You need to enable JavaScript to use this application.

در دنیای حقیقت‌های تازه هر چیزی معنایی جدید دارد، معنایی تثبیت نشده، تایید نشده

4 سال،9 ماه پیش

... حقیقت مثل یک فیل در خانه‌ی تاریک باشد یا مثل یک جسم خمیری که مدام تغییر شکل می‌دهد، فرقی نمی‌کند. در هر صورت باز هم گاهی تصویری متفاوت برای غافلگیر کردن بهت نشان می‌دهد. در هر صورت می‌آید آن لحظه‌ای که ناگهان می‌فهمیم هیچ چیز آن‌طوری نبوده که فکر می‌کردیم.

چرا دوست داریم حقیقت را فیلی بدانیم در خانه‌ی تاریک؟ شاید چون تحمل شرایط در این حالت برایمان آسان‌تر می‌شود. تحمل اینکه بدانیم چیزی هست اما ما درکش نمی‌کنیم آسان‌تر از نبودن هیچ چیز مشخصی است.

 

0

چهل و چهار

4 سال،9 ماه پیش

بیست و یک ساله بودم که رفتم و لوزه‌هایم را برداشتم. من جزو آن آدم‌هایی بودم که هرچند دقیقه گلودرد داشتم، و دکترم سرانجام به این نتیجه رسید که لازم است لوزه‌هایم برداشته شود. یک هفته‌ی کامل پس از برداشتن لوزه‌هایم، قورت دادنْ برایم آن‌قدر دردناک بود که به سختی می‌توانستم دهانم را برای گرفتن یک نی باز کنم. درعین‌حال، برایم یک دوره مسکّن تجویز شده بود، و وقتی مسکّن‌ها تمام شد اما درد تمام نشد، پرستار را صدا کردم و به او گفتم که باید کاری بکند و برایم یک دوره مسکّن دیگر، و شاید هم چند قلم داروی دیگر بگیرد چون من علاوه‌بر درد احساس اضطراب هم داشتم. اما او نکرد. از او خواستم که با ارشدش صحبت کنم. گفت که ارشدش ناهار می‌خورد و کاری که باید بکنم آن است که، در بین همه‌ی چیزهای ممکن، کمی آدامس بخرم و آن را با شدت و حدت بجوم _ چیزی که حتا فکر آن هم باعث می‌شد گلویم را چنگ بزنم. او برایم توضیح داد که وقتی زخمی در بدنمان داریم، ماهیچه‌های اطراف زخم دورش منقبض می‌شوند تا آن را از هرگونه آسیب بیشتر و از هرگونه عفونت محافظت کنند، و اینکه اگر می‌خواهم آن ماهیچه‌ها از حالت انقباض درآیند و دوباره راحت شوند باید از آن‌ها استفاده کنم. این‌طور بود که دوست جانی‌ام، پَمی، بیرون رفت و برایم کمی آدامس آورد، و من شروع کردم به جویدن آدامس، آن‌هم با خصومت و شک و تردید تمام. جویدن‌های اول حسی از پارگی را در پشت گلویم ایجاد کرد، اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که همه‌ی درد، برای همیشه، از بین رفت.

فکر می‌کنم چیزی شبیه این درمورد ماهیچه‌های روانی ما نیز اتفاق می‌افتد. آن‌ها در اطراف زخم‌های ما به اصطلاح می‌گیرند و منقبض می‌شوند _ منظورم از این «زخم‌ها» دردهای دوران کودکی‌مان است، یا خسران‌ها و سرخوردگی‌های دوران بزرگسالی، و تحقیرهایی که در هر دو دوره متحمل می‌شویم. برای چه؟ برای آنکه ما را از اینکه دوباره از همان‌جا آسیب ببینیم محافظت کنند، برای آنکه محتویات بیگانه را بیرون نگه داشته، مانع از ورود دوباره‌ی آنها شوند. این‌چنین، آن زخم‌ها هیچ‌گاه فرصتی برای درمان شدن ندارند. کمال‌گرایی یکی از شیوه‌هایی است که ماهیچه‌های ما به اصطلاح می‌گیرند. در برخی موارد، حتا نمی‌دانیم که زخم‌ها و گرفتن‌ها وجود دارند، اما این دو درهرصورت ما را محدود می‌کنند. آن‌ها باعث می‌شوند که منقبض و مضطرب حرکت کنیم و بنویسیم. آنها باعث می‌شوند که از زندگی عقب بنشینیم یا کناره بگیریم، باعث می‌شوند که از تجربه کردنِ زندگی به نحوی عریان و بی‌واسطه حذر کنیم.

| پرنده به پرنده _ آن لاموت، ترجمه‌ی مهدی نصراله‌زاده، نشر بیدگل |

 

0

پدربزرگم..

4 سال،9 ماه پیش

صمیمیت موذیانه‌ترین و درواقع رذیلانه‌ترین نوع ابراز علاقه است. به جای آن‌که خیلی ساده به شما بگویند خواهان‌تان هستند، چون زیبایید، اول دزدانه از درِ صمیمیت وارد می‌شوند تا بعدا به اصطلاح بی‌سروصدا شما را به چنگ بیاورند.

| هرمان بروخ ـ خواب‌گردها |

 

پدربزرگم عاشق من است. یا نه! بگذارید این‌طور شروع کنم:‌ تنها کسی که توی این جهان بزرگ باور دارم واقعا دوستم دارد و بهم افتخار می‌کند پدربزرگم است. پدربزرگم باور دارد من موفق، زیبا و درست ام و بی‌چشم‌داشت دوستم دارد و بدون اغراق گمان می‌کند من شایسته‌ی این هستم که تمام و کمال بهم افتخار کند. (نمی‌دانم چرا چنین فکری می‌کند اما بگذارید اینطور فکر کند! مگر چه از این کهکشان کم می‌شود؟!) تا به حال شده زیر بار سنگین نگاه مهربان کسی که بی‌اندازه دوستتان دارد له شوید؟ یا شده زیر بار سنگین دست مهربانی که باافتخار روی شانه‌تان قرار می‌گیرد کمرتان خم شود؟ (احتمالا چون لایق‌اش نیستید.) و بعد بخواهید زمین دهان باز کند یا دست‌کم به اندازه‌ی یک شیار باریک باز شود و شما قطره قطره تویش فرو بروید و فرو بروید تا آنجا که به آب‌های زیرزمینی بپیوندید؟

پدربزرگم نود سال دارد. قبول کنید آدم بعد از نود سال زیستن در این دنیا و چشیدن سرد و گرم روزگار بالاخره خوب سرش می‌شود چه کسی را واقعا دوست داشته باشد!‌ پدربزرگم جنگ جهانی دوم را دیده، حکومت قاجار را دیده، قبل از انقلاب را دیده، انقلاب را دیده، بعد از انقلاب را دیده، چندین جنگ را دیده... خیلی چیزها دیده. پدربزرگم طعم ثروتمند بودن و بعد، پس از انقلاب طعم ورشکستگی را چشیده، و اگر ازش بپرسید رضاشاه بهتر بود یا آخوندها فقط بهتان لبخند می‌زند. شاید هم توی خیالش لگدی به تقدیر خاورمیانه‌ای مان حواله کند.

نمی‌توانم بگویم پدربزرگم با زن‌های زیادی خوابیده اما می‌توانم بگویم با یک زن، که عاشقش بوده، بارها و بارها خوابیده. نمی‌توانم بگویم زمین‌های زیادی را آباد کرده اما می‌توانم بگویم یک زمین کوچک را بارها و بارها آباد کرده. آنقدرها دنیا دیده نیست اما محل زندگی خودش را مثل کف دستش می‌شناسد. پدربزرگم حالِ هوا، زمین، کویر و درخت‌ها را خوب می‌فهمد.

پدربزرگم یک پیامبرِ پاره وقت است که اگر استارت بزند و موتورِ نصیحتش روشن شود می‌تواند تا خودِ یک قدمیِ پایانِ جهان در راستای اینکه این زمانه و این زیست و این آدمیزاد و این روزگار کلا مفت نمی‌ارزد پند و اندرزتان دهد. به اندازه‌‌ی دو سه دفتر مثنوی معنوی داستان و حکایت بلد است تا برایتان تعریف کند. سواد زیادی ندارد، اما آنقدری زندگی کرده که بتواند با سربلندی به همه‌ی کتاب‌های خوانده و نخوانده‌ی ما پوزخند بزند. با این همه اگر سخن نیکوس کازانتزاکیس در کتاب "گزارش به خاک یونان" که گفت: «ما باید زمین را نه چون بردگان تازیانه خورده و گریان بلکه مانند شاهانی که پس از سیر خوردن و نوشیدن دست از سفره می‌کشند ترک کنیم.» را معیار قرار دهیم پدربزرگم حق دارد ده بیست سال دیگر هم در این جهان زندگی کند. شاید چیزهای دیگری را که ما نیز منتظر دیدنشان هستیم ببیند. چیزهای دیگری مثل اینکه... گفتن ندارد.

گوش‌های پدربزرگم چند سالی است درست نمی‌شنود و چشم‌هایش هم مطمئنم درست نمی‌بیند. آدمیزاد اما عادت می‌کند. باور کنید بعد از مدتی تصور می‌کنی جهان در واقع هم همین‌قدر ساکت و تار است. کاش واقعا همین‌قدر ساکت و تار بود. اصلا شاید دلیل اینکه مرا این همه دوست دارد همین است که حواسش صد در صد کار نمی‌کند. شاید اگر گوش‌هایش سنگین نبود چیزی از زبانم می‌شنید که به مذاقش خوش نمی‌آمد و از دوست داشتنش کم می‌شد یا اگر چشم‌هاش ده دهم می‌دید چیزی ازم می‌دید که... ولی خوب، برای من فرقی نمی‌کند. من می‌بینم که این نگاه و این علاقه را به بقیه‌ی نوه‌هایش ندارد و همین برای آن روی استعمارطلبم کافی است.

بعد از مرگِ مادربزرگم، پدربزرگ تک و تنها توی خانه‌ی بزرگِ حالا دیگر صد ساله‌اش زندگی می‌کند. اهل تلوزیون دیدن نیست، سواد آنچنانی ندارد که مثلا کتاب بخواند، چشم و گوشش هم برای معاشرت یاری‌اش نمی‌کنند، اگر می‌کردند هم پدربزرگم اهلش نبود. یکی از کنجکاوی‌های من این است که بفهمم پدربزرگم روزها به چه چیزی فکر می‌کند. یکی از سرگرمی‌هایش این است که یک چیزهایی را با دستش درست کند، چیزهایی را تعمیر کند که متعلق به پنجاه شصت سال پیش است یا یک چیزهایی را سرهم کند و چیز جدیدی بسازد که زندگی را آسان‌تر می‌کند، و نمی‌دانید چه ذهن خلاقی دارد. خلاقیت اگر مثلا جایزه‌ی نوبل داشت قطعا یکی‌ش را باید می‌دادند به پدربزرگ من. یکی دیگر از سرگرمی‌هاش پرنده‌ها هستند که هر صبح به در و پنجره‌های اتاقش نوک می‌زنند و آنقدر جیک جیک می‌کنند تا بیاید و بهشان غذا بدهد. خیلی سانتیمانتال به نظر می‌رسد اما مثل همه‌ی آدم‌ها که روی دیگرِ تاریک و ترسناکی هم دارند، پدربزرگم هم یک روی ترسناکِ خشمگین دارد. مثلا اگر بهش یک تفنگ و حق کشتن یک آدم می‌دادند بی‌تردید یک گلوله توی مغز یکی از شوهرخاله‌هایم خالی می‌کرد. این است شمایل یک انسان کامل.

برگردیم به اصل ماجرا: من! پدربزرگم مرا خیلی دوست دارد. مادربزرگم هم مرا خیلی دوست داشت. مادرم بارها خاطره‌ی روزی را تعریف می‌کند که مادربزرگم بهش زنگ زده فقط برای اینکه بگوید: این دخترک را نگه داری‌ها. این اصطلاح نگهداشتن در لهجه‌ی یزدی معنی‌اش این است که مثلا خیلی مراقب این دختر باش. ـ مطمئن نیستم مادرم از پس این کار درست برآمده باشد. ـ مادربزرگم که مرد، من یکی از دو دوست‌دارِ راستینم را از دست دادم و حالا ترسی که از از دست دادن پدربزرگم دارم به این دلیل است که باور دارم اگر او هم بمیرد دیگر میان این هشت میلیارد آدم کسی نخواهد بود که این چنین بی‌ریا دوستم داشته باشد. واکنش دفاعی من به این ترسم این است که سعی می‌کنم تا آنجا که بشود کمتر ببینمش. واکنش دفاعی مسخره ایست، می‌دانم، اما روح نحیفم فقط به همین اندازه توان مدیریت‌ این ماجرا را دارد.

جنس این دوست داشتن از آن جنسی است که اگر از بین برود دیگر جانشینی نخواهد داشت. من حتا مطمئن نیستم پدر و مادرم این‌چنین بی‌چشم‌داشت دوستم داشته باشند. همیشه توقعی هست. همیشه خواسته‌ای وجود دارد و همیشه کسی وجود دارد که با او مقایسه‌ات کنند و فشار اینکه اگر از پس انجام آن خواسته، هر چه که هست، برنیایی یا اگر آن دیگری که با او مقایسه می‌شوی از تو بهتر باشد آن محبت را هم از دست می‌دهی، همیشه روی شانه‌هایت سنگینی می‌کند. (طولانی‌ترین جمله‌ی تاریخ بود. اگر متوجه نشدید اصلا لازم نیست برگردید و دوباره از سر بخوانید. من هم برنگشتم تا دوباره از سر بنویسمش.) آدم‌ها هرچقدر هم که دوستت داشته باشند بالاخره یک جایی یک جوری با یک کاری یا یک حرفی یا هرچی ناراحتت می‌کنند یا دلت را می‌شکنند اما من به خاطر ندارم پدربزرگم حتا یکبار آزرده‌ام کرده باشد. هرگز.

خلاصه من همین که هستم پدربزرگم دوستم دارد اما دوست داشتن دیگرانِ زندگی‌ام منوط به چیزهایی است که اگر نباشم یا نداشته باشم یا از دست بدهم دیگر آن دوست داشتن هم وجود نخواهد داشت.

تصور جهانِ بدون پدربزرگم ترسناک‌ترین جهانِ ممکن است.

 

0

به پایان می‌رسانم چون جسارت رها کردن ندارم

4 سال،10 ماه پیش

روز اولی که اینجا را ساختم به خودم قول دادم همه چیز را بنویسم. که از هیچ چیز نترسم. نوشتم که اینجا مرز بین واقعیت و خیال مشخص نیست اما باور کنید همه‌ی این‌ها که نوشته‌ام عین حقیقت است. می‌خواستم آنطور که روسو نوشت، یک روزی فریاد بزنم: «این است آنچه کردم و اندیشیدم و بودم.»

مطمئن نیستم.

ننوشتم. خیلی‌هایش را ننوشتم. ترسیدم؟ نمی‌دانم.

دیگر نمی‌شود گفت این است آنچه بودم. با وجود راست بودنش، دروغ است.

همه‌ی دنیام سیاه می‌شود. همه‌ی چیزهایی که ساخته‌ام، همه‌ی داشته‌هام حرکت می‌کنند، پیچ و تاب می‌خورند و لابه‌لای سیاهی‌ها محو می‌شوند. من دست نمی‌برم تا مانع شوم. دیگر تلاشی نمی‌کنم.

اما اگر یک کسی یک جایی یک روزی توانسته من هم شاید بتوانم. این‌ها می‌تواند نخستین خطوط اعتراف من باشد. این است آنچه بودم.

من خیلی تلاش کردم. در مقایسه با بعضی آدم‌ها کمتر در مقایسه با بعضی بیشتر. اصلا چرا خودم را با دیگران مقایسه کنم؟ من خیلی بیشتر از حد خودم تلاش کردم. حد واقعی‌ام حدی نبود که جای بحث داشته باشد اما من خیلی بیشتر از آنچه از خودم انتظار داشتم،‌ آنچه ظرفیتم بود تلاش کردم. من تا حد سرریز شدن، تا حدی که نشود جمعش کرد دیگر تلاش کردم. نشد. بعد به این نتیجه رسیدم که... نه! راستش را بخواهید به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم. خیلی دلم می‌خواست می‌توانستم اینجا یک نتیجه‌گیری بچپانم وسط یاوه‌هام اما نمی‌توانم. ندارد. مطمئن نیستم کی را مخاطب قرار می‌دهم. کاش دست کم کسی را داشتم که می‌توانستم برای او بنویسم که چقدر تلاش کردم،‌ اما ندارم. من برای همین هم تلاش کردم. نشد. آدم یک وقت‌هایی باید دست‌هایش را بالا ببرد و تسلیم شود. این کار از همه‌ی تلاش‌های قبلی آسان‌تر، منطقی‌تر و بزرگ‌منشانه‌تر است.

چشم‌هایم را می‌بندم و سفیدی‌ای هستم وسط این سیاهی مطلق، که گویی با حرکت آرشه توی دست‌های نوازنده‌ی ویولن‌سل حرکت می‌کند. ولی این چیزی را حل نمی‌کند. قرار بود حل کند اما دیگر نه. سیاهی‌ها سرخ می‌شوند، سبز می‌شوند، آبی می‌شوند. رنگ‌ها توی هم گره می‌خورند. من دیگر تلاش نمی‌کنم بفهمم چه خبر شده. نمی‌فهمم. و این چیزی را حل نمی‌کند.

من توی بعضی خیابان‌ها دویده‌ام، پشت بعضی درها ساعت‌ها منتظر مانده‌ام، از بعضی آدم‌ها حرف‌ها شنیده‌ام، خیلی کارها کرده‌ام،‌ من حتا وقت‌هایی که روزها ناتوان توی تخت مانده بودم، وقت‌هایی که گمان می‌کردم کاری نمی‌کنم یا چه بسا تلاش معکوس می‌کنم هم داشتم تلاش می‌کردم که بشود. نشد. یک وقت‌هایی سعی کردم ادایش را دربیاورم مگر بشود یا در خیال یا خواب یا جایی ورای واقع، نشد. این چیزها این‌طوری کار نمی‌کند. مثل شانس هم نیست که بگویی یک روزی در خانه‌ی من را هم می‌زند. نمی‌زند. مطمئن نیستم چطور کار می‌کند.

من و رنگ‌ها توی هم حل می‌شویم، یک‌دست می‌شویم. حالا دیگر چیزی نمانده جز یک خاکستری مطلق. خاکستری‌ای که عمق دارد. تا اعماقش خاکستری است. تا مغزِ مغز، تا ریشه خاکستری.

حالا باور دارم این وبلاگ، همه‌ی نوشته‌های قبلی که ناخوانده معدوم شد، همه‌ی کارهایی که تا به حال انجام داده‌ام، همه‌ی نقاشی‌هایی که از کودکی تا امروز کشیده‌ام، همه‌ی این‌ها، همه‌ی همه‌شان همانطور که پسوا در یکی از یادداشت‌هاش نوشت، بی‌عرضه‌گی من بوده‌اند.

 

0

چهل و سه

4 سال،10 ماه پیش

نوشتن از خود یک جور دستِ پیش گرفتن در برابر مرگ است و هراسِ فراموشی و فنا؛ مومیایی کردن نفس است، تمنای پیش انداختن محاکمه است؛ شلاق تطهیر است بر خود و بر میدانِ دید یا خواستِ فراهم آمدنِ پیشاپیشِ طومار اعمالی‌ست برای روز مبادا.

چنان‌که روسو در نخستین سطرهای اعترافش می‌نویسد: «در صور که بدمند، خواهم آمد این نوشته را به دست گرفته، آواز خواهم داد: این است آنچه کردم و اندیشیدم و بودم.»

| احمد اخوت در مقدمه‌ی کتاب "نقش‌هایی به یاد" نوشته است. |

 

0

You'll know that you're dreaming

4 سال،10 ماه پیش

گهگاه اعترافی به جای می‌گذاشت نهفته در گوشه‌یی از کارش، مطمئن که ناگشوده می‌مانَد.

Nothing

 

0

مقصر من نیستم!

4 سال،10 ماه پیش

چیزهایی که در ادامه خواهید خواند را می‌توانید به صورت یک فیلم کوتاه تصور کنید یا صحنه‌ای از یک تئاتر یا فصلی از یک کتاب یا هرچی. فرقی نمی‌کند.

من نه قصد دارم اینجا درس زندگی به کسی بدهم، نه درس رابطه با آدم‌ها و نه هیچ درس دیگری، من اینجا فقط دارم سعی می‌کنم اتفاق افتاده را در خودم حل کنم ـ اگر حل کردنی باشد.

_

به ص. به خاطر شرایطی که داشته لطفی کرده‌ام ـ وقتی می‌گویم لطف به هیچ عنوان اغراق نمی‌کنم. شما ببینید "لطف" و بخوانید "کاری که کمتر کسی حاضر به انجامش است" تا حق مطلب ادا شود. قرار است اگر اتفاق A بیفتد بلافاصله لطفم را جبران کند و کار B را انجام دهد. اگر A و B را برایتان توضیح بدهم بی‌شک به من حق خواهید داد. اما این‌ چیزها را برای این نمی‌نویسم که کسی بهم حق بدهد. اینکه A چیست یا B تفاوتی در اصل ماجرا ایجاد نمی‌کند. مسئله چیز دیگری است.

_

یک هفته قبل: ص. با صراحت می‌گوید که اتفاق A نهایتا تا یک هفته‌ی دیگر خواهد افتاد و حتما بعد از آن، کارِ B را برایم انجام خواهد داد. حتا تأکید دارد به شرطی که کار B را انجام دهد حاضر است لطفم را بپذیرد.

_

دو روز پیش: یکی از دوستانم درخواستی از من داشت که رد کردم. بعد از رد کردن درخواستش با پدرم صحبت می‌کنم. ناراحتم. پدرم می‌گوید: ناراحت نباش. کار درستی کردی. کدوم دوستِ تو تا حالا دوست واقعی بوده؟! (و چند مثال می‌آورد.) ـ‌ غمگین می‌شوم.

_

دیروز: اتفاق A افتاده

شرایط من:

۱- یک مشکل کاری که آینده‌ام را تحت تاثیر قرار می‌دهد ذهنم را مشغول کرده.

۲- به خاطر گذراندن یک هفته‌ی شلوغ خسته و کلافه‌ام.

۳- کسی مهمان خانه‌مان است که دیدنش آزارم می‌دهد. تصمیم می‌گیرم چند ساعتی را توی ماشین سر کنم. به این شکل:

 

!

 

ص. زنگ می‌زند. از اینکه اتفاق A بالاخره افتاده خوشحال است. چند مشورت می‌گیرد. صحبت می‌کنیم. به روی خودم نمی‌آورم.

سه ساعت بعد:‌ اتفاقی که به خاطر فرار ازش سه ساعت را توی ماشین گذرانده‌ام، ده لیتر بنزین آزاد سوزانده‌ام، توی خیابان‌ها چرخیده‌ام، کمرم از فشار دستگیره‌ی ماشین درد می‌کند و بوی صندلی ماشین و قهوه‌ی فوری و آب‌طالبی گرفته‌ام، بالاخره می‌افتد. مهمان مذکور را می‌بینم. و نگاهش و حرف‌هاش و اینکه حتا نزدیک می‌شود و دست روی شانه‌ام می‌گذارد و من با لبخند خودم را عقب می‌کشم.. و چیزهایی که گفتن ندارد. (دلیل تنفرم برمی‌گردد به همین اعتمادی که به آدم‌ها می‌کنیم و سرخوردگی‌یی که در آخر نصیبمان می‌شود.)

بعد از رفتنش توی واتسپ به ص. پیام می‌دهم:

می‌گویم که گفتی بالاخره اتفاق A افتاد..

ص. می‌پرسد منظورم این است که می‌خواهم کار B را برایم انجام دهد؟

سکوت می‌کنم. گیج شده‌ام. از اینکه حتا می‌پرسد، تعجب می‌کنم.

ص: باشه انجام می‌دم. هر موقع خواستی انجام می‌دم.

من: ینی چی هرموقع خواستی؟ [واقعا گیج شده‌ام.]

ص:‌ الان انجام بدم؟

من:‌ هر جور صلاح می‌دونی! [لبخند عصبی - همچنان گیج و متعجب ام.]

ص: یک ایموجی تشکر می‌فرستد.

من: یعنی چی این؟

ص:‌ یعنی چشم الان انجام می‌دم. مریض دارم یکم بعد انجام می‌دم.

من:‌ باشه.

ص: صبر کن مریضم بره..

من: باشه خب، چرا اینقدر می‌گی؟

ص:‌ عصبانی هستی آخه.

من: نیستم. [عصبانی نیستم اما به شدت متعجبم. حتا نمی‌توانم درست فکر کنم و متوجه منظورش بشوم یا برداشتی از رفتارش داشته باشم.]

ص: یک چیزی می‌گوید که اصلا دوست ندارم اینجا بنویسمش. [رسما داره می‌زنه زیر حرفش]

من: آخه خودت گفتی که اگه اتفاق A بیفته کار B رو انجام می‌دی!

ص:‌ باشه باشه. همین الان. چرا عصبانی ای؟

من: عصبانی نیستم باور کن. [حسی که دارم اسمش عصبانیت نیست. نمی‌دانم اسمش چیست. همین قدر می‌دانم که همه چیز برایم زیر سوال رفته و به اندازه‌ی یک مو تا فروپاشی فاصله دارم.]

در ادامه گفتگو همچنان ادامه می‌یابد. ص. جوری رفتار می‌کند و چیزهایی می‌گوید که منظوری جز اینکه "نمی‌خوام انجام بدم،‌ حالا می‌خوای چه گهی بخوری؟!" را القا نمی‌کند. من هنوز متعجبم. گیجم و سکوت می‌کنم. حتا جوری رفتار می‌کند که انگار این منم که توقع بی‌جایی دارم و اوست که بر حق است. سر آخر با دلخوری می‌گویم هر موقع خواستی انجام بده.

زنگ می‌زند. جواب نمی‌دهم.

_

ساعت یک و نیم بامداد: لحظه‌ی فروپاشی

چند ساعت گذشته. چند ساعتی که سعی کرده‌ام به ماجرایی که پیش آمده فکر نکنم. اما بالاخره اتفاق می‌افتد. من به حرف‌ها فکر می‌کنم. کلمه‌ها جلوی چشم‌هام می‌آیند. به هفته‌ی قبل فکر می‌کنم. به همه‌ی هفته‌های قبلی فکر می‌کنم. باز کلمه‌ها جلوی چشم‌هام می‌آیند. به این فکر می‌کنم که چقدر احمقم. احساس می‌کنم بازیچه شده‌ام. حرف‌های پدرم توی سرم تکرار می‌شود: «کدوم دوست تو تا حالا دوست واقعی بوده؟» به مثال‌هاش به تجربه‌های مشابه قبلی فکر می‌کنم. همیشه فکر می‌کردم "این اون آدمی نیست که پشتمو خالی کنه." حالا اما تمام اعتمادم ناگهان فروپاشیده، اعتمادم به او و به همه‌ی آدم‌ها. حالا یک آدمی مانده روی دستم که دیگر نمی‌دانم باهاش چه باید بکنم؟ چند بار با خودم تکرار می‌کنم که مقصر من نیستم. که بیش از حد واکنش نشان نمی‌دهم. که مسئله بزرگ هست و من الکی برای خودم بزرگش نمی‌کنم. گریه می‌کنم. کلمه‌ها باز جلوی چشم‌هام می‌آیند. سردرگمم. صدای شکستن چیزی را در درونم می‌شنوم. صدای خراب شدن چیزی که دیگر هرگز مثل اولش نخواهد شد. مدام با خودم تکرار می‌کنم که اشتباه نمی‌کنم که تقصیر من نیست. که تقصیر من نیست. (چیزی که در تمام این ماجرا بیش از همه آزارم می‌دهد همین است که مجبورم مدام با خودم تکرار کنم:‌ تقصیر من نیست.)

به سختی به خواب می‌روم.

_

امروز: صحنه‌ی اصلی

ص. یک جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، طوری که انگار فراموش کرده و همچنان همه چیز را انکار می‌کند، چیزهای بی‌ربطی می‌گوید که اصلا برای من مهم نیست.

بعد از سکوتی طولانی نگاهش می‌کنم.

من:‌ باورم نمی‌شه!

ص: چیو؟

من: که نمی‌خوای اون کارو انجام بدی.

ص: الان.. چشم.. چند دقیقه صبر کن.

می‌رود چند دقیقه بعد می‌آید. کاری که قرار بود را انجام داده. می‌گوید که دیروز خسته بوده. معذرت می‌خواهد. بابت لطف هفته‌ی پیش از من تشکر می‌کند.

ص: حله؟

سکوت می‌کنم.

ص: تأیید می‌کنی؟

من: چیو؟

ص: اوکی شد دیگه! حله؟

من: نه حل نیست.

[با تعجب نگاهم می‌کند. اینجا لحظه‌ی انفجار من است. لحظه‌ی شروع بحث. اوج داستان. آنجا که آتش زیر خاکستر شعله‌ور می‌شود. همان جا که از قدرت فهم طرف مقابل ناامید می‌شوی و بالاخره ترجیح می‌دهی افکار توی سرت را با صدای بلند به زبان بیاوری.]

من: می‌دونی... گه زدی!

ص: دیشب شوخی می‌کردم.

من: من اصلا فکر نمی‌کنم شوخی می‌کردی.

ص:‌ شوخی بود.

من: به هر حال اصلا رفتاری نبود که انتظار داشتم ازت.

ص: چیکار باید می‌کردم؟ [با یک حالت انزجاری این را گفت. حالتی که حاکی از این بود که همچنان حق با اوست و این منم که اشتباه می‌کنم.]

گفتم:‌ من واقعا حالم به هم می‌خوره بخوام این چیزا رو توضیح بدم. من اگه بودم مشکلم که حل شد بدون اینکه یک لحظه تعلل کنم اون کارو برات انجام می‌دادم. بدون اینکه حتا ازم بخوای. [صدایم کمی بالاتر رفت] ولی تو گه زدی! حتا این حسم به من دادی که نکنه دارم اشتباه می‌کنم.. نکنه توقع بی‌جا دارم! [اینجا صدایم لرزید و حتا اشک توی چشم‌هام جمع شد اما اجازه ندادم فروپاشی دوم اتفاق بیفتد. فروپاشی‌ها مخصوص نیمه شب اند. که فکرها بهت هجوم می‌آورند که کلمه‌ها صف می‌کشند جلوت و سیلی می‌زنند توی صورتت. نه جلوی کسی که دیگر هیچ وقت برایت آن آدم سابق نمی‌شود.]

اینجا یکی از قسمت‌های کلیدی ماجرا است. من تمام این مدت همه‌اش داشتم به این فکر می‌کردم که اگر من جای او بودم چه رفتاری می‌کردم و توقع همین رفتار را هم از او داشتم. انگار هر وقت از آدم‌های زندگیم ناراحت شده‌ام به این دلیل بوده که توقع داشته‌ام آدم‌ها همان کاری را بکنند که اگر من جایشان بودم انجام می‌دادم. اما هیچ وقت اینطور نیست. بعدا به این قسمت بیشتر فکر می‌کنم.

_

ص. باز عذرخواهی کرد. باز تشکر کرد. [مسئله پذیرفتن یا نپذیرفتن عذرخواهی نیست. مسئله این است که آیا می‌شود شیشه‌ی شکسته را با عذرخواهی مثل اولش کرد؟ آب ریخته را می‌شود با عذرخواهی از کف زمین جمع کرد؟] بعد کمی گلایه کرد و حتا گفت که دارم ناراحتی ام از جای دیگری را سر او خالی می‌کنم.

 گفتم: من از این ناراحتم که یکی فکر کنه من اون خر احمق ساده‌ای‌ام که می‌تونه هر جور دلش خواست باهام رفتار کنه. [صدایم همچنان می‌لرزد.]

اینجور وقت‌ها دعوا دوطرفه می‌شود طرف مقابل سعی می‌کند با بالا بردن صداش از خودش دفاع کند، سعی می‌کند محکومتان کند به اینکه قضاوتش کرده‌اید و هنوز بعد از این همه مدت او را نشناخته اید. بعد حس‌ها را قاطی می‌کند چون یحتمل نمی‌تواند درست فکر کند. یادم هست که حتا گفت:‌ من کی به تو احساس گناه دادم؟ در حالی که احساسی که به من داد به هیچ عنوان حس گناه نبود. حس احمق بودن بود. حس زیادی خوب بودن برای کسی که لیاقتش را ندارد.

[من سکوت می‌کنم. سرم را می‌گیرم توی دست‌هام. نمی‌توانم به صورتش نگاه کنم. می‌گویم که دیگر نمی‌خواهم در این باره صحبت کنم. باز با خودم تکرار می‌کنم که فراموش نکنم هیچ کدام این‌ها تقصیر من نیست.]

حتا گفتم: ناراحتم می‌کنه که داری می‌ندازی گردن من.

و باز آرام گرفت، کوتاه آمد، عذر خواست، و بعد باز:

ص: انتظار همچین برخوردی نداشتم.

[معلومه که انتظار نداشتی. من اهل گله و دعوا نبودم هیچ وقت.]

من: منم نداشتم.

ص:‌ هنوز نمی‌فهمم از چی ناراحتی.

من: بعدا به حرفات یکم فکر کن. می‌فهمی.

ص: باید بهم بگی.

من [ناامید و آرام]: اگه قرار بود بفهمی تا حالا فهمیده بودی.

.......

و بعد من سکوت کردم. و سکوت کردم. و همچنان سکوت کردم.

 

0

You've got to bleed for the dancer

4 سال،10 ماه پیش

 

You've got to bleed for the dancer

 

 

0
درباره
همیشه‌ی متروک About Img

من جز همین‌ها که نوشته‌ام چیزی برای گفتن ندارم. این‌ها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.

تمامی حقوق برای همیشه‌ی متروک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده