. بعد سرم را انداختم پایین. کمی خودم را توی صندلی جابجا کردم. طبق عادت شقیقه‌ام را خاراندم و دست کشیدم توی ابروهام. بعد رفتم سراغ کندن پوست خشکیده‌ی لب‌هام که مچ دستم را گرفت و بلند گفت: «اه‌! نکن دوباره خون میاد.»

بعد یاد تو افتادم.

بعد یاد د. افتادم که یک بار موقع رد شدن از خیابان مچ دستم را توی دستش گرفت و از عمد یک جوری فشار داد که جای انگشت‌هاش روی مچ دستم و به گمانم رد دستبند من روی دست خودش ماند. بعد از خودم عصبانی شدم که چرا قد بلندش را بهانه کردم و با مشت نکوبیدم وسط گردنش. برایت گفتم چند هفته پیش پیام داد که عذرخواهی کند؟ عذرخواهی که نه. گفت: «من یک عذرخواهی به تو بدهکارم.» پرسیدم: «برای چی؟» باورت می‌شود؟ مثل احمق‌ها پرسیدم برای چی؟! گفت: «زنگ بزنم صحبت کنیم؟‌» گفتم: «نه! همینجا بگو.» و دیگر هیچی نگفت و هنوز نگفته. من یک عذرخواهی بدهکارم که عذرخواهی نمی‌شود. می‌شود؟

حالم از او، از همه‌ی آن‌هایی که گمان می‌کنند با پولشان می‌توانند هرچیزی که خواستند بخرند، اصلا تو بگو از نظام سرمایه‌داری، از اختلاف طبقاتی، و همه‌ی این کوفت‌ها به هم می‌خورد. چند روز پیش بعد از اینکه مریض کارگری را ویزیت کردم که می‌نالید از اینکه چند وقت است غذای درستی نخورده از اتاقم رفتم بیرون و دیدم ش. دارد برای م. پز عروسی‌ای را می‌دهد که می‌خواهد برای دخترش توی هتل اسپیناس پالاس بگیرد. باورت می‌شود؟ همه‌اش با کمتر از یک دقیقه فاصله. یکی این ته نمودار، دیگری آن سر نمودار. و من که آن وسط مانده بودم، میان کاخ هشت هزار متری این یکی و زیرزمین اجاره‌ای آن یکی و حالم داشت از دنیا و قواعدش و اصلا همه چیزش به هم می‌خورد. مثل وقتی که د. داشت از رویاهاش حرف می‌زد و من داشتم جلوی خودم را می‌گرفتم که توی ظرف غذاش بالا نیاورم.

بعد به لوزرهای تمام رمان‌هایی که خوانده بودم فکر کردم. یک آدم حسابی یک زمانی می‌گفت ادبیات واقعی مال لوزرهاست. بعد آن عکس معروف کودک آفریقایی رو به مرگ جلوی چشمم آمد که کرکسی در دو قدمی‌اش نشسته بود به انتظار تا جان بدهد. به عکاسش کوین کارتر فکر کردم که چند وقت بعد خودش را کشت. بعد به الف. فکر کردم که خودش را کشت. بعد به آدم‌های دیگری که می‌شناختمشان.

نگاهش کردم. شبیه آدم‌هایی که دنبال کلمه می‌گردند تا پشت هم قطار کنند و در جواب حرف دندان‌شکن قبلی به طرفشان بگویند نگاهش کردم. حرفم نیامد. همه‌ی زورم را جمع کردم و گفتم: «ادا درنمیارم که. خوبم حتما.» گفت:‌ «نیستی.» گفتم: «هستم.» گفت: «نیستی.» گفتم: «هستم.» گفت: «نیستی.»

 

0

و آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تو مُردی خواهد تابید

4 سال،6 ماه پیش

امروز صبح که از خواب بیدار شدم هوا رنگ و بوی فروردین داشت. نمی‌دانم آن چه چیزی است که کیفیت روزها را تغییر می‌دهد؟‌ تقصیر بوهاست؟ یا رنگ و نور؟ یا تقصیر پرنده‌هاست که پشت پنجره‌ی اتاق آواز می‌خوانند؟ یا تنها توهم آدمی است که یک روزی در اول دی ماه در حالی که از سرما لای پتو مچاله شده چشم باز می‌کند و خیال می‌کند اول فروردین است؟ هرچه که هست من امروز از خواب که بیدار شدم برای اولین بار بعد از ماه‌ها گمان کردم زندگی زیباست و به جای «چرا من در زیر خاک بوده باشم، و تو مرده باشی؟»، لبخند زدم. چون وسط زمستان، در مثبت دو درجه، بوی بهار می‌آید.

 

 

0

چهل و شش

4 سال،7 ماه پیش

حین این‌که دسته‌ی کوچکِ زن‌ها و مردها دارند می‌خوانند، نردبان را گرفته‌اند تا کل محمود ازش برود بالا. نمی‌دانم چرا دارد می‌رود؟ سنش و استخوان‌های خشک و لاغرش نمی‌خورد به این کار. پله‌ای را بیست ثانیه مکث می‌کند، نفس می‌گیرد، بعد می‌رود بعدی‌‌اش. متوجهِ آسمان که دارد بازتر می‌شود می‌شوم. کل محمود که می‌رسد بالا، نفس نفس‌هاش را که می‌زند، حالش که جا می‌آید، مشداحمدِ صاحب‌خانه از توی حیاط اشاره می‌کند بهش، عین داورهای والیبال دستش را ضربدری می‌کند و چیزی بهش می‌گوید. زیرِ صدای زن‌ها نمی‌شنوم. به نظرم آش جا افتاده. باید درش را بگذارند و چهل دقیقه هم در بسته روی شعله‌ی نیم‌کِش بماند.

کل محمود دست می‌برد کنار بناگوش‌اش. می‌گردد رویش را می‌کند به کربلا و داد می‌زند: «الله اکبر، الله اکبر» که زن‌ها نمی‌دانم یکهو چه‌شان می‌شود؟ صف و دایره و نظام و خواندنشان می‌پکد و صدایشان می‌پرد توی هوا. جیغ جیغ! لیک لیک! ضجه! خیلی بی‌مقدمه شده و نمی‌دانم چرا؟ وقتی کل محمود بگوید: «اشهد ان لا اله الا الله» می‌فهمم الله اکبرها مال اذان بوده. می‌ایستم. نگاهشان می‌کنم. حالا هر زنی یک گوشه‌ای برای خودش خزیده و کاری به کار باقی ندارد و گریه می‌کند. زن غلامِ نی زن که صداش صدای مردهاست داد می‌زند: «نخون کل محمود!» کل محمود می‌خواند مگر؟ کل محمود دارد اذان می‌گوید زن غلامِ نی زن، در هم چرا می‌گویی؟! که صغری پشتش ضجه می‌زند‌: «ارواح خاک ممرضا قطعش کن کل محمود.»

صغری که زن کل محمود باشد، اسم ممرضا را که می‌آورد، بغض می‌آید در ادامه‌ی اذانِ کل محمود. حالا قضیه را با ریزترین جزئیات‌اش گرفته‌ام. حالیم است که محرم همین الان داخلِ روز دهم اش شد. همین الان. آخرین چکه‌های شب که مانده بود رفت و هرچه زن‌ها و پیرمردهای محله‌ی شکری چرخیدند و زدند به سر و سینه‌شان و التماسِ صبح کردند که یک دم مدمد، گوش نداد. کل محمود با بغض چهار بار یاد خدا آورد که تو خیلی بزرگی، و به نظرم یادش آورد که متناسب با بزرگی‌ات رفتار نمی‌کنی، حضرتِ حق!

من مثل چوبِ توی دستم بی‌حرکت‌ام. صد بار شعر صبحدم را شنیده‌ام. هزار بار از بچگی تا این ساعت اسمش را آورده‌اند. ولی نمی‌دانستم کِی؟ کجا؟ توی چه ثانیه و لحظه‌ای از گردش زمین و عوالم دیگر به چه قصدی می‌خوانندش؟ یک‌باره و به قطع و یقین و به جان و نفس ایستاده‌ام دمِ ثانیه‌های اول صبحِ عاشورایی که تمام ماجرا قرار است تویش اتفاق بیفتد. این همان خورشیدی است که ای کاش برنمی‌آمد. فکر می‌کنم ممکن بود التماس‌ها کارگر بیفتد، برنیاید، و دم دمای ظهر، روی خاک، توی بیابان، خون ریخته نشود. خون‌ها، اندام‌ها، رگ‌ها، جوی‌ها.

کی دیده‌ام کسی لای «حی علی خیر العمل» هق هق بزند؟ کی کسی با اذان روضه گفته است؟ اذانِ صبحِ چه روزی خودش خالی خالی روضه است؟

تنم دارد می‌لرزد. من گریه و این کارها برای حسین علی بن ابی طالب گاهی نکرده‌ام...

| استرالیا _ احسان عبدی‌پور |

 

0

همه‌ی من

4 سال،7 ماه پیش

نیمه شبی بعد از یک روز سخت، خسته و خراب کلید می‌اندازم و می‌آیم توی خانه. از تاریکی می‌گذرم، از پله‌ها بالا می‌روم، پیچ و خمی را طی می‌کنم. چراغی اتوماتیک جلوی راهم روشن می‌شود. یک بچه منتظرم است. دو ساله. کمتر شاید اما نه بیشتر. با دیدنش قند توی دلم آب می‌شود و با دیدنِ من قند توی دل او. دختر است. و آرام. درست مثل بچگی‌های خودم. این دختر، دخترِ من است. دخترِ خودِ خودم. از بوش می‌فهمم. از طوری که بی‌قراری می‌کند و دست و پا می‌زند که بغلش کنم می‌فهمم. بلندش می‌کنم. صورتش را نزدیک صورتم قرار می‌دهم. به چهره‌ی شیرین و کوچکش نگاه می‌کنم و گرم و آرام زمزمه می‌کنم: سلام مامان!

بعد پدر و مادرم را می‌بینم که توی همان اتاق خوابیده‌اند و بیدار نمی‌شوند. بچه را بغل می‌کنم و از اتاق و از خانه می‌زنم بیرون. و بعد طبقه‌ی بالا، طبقه‌ی بالای خانه‌ی پدری، خانه‌ی من است. خانه‌ی گرم و آرام و به نظر خالی اما بی‌اضافاتِ من و این بچه. یک آباژور بلند با نورِ محوِ آفتابی همه‌ی فضا را کمی روشن کرده. نور دقیقا به همان اندازه ایست که باید باشد، و نه بیشتر. همه چیز توی این رؤیا دقیقا همان قدری است که باید باشد، و نه بیشتر. هیچ اضافه‌ای در کار نیست.

بچه همانطوری که یک روزی توی شکمم بود حالا به بغلم چسبیده و جدا نمی‌شود. وزنش اذیتم نمی‌کند. وزنش را حتا احساس نمی‌کنم. دست‌های کوچکش را دور گردنم حلقه کرده و لمس سرش روی سینه‌ام دلنشین است. می‌نشینم روی کاناپه و کفش‌هایم را از پاهام جدا می‌کنم. تکیه می‌دهم به پشتی کاناپه و آهی از سر آسودگی می‌کشم. دخترکم را نوازش می‌کنم. دخترک در آغوشم به خواب می‌رود.

مردی در کار نیست. این بچه پدر ندارد. این بچه مخلوطی از من و یکی دیگر نیست. مخلوطی از من و تو هم نیست. این بچه فقط من است. همه‌ی من.

 

 

0

همخانه‌ی ملال

4 سال،7 ماه پیش

راوی رمانی که در حال خواندنش هستم داشت از تعداد دندان‌های پر کرده‌ی توی دهانش می‌گفت و بعد من ایستادم جلوی آینه و دندان‌های پر کرده‌ام را شمردم. هفت‌تا. یکی هم عصب‌کشی. آخری همین دو سه هفته پیش. دندانپزشک عصب دندانم را که بیرون کشید نشانم داد و گفت ببین چقدر متورمه واقعا درد نداشتی؟ با همان دهان نیمه باز و انگشت دندانپزشکم که توی دهانم بود خیلی نامفهوم گفتم نه اصلا. گفت از دندون خرابی که درد نداره بیشتر باید ترسید. بعد خودم را توی آینه نگاه کردم. هرچقدر که طولانی‌تر این کار را انجام دهید بیشتر برای خودتان غریبه می‌شوید. توی آن لحظه هیچ کاری مهم‌تر از شمردن دندان‌های پر کرده‌ی توی دهانم نداشتم اما بعد ناگهان مسئولیت شناختن خودم افتاده بود گردنم و اصلا حوصله‌اش را نداشتم. سرم را تکان دادم، از آن حالت ناآشنا بیرون آمدم، دوباره تبدیل شدم به خودم و از جلوی آینه، از خودم فرار کردم.

کار مهم بعدیم کنسل کردن قرار صبحانه‌ی فردا صبح بود. س. دو بار زنگ زده بود و جوابش را نداده بودم. فکر کردم که چه دروغی سر هم کنم اما بعد گوشی را برداشتم و خیلی صادقانه برایش نوشتم حوصله ندارم. پرسید چرا تماسش را جواب ندادم؟ گفتم ببخشید حوصله‌ی حرف زدن نداشتم. از کلاس فردا پرسید، گفتم حوصله‌ی آن را هم ندارم. بعد کمی غر زد که از یک هفته‌ی پیش با هم قرار گذاشتیم و من توی دلم گفتم هفته‌ی پیش حالم خوب بود الان حالم دیگه خوب نیست. اگر مثلا شش ماه پیش بود یک دروغی سر هم می‌کردم و می‌گفتم. مثلا می‌گفتم کاری برایم پیش آمده و حتا ممکن بود دقیقا بگویم چه کاری یا مریض شده‌ام یا هرچی ولی الان دیگر حوصله‌ی دروغ سر هم کردن ندارم. گفت این کلاسارو نمیای تهش بهت پروانه مطب نمی‌دن. گفتم قبر پدر پروانه مطب.

همانطور که قبر پدر کافه‌ها و قبر پدر صبحانه. گیریم رفتیم نشستیم یک جایی پشت یک میزی که کرور کرور خرج دک و پز مسخره‌ش کرده‌اند ولی چارتا صندلی راحت داخلش نگذاشته‌اند، روی صندلی‌های ناراحت نشستیم، چای یا آبمیوه یا وافل و پنکیک خوردیم با نوتلا و جفنگ گفتیم، بعد س. چندتا عکس در زوایای مختلف از خودش گرفت و لبخند مسخره‌ی من را هم توی چندتاییش جا داد. که چی؟‌ درواقع هیچ گهی نمی‌خوریم. یا همان گهی را می‌خوریم که همه می‌خورند. تازگی‌ها با م. یک کافه نزدیک خانه‌ی ما پیدا کرده‌ایم که گاهی اوقات بعد از کار می‌رویم آنجا، و آنجا هم البته همان گهی را می‌خوریم که همه می‌خورند. یک حیاط پشتی دارد که سقفش را یک پارچه‌ی ضخیم کشیده‌اند، پر از گل و گیاه است و صندلی‌هاش نرم و راحت‌اند. خوبیش این است که آن ساعتی که ما می‌رویم آنجا جز خودمان کسی توی کافه نیست. جای نسبتا آرامی است و موزیکش اذیتم نمی‌کند. اسپرسوش به درد نمی‌خورد و باریستاش برای طرح زدن روی لاته‌ها اصلا به خودش زحمت نمی‌دهد. اما بالاخره کافه است. خلاصه هر از گاهی می‌رویم آنجا و همین که کافه شروع می‌کند به شلوغ شدن می‌زنیم بیرون.

چند سال پیش در سایت ترجمان مطلبی خواندم با عنوان، به گمانم، کافه‌های سکوت که از کافه‌هایی در توکیو حرف می‌زد که مشتری‌هاش تنها و در سکوت می‌نشینند و حتا برای پرسیدن یک سوال یا دادن سفارش هم کلمه‌ای حرف نمی‌زنند و با نوشتن در نوت‌پدها با هم ارتباط برقرار می‌کنند. حقیقتا که توکیو مدینه‌ی فاضله است. البته ژاپن کم از هند و چین نباشد یک جورهایی سرزمین عجایب هم هست. همین چند روز پیش نمی‌دانم کجا خواندم که توی ژاپن یک جاهایی وجود دارد که می‌توانی بروی آنجا و یک یا چند نفر آدم به عنوان خانواده کرایه کنی. خانواده‌ی کرایه‌ای هم پدیده‌ی جالبی است. مثلا تصور کنید بروید یک جایی یک شوهرخاله کرایه کنید و باهاش بروید بنشینید توی یکی از این کافه‌های سکوت ولی طرف نتواند، چنان شوهرخاله‌ها، برایتان مزه بپراند. لذت‌بخش نیست. کاش من طنازی نکنم. بگذریم. به هر حال من اگر قرار بود یک کافه بزنم خوب بلد بودم چکار کنم. اول از همه با کافه نزدن شروع می‌کردم.

 

0

بدون عنوان

4 سال،7 ماه پیش

پدرم یک مغازه‌ی کتاب‌فروشی و لوازم تحریر و نقاشی و معماری در شیراز دارد و مادرم خانه‌دار است. یک زن تیپیکال یزدی. این را به این علت عرض می‌کنم که مادرم اصلا شبیه عمه‌هام یا زن‌عمو‌هام که شیرازی بودند نبود. مادرم شبیه خاله‌هام و زن‌دایی‌هام بود که یزدی هستند. به اقتضای جغرافیا و فرهنگ و فلان و این‌ها یک کیفیتی دارند باید در فرصتی مفصل ازش نوشت. من توی هفت پشتم یک پزشک نبوده است هیچ وقت. جد اندر جدم بازاری بوده‌اند و به این مسخره‌بازی‌ها کاری نداشته‌اند. پزشکی که قبول شدم مادرم جیغ کشید، پدرم خوشحال شد و من پوکر فیس ماندم. سال اول دانشگاه مثل سگ به گه خوردن افتاده بودم. یک نارسیسیستی و یک جور ارق عجیب بین بچه‌ها در جریان بود که من پدرم فلان پزشک است یا مادرم فلان متخصص یا برادرم سال فلان یا خواهرم رزیدنت بهمان. و گویی تنها کسی که هیچ ایده‌ای نداشت از آنچه در جریان بود و آنچه که در انتظار بود من بودم. من یک کیفیت غریب داشتم. هیچ ایده‌ای نداشتم که بعدش چه می‌شود در حالی که اکثرا آینده‌ی شغلی‌شان هم حتا تامین بود. من اما در همین حد هم نمی‌دانستم که بعد از علوم پایه فیزیوپات است بعدش استیجری بعدش اکسترنی بعدش اینترنی. سرم را با کافکا و مارکز گرم می‌کردم تا کثافت بیوشیمی و بافت شناسی شسته شود.

 

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده