You need to enable JavaScript to use this application.

Losers Club _ Tolga Örnek

4 سال،8 ماه پیش

- I remembered my ex.

- Which one?

- I couldn't remember which one. Did you ever think someone posses you? Or something?

- Yes. Yes, I noticed that. Everytime I noticed, I wanted to leave. Some people care to create a family. They think it's worthy. Some others, care other things. An individual do not think why, when cares something. An individual melted in society. Society thinks that going to college is a value. Individual avoids his personality. He runs to go to college. He struggles to go to university. He challanges for good job. or marrying to nice person. Always a competiton and necessity to win.
- What is winning?! Think yourself as Antonius when you achieved your biggest glory. Think you came to Paris and you stand in the middle of city. and think all other people below you. And you are at the top of power. When you are alone at that moment... if you say "What the hell happened? What will happen now?" then you loose. you have lost. I mean you have lost at that moment in your biggest glory.
- And being aware of it... As an old native indian says: Does it offer us what life can not offer? or, as a radio listener said: art, as all other things, is only for sex?

How much an old native indian can be mistaken?

- sometimes he can.

- Sometimes he hush.

- sometimes wants to talk.

- sometimes wants to listen.

- sometimes wants to stay alone.

- sometimes wants a friend.

- sometimes wants to leave.

- sometimes leaves.

- sometimes he cannot leave.

- Sometimes he scares to not able to leave anymore.

- Some are born to sweet delight.

- Some are born to endless night.

- Sometimes you die.

- Sometimes you can not die. Sometimes even all conditions are ready, you can not die.

- Sometimes a man wants to go far.

- sometimes you go, only for able to come back.

- Sometimes you cry.

- Sometimes you can not cry. Sometimes you drink, and sometimes you want to drink a lot. and sometimes you are already leaving for drink.

Sometimes you catch a cab in Acibadem, and say: to Kadiköy. Sometimes he doesn't even look at your face.

- Sometimes a woman is coming... sitting in front of you... and crying.

- Women are always crying.

- Sometimes a woman says to you: "What I'm afraid the most is womens cry". "If I loved much" she says... "If I loved much..." But she doesn't know, loving is momentary.

- Everything starts with water.

- Philosophy too.

 

0

کاروان وهم بود و ناقه گمان / بار ما هم به دوش ما افتاد

4 سال،8 ماه پیش

وسط یادداشت‌های درسی و کاری‌م نمی‌دانم چرا خیلی بی‌ربط برداشته‌ام نوشته‌ام: من جدای از کیفیت‌ها و ویژگی‌های اکتسابی و دستاوردهام در جریان زندگی، واقعا کی‌ام؟!

در اینکه آدمیزاد موجود تباه و مهملی است و اینکه کلا کاروان وهم است و ناقه گمان و این‌ها که شکی نیست اما اگر یک کسی، هر کسی، خود من مثلا، این سوال را از شما بپرسم جوابش را می‌دانید؟

نتیجه گیری بی‌ربطی است اگر بگویم آدمی که دقیقا نمی‌داند کیست هیچ وقت هم نمی‌فهمد دقیقا چه می‌خواهد؟

من غبطه می‌خورم به کسانی که یک تفریح خاص دارند. یک کار هرچند کوچکی هست که واقعا از انجامش لذت می‌برند. یک چیزی، یک کسی، یک جایی را دارند که وقتی هست حالشان هم خوب است. من خیلی وقت است این چیزها را گم کرده‌ام. تفریح‌هایم را از یاد برده‌ام و دیگر نمی‌دانم چه چیزی حالم را خوش می‌کند، چون تأثیر همه‌ی چیزهای قبلی از بین رفته. می‌دانم باید یک چیز جدید پیدا کنم اما نمی‌دانم چه می‌خواهم. شبیه یک بوم تازه‌ی سفیدم که مدت‌هاست جلوش نشسته‌ام اما نمی‌دانم باید کدام قلم را بردارم؟ از چه رنگی استفاده کنم؟ نمی‌دانم دوست دارم چه چیزی رویش بکشم؟ دیگر خبری از آنچه که شبیه یک استعداد مادرزادی بدون هیچ تلاشی می‌جوشید و بیرون می‌ریخت نیست. حالا باید برای افتادن همان اتفاقی که برایم پیش پا افتاده و معمولی بود زور بزنم. من تلاش کردم اتفاقی بیفتد، ته تلاشم فقط.. فقط هرچه بود رفت. قبل‌تر فکر می‌کردم همه‌ی آنچه می‌خواهم این است که سیاهی‌ها برود، نمی‌دانستم آخر سر یک سفیدِ خالیِ بزرگ روی دستم می‌ماند که نمی‌دانم باید باهاش چکار کنم. و بعد... بعدش دقیقا الان است و من دیگر تلاش هم نمی‌کنم. مثل همیشه. از زور زدن الکی بیزارم همانطور که از توضیح دادن خودم برای دیگران.

سیاهی‌ها رفته اما من طوری که انگار یک وزنه‌ی خالیِ صد کیلویی به دست و پام وصل کرده باشند زمین‌گیر شده‌ام. بزرگ‌ترین کاری که از دستم برمی‌آید هم پنداری همین است که وسط یادداشت‌های کاری از خودم بپرسم من کی‌ام؟‌ چی‌ام؟ و بعد به حماقت خودم بخندم. شاید درست‌تر این بود که دست‌کم یک چیزی را برای خودم نگه می‌داشتم تا گرفتار این خالیِ بزرگِ صد کیلویی نشوم و به این روز نیفتم. اما نگه نداشتم. همه‌اش را در سفری خاکستر کردم.

حالا بوم سفید مانده. همه چیز گنگ است. زندگی خالی است. من خسته‌ام. دلم می‌خواهد تمام بشود. همین حالا که همه چیز سفید و گنگ و خالی است تمام بشود.

بارِ ما هم به دوشِ ما افتاد.

 

0

‌دنیا تیه بود و بی سر و ته

4 سال،8 ماه پیش

«ما در میان جفتک و قیقاج رفتیم زیر چرخ. ما در کنار گود تماشای توپ می‌کردیم وقتی که مشکمان از میخ آسیب دیده بود، دوغمان می‌رفت.» سال‌هاست که دوغمان می‌رود و ما تنها تماشای توپ می‌کنیم یا تماشای کوفت می‌کنیم یا هرچی، جناب گلستان.

 

0

لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد

4 سال،8 ماه پیش

خاطرش خفته، شاهدش سفری.

 

 

 

0

بلوغ عاطفی؟!

4 سال،9 ماه پیش

آدمی که زیاد حرف می‌زنه محال ممکنه حرفی بزنه که کسی رو ناراحت نکنه. چون حرف زدنِ زیاد مجالی برای فکر کردن بهش نمی‌ده. اگه فکر می‌کرد، اگه فقط دو دقیقه به حرفی که می‌خواد بزنه فکر می‌کرد، دیگه نمی‌گفتش.

این جمله را دیشب خطاب به جمعی گفتم که کسی داخلش بود که هر بار، بدون استثنا هر بار از چیزی حرف می‌زند و سوالی می‌پرسد که به شدت ناراحتم می‌کند. همه‌ی ما احتمالا توی زندگی‌مان اگر خیلی خوش شانس باشیم اقلا یک بار و اگر نه بارها چنین جمله‌هایی شنیده‌ایم. حرفی که به گذشته‌ات برمی‌گردد و اتفاق تلخی که در گذشته برایت افتاده، حرفی که به زندگی شخصی‌ات مربوط است و به کسی ربطی ندارد، حرفی که درونش دارند بی‌رحمانه قضاوتت می‌کنند و هزار نکته‌ی جامانده را نادیده می‌گیرند، حرف در مورد چیزی که مطلقا تحت کنترل تو نبوده و نیست، حرف در مورد اشتباهی که ناخواسته مرتکب شده‌ای، حرفی که توش به وضوح دارند بهت بی‌احترامی یا توهین می‌کنند. حرف‌هایی از این جنس.

مثلا تصور کنید به آدمی که بچه‌دار نمی‌شود، یک مشکل جسمی یا هرمونی یا هرچی دارد که نمی‌گذارد بچه‌دار شود، با اینکه آرزوی بچه‌دار شدن دارد، مدام بگویند چرا بچه‌دار نمی‌شی؟! آن‌ها احتمالا از مشکلات جسمی آن فرد و اینکه او خودش عمیقا خواهان بچه‌دار شدن است خبر ندارند، اگر خبر داشته باشند و باز هم بپرسند ـ چه بسا چنین اشخاصی هم وجود دارند ـ باید خودشان را به یک بیمارستان اعصاب و روان معرفی کنند. اما می‌توانید درک کنید هر بار شنیدن این جمله می‌تواند آن آدم را تا مرز فروپاشی به هم بریزد؟ با هر بار پرسیدن چنین سوالی از چنین کسی یک بار دلش را می‌شکنید. به شرطی که آن فرد این سوال را در خلوت هم با خودش تکرار نکند و ده بار دیگر دلش بشکند.

آدم‌ها اینطور برای من می‌میرند. اینکه حرفی از این جنس به من یا جلوی من به کسی دیگر بگویند. بالاخره هرکس خط قرمزهایی توی ذهنش دارد و آدم‌ها را یک جوری برای خودش طبقه‌بندی می‌کند. و آدم‌ها را طبق یک قضاوت‌های درونی‌یی توی قلبش در درجه‌های مختلفِ محبوبیت قرار می‌دهد.

این مسئله‌ی اول بود.

مسئله‌ی دوم این است که هر کدام از ما ممکن است در یک لحظه، وقتی بی‌فکر حرفی را به زبان می‌آوریم تبدیل به چنین آدمی شویم. بنابراین شما را و خودم را به هر آنچه برایمان مقدس است قسم می‌دهم حواسمان به کلمه‌هایی که از دهانمان بیرون می‌آید باشد. شاید با یک کلمه‌اش زندگی کسی را برای یک هفته فلج کنیم. یکی از راهکارهایش را اگر بلد نیستید من بهتان می‌گویم: کم‌حرفی.

مسئله‌ی سوم اما مسئله‌ ای است که من با خودم در این باره دارم. من هر بار از چنین حرف‌هایی ناراحت می‌شوم، گاهی کمتر و گاهی بیشتر، و هر بار ناراحت می‌شوم که چرا ناراحت شده‌ام.

بهش می‌گویند بلوغ عاطفی. طبق تعریف انگار من هنوز به این بلوغ نرسیده‌ام. اینکه شما درک کنید کسی که جایی حرفی از این جنس به شما زده، از شما بیچاره‌تر است و این حرف را از سر بیچارگی یا بدبختی یا بی‌فکریِ خودش زده، و شاید اصلا منظوری نداشته، و شاید اگر منظوری هم داشته کمی بعد حرفی که شما ساعت‌ها نشخوارش خواهید کرد را فراموش می‌کند و گرفتار خودش می‌شود، آن آدم هم بدبختی‌های بزرگ‌ترِ شخصیِ خودش را دارد و ذهنِ شلوغ و آشفته‌ی خودش را، و شاید اصلا این حرف را از روی ترس یا نگرانی به شما زده باشد نه از روی دشمنی یا حماقت یا فرومایگی یا هرچی. بنابراین ارزش ناراحت شدن ندارد.

اما من ناراحت می‌شوم. و بعد ناراحت می‌شوم که ناراحت شده‌ام. چون فکر می‌کنم به این درجه از کمال یا بلوغ عاطفی نرسیده‌ام.

الان که دارم این‌ها را می‌نویسم حتا ناراحت شده‌ام از اینکه ناراحت شده‌ام که ناراحت شده‌ام. چون به خودم حق ناراحت شدن نداده‌ام. قضیه خیلی در هم گره خورد.

گاهی اوقات فکر می‌کنم کارِ درست و اصلا شاید بلوغِ عاطفی این است که رودربایستی‌ها را کنار بگذاریم و بزرگواری را کنار بگذاریم و احترام به طرف مقابل را کنار بگذاریم و خیلی روشن و واضح به رویش بیاوریم و برایش توضیح بدهیم اشتباه می‌کند. کمترین فایده‌اش، جدای از خنک شدنِ دلِ سوخته‌ی شما، این است که شاید آن شخص یاد بگیرد حرف مشابهی را به شخصی دیگر در موقعیتی مشابه نزند و دل دیگری را نشکند و این چرخه همان‌جا قطع شود. یک جورهایی مانند سکوت نکردن در مقابل متجاوز است. مثلا شاید کار درست این بود که من دیشب به جای آن جمله‌ی به در می‌گویم تا دیوار بشنودِ اول، خیلی واضح توی چشم‌های طرف نگاه می‌کردم و جمله‌هایی که هزار بار در خلوت خودم خطاب به آن شخص گفته‌ام را بالاخره به زبان می‌آوردم: «تو این حرف رو هر دفعه که منو می‌بینی به من می‌گی و من هر دفعه بزرگواری می‌کنم و جلوی خودم رو می‌گیرم و با اینکه خیلی ناراحت می‌شم کظم غیظ می‌کنم و بهت نمی‌گم:‌ به تو چه؟!» ناراحت می‌شود؟ خوب بشود!

نمی‌دانم.

به نظرم یک آدم باید خیلی روی خودش کار کرده باشد تا به این بلوغ برسد و از چنین حرف‌هایی خم به ابرو نیاورد.

شاید راه حلش این است که به وقت شنیدن این حرف‌ها، ضمن اینکه گوری عمیق در قلبمان حفر می‌کنیم و فرد را با احترام درونش قرار می‌دهیم و آرام با بیل رویش خاک می‌ریزیم، لبخند گرمی به طرف مقابل بزنیم و مدام مانترا وار در ذهن تکرار کنیم: این از من بدبخت‌تره، این از نفهمیشه که داره این حرفو می‌زنه، این احمق و بی‌فکره، پس گور باباش، ناراحت نشو ناراحت نشو ناراحت نشو ناراحت نشو... .

 

0

نفس عمیق ـ پرویز شهبازی

4 سال،9 ماه پیش

ـ ببین من یه سیستمی دارم تو زندگی‌م به اسم راهپیمایی‌های طولانی مدت. بعد توی این راهپیمایی‌های طولانی مدت من همین جوری شروع می‌کنم راه می‌رم،‌ راه می‌رم، راه می‌رم، اصلا حرکتم رو قطع نمی‌کنم، ماشینا بوق می‌زنن، مردم بهم متلک می‌گن، ماشین میاد از روم رد می‌شه، برف میاد، بارون میاد، ولی من همچنان به راه رفتن ادامه می‌دم. الانم اگه سوار شدم به خاطر این بود که خیلی خیس شده بودم یعنی حوصله‌ی راه رفتن دیگه نداشتم، خسته شده بودم. بعد به خاطر اینم هیچی نمی‌شنوم، برای اینکه تو گوشم موسیقیه. یعنی تمام مدت دارم به موسیقی گوش می‌دم. تو چی؟ تو به موسیقی گوش می‌دی؟ اون وقت چی گوش می‌دی اگه گوش بدی؟ چون می‌دونی، من آدما رو از موزیکی که گوش می‌دن طبقه‌بندی می‌کنم. یعنی اینکه واسم مهمه که بدونم کسی بلوز گوش بده یا جاز گوش بده یا موسیقی آلترنتیو گوش بده یا مثل من فکرش باز باشه اول باخ گوش بده بعد موسیقی آلترنتیو گوش بده، بعد همه رو پشت سر هم گوش بده و دچار هیچ مشکلی هم نشه. حالا چی گوش می‌دی؟

ـ من داریوش گوش می‌دم.

 

0

فردا که ازین دیر فنا درگذریم

4 سال،9 ماه پیش

چنان زندگی کن که گویی در حال مردنی؛ عمیقا بر این باورم که این قسم زندگیِ هماره محتضرِ خیالی می‌تواند برایمان رهایی‌بخش باشد. آدم‌های در حال مرگ به شما یاد می‌دهند که توجه نشان دهید، ببخشید، و نگذارید مسائل کوچک و بی‌اهمیت نگرانتان کنند.

| پرنده به پرنده ـ آن لاموت، نشر بیدگل صفحه‌ی ۱۷۸ |

 

بودایی‌ها معتقداند انسان باید همواره در حال مرگ باشد. آدم، به عنوان یک موجود کوچک و ناچیز، باید پیوسته بمیرد و فنا شود تا بتواند رشد کند و موجود بهتری بشود.

جمله‌ی معروفی هم هست منسوب به پیامبر که گفته:‌ «موتوا قبل ان تموتوا»؛ یعنی بمیرید پیش از آن‌که بمیرید.

در لغت‌نامه‌ی دهخدا، یک بخشی از معنای مرگ آمده:‌ فنای حیات و نیست شدن زندگانی. زندگانی تا به حال چند بار برای شما نیست شده؟ من اقلا ده بارش را همین الان می‌توانم با جزئیات برایتان بنویسم. ولی نمی‌نویسم. از آدم مرده که آوازی بر نمی‌آید، می‌آید؟ آدمِ محتضر هم حال و حوصله‌ی این شهین مهین بافی‌ها را ندارد. برایش حتا اینکه مثلا همین هفته‌ی پیش یک دفعه مرده فرقی نمی‌کند. تعداد دفعات مردن‌های قبلی هم به هیچ جای آدم محتضر نیست.

فرق هست بین زندگی به علاوه‌ی بارها و بارها مردن و زنده شدن با زندگی در حال احتضار. اولی قوی‌ترتان می‌کند و باعث رشدتان می‌شود. دومی تحمل زندگی را برایتان راحت‌تر می‌کند. زندگی به مثابه «تنها چیزی که داریم.»

چیزی که آن لاموت سعی دارد بگوید ساده و قابل فهم است. بودایی‌ها اما کمی سختش کرده‌اند. لائوتسه تائو ت چینگ را از عمد یک جوری نوشته که آدم نفهمد. اشعار مولانا و حکایات گلستان را ده بار هم که بخوانی هر بار یک معنای متفاوتی ازشان برداشت می‌کنی. دین هم که افیون توده‌هاست! اما آن لاموت کار را برایمان راحت کرده. این نویسنده‌های آمریکایی بهترین معلم‌های تاریخ اند: این قسم زندگیِ هماره محتضرِ خیالی می‌تواند برایمان رهایی‌بخش باشد. کم‌ترین نفعش این است که سر هیچ و پوچ عذاب نمی‌کشیم.

چند ماه پیش در یک تاکسی نشسته بودم که دقیقا جلوی چشممان یک تصادف اتفاق افتاد. من خاطره‌ی تصادف مشابهی که مدتی پیش داشتم را برای راننده تاکسی که مردی شصت و اندی ساله بود تعریف کردم. تعریف کردم که ماشین، ماشینِ من نبود و صاحبش ماشین را تازه از نمایندگی تحویل گرفته بود و من از احساسی که بهم دست داده بود برایش گفتم، که خیلی ناراحت شده بودم و اضطراب گرفته بودم و... راننده تاکسی که لهجه‌ی شیرین کرمانی هم داشت برگشت و بهم گفت تو چند سالته؟ گفتم. گفت ببین من سی چهل سال از تو بیشتر زندگی کردم، یک نصیحت از من همیشه توی ذهنت باشه. نمونه‌ی تمام و کمال راننده‌ی تاکسی که مترصد است نصیحتتان کند و تجربیات زیسته‌اش را توی گوش‌هاتان فرو کند. ولی این یکی انصافا جالب بود. گفت توی زندگیت فقط و فقط و فقط غصه‌ی یک چیز رو بخور: اینکه امروزت بشه فردا و تو امروز نخندیده باشی!

من آن روز نخندیدم. فرداش هم نخندیدم. یک هفته‌ی بعدش یک اتفاقی توی زندگیم افتاد که ده روز تمام غمگین و خانه نشینم کرد. توی ماه‌های بعدی هم خیلی روزها نخندیدم. یعنی شاد نبودم. غمگین هم نبودم. البته منظور او هم تنها خندیدن نبود. منظورش شاد بودن بود. یا شاید الکی خوش بودن. هر چه بود نصیحتش به نظرم یک مهمل به تمام معناست. اصلا آدمی که هرگز غمگین نباشد، چه می‌فهمد شادی چیست؟ به نظرم غم داشتن هم شجاعت می‌خواهد. اگر نه هر کسی می‌تواند نصیحت کند که بخندید و خوش باشید.

اما این هماره محتضر بودن نصیحت نیست. یک سبک زندگی ست. الکی خوش‌ها هم به چشم آدم محتضر مضحک اند.

ولی هنوز یک چیزهایی هست که آدم محتضر را هم ناراحت می‌کند. از این چیزها واقعا گریزی نیست. حل کردنش هیچ فرمولی ندارد باید بمانی و ـ در حال احتضار ـ رنج ببری.

 

با این حال، همان جملات و عبارات برایم بدل به آغاز یک راه حل مؤثر شد. آن‌ها نخستین تَرک کوچک را در دیوار زندان ایجاد کردند. من منتظر آن نوع راه حلی بودم که در آن خداوند پایین بیاید و با عصای جادوییش به من بزند و به یک‌باره، مثل یک آون‌توستر خراب، درست بشوم. اما درست شدن من به این صورت اتفاق نیفتاد. به جایش، من روز به روز، هربار به اندازه‌ی چند نانومتر بهتر شدم.

 

به جایش، من روز به روز، هر بار به اندازه‌ی چند نانومتر بهتر شدم.

 

| عباس کیارستمی |

 

0

Nah man! I'm pretty fucking far from OK

4 سال،9 ماه پیش

راستش را بخواهید تا همین چند دقیقه پیش می‌خواستم برای همیشه بی‌سر و صدا از اینجا بروم و جای دیگری بنویسم. حتا آن جای دیگر را ساختم و قالبش را طراحی کردم، و یک پست هم داخلش گذاشتم اما بعد پشیمان شدم. این پشیمانی، پشیمانیِ خوبی است. پشیمانی وقتی هنوز کاری را انجام ندادی پشیمانیِ خوبی است، بعد از انجام آن کار، پشیمانی می‌شود یک لغت مهمل بی‌مصرف که دیگر موضوعیت ندارد. این را بعد از کوتاه کردن موهام فهمیدم. دقیقا وقتی آرایشگر موزر را کشید پشت موهام و ریختشان کف زمین بود که فهمیدم باید واژه‌ی پشیمانی را از فرهنگ لغت حذف کنند و مفهومش را هم از ذهن همه‌ی ما پاک کنند تا دیگر غصه‌ی کارِ کرده، آبِ ریخته، موی تراشیده و هیچ چیز غیر قابل برگشت دیگری را نخوریم.

پشیمان شدم چون رها کردن اینجا برایم مثل رها کردن فرزندم، توی یخبندان، پشت در خانه‌ایست که نمی‌دانم چه کسانی داخل‌اش زندگی می‌کنند.

آدم توی وبلاگ نویسی اگر می‌خواهد پایدار بماند نباید به وبلاگ‌نویس‌های دیگر نزدیک شود. این را هم وقتی یکی از وبلاگ‌نویس‌ها توی تلگرام بلاکم کرد فهمیدم. اما مهم‌تر از آن، برای پایداری در نوشتن اصلی‌ترین چیز نترسیدن است. و من می‌خواهم نترسم دیگر. یا درست‌تر:‌ من دیگر نمی‌خواهم بترسم. (حقیقتا چرا وبلاگِ این بی‌سواد رو می‌خونید؟ نخونید بگذارید منم راحت بنویسم دیگه! دو سه روز پیش باز یک کسی یک جایی ما رو لینک کرد و این خراب‌شده ۵۸۱ نفر بازدید کننده داشت و من ترسیدم. از اینکه دیگر نتوانم اینجا بنویسم ترسیدم. نباید بترسم. و دیگر نمی‌خواهم بترسم.)

من توی این ده روز چیزهای زیادی فهمیدم. یکیش این است که می‌خواهم خیلی جدی شروع کنم به درس خواندن برای امتحان دستیاری. و دیروز هم یک فصل نفرولوژی خواندم. (چقدر زیاد!) یک سال بعد این موقع احتمالا همه‌ی درس‌ها را دو دور خوانده‌ام و موهام آن‌طور که توی گوگل سرچ کرده‌ام پانزده سانتی‌متر یا شاید هم بیشتر بلند شده‌ است.

ـ نویسنده همین الان خط کش را برداشت و به این نتیجه رسید که: ۱۵ سانتی‌متر که خیلی خوبه! اگر با مکمل‌ها بشود کردش بیست که دیگر عالی می‌شود. سالی بیست‌تا می‌شود به عبارتی دو سالی ‌چهل‌تا و سه سالی شصت‌تا که خیلی هم عالی‌تر. حالا تا سه سال دیگر کی زنده‌ است و کی مرده؟ بفرما! مجبورم تا سه سال دیگر زنده بمانم تا موهام به بلندی اولش برسد.

اگر فکر کردید که من برمی‌گردم و این نوشته را مثل همیشه از اول ویرایش می‌کنم کور خوانده‌اید. دیگر از این کارها خبری نیست. زین پس نوشته‌ها همه شلخته،‌ در هم و بر هم، زشت و بی‌سر و ته خواهند بود. مثل موهام صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم. باور کنید صبح‌ها باید مثل جودی ابوت یک تکه اسفنج خیس بگذارم روی موهام تا کمی از پریشانی بیرون بیاید.

می‌خواهم بنشینم و خوب شدن حالم را مثل بلند شدن موهام تماشا کنم.

 

وضعیت فعلی: سه سانتی‌متر! یک فصل، و حال خودم هم بد.. بد..

 

/ با به روز رسانی‌های بعدی با ما همراه باشید. من فعلا قصد رها کردن اینجا را ندارم. /

 

 

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده