نوشتن، تند و مداوم و راحت و آسان نوشتن، مثل نفس کشیدن، مثل نگاه کردن. این همان چیزی است که انگار از یادم رفته. مثل وقتی که مدتی نقاشی نمیکشم دستهام یخ میزند. نقاشی اما یک جورهایی رفته توی خونم. قلم که در دست بگیرم تصاویر بالاخره یک جوری راه خودشان را به صفحهی سفید باز میکنند. نوشتن اما اینطور نیست. کلمهها انگار از یاد آدم میروند. البته که میدانم مشکل دیگری هم دارم. مشکل دیگرم کمال گرایی است. همه چیز باید یک حداقل استانداردی را داشته باشد وگرنه که نباشد بهتر. حالا اما میخواهم این عادت مزخرف را ترک کنم دیگر.
مدتهاست توی نوت گوشی ام این را پین کردهام: «بنویس؛ بنویس تا نوشتن از یادت نره.»
نوشتن برای نوشتن. برای فقط نوشتن.
تند و مداوم و راحت و آسان نوشتن.