پدرم یک مغازه‌ی کتاب‌فروشی و لوازم تحریر و نقاشی و معماری در شیراز دارد و مادرم خانه‌دار است. یک زن تیپیکال یزدی. این را به این علت عرض می‌کنم که مادرم اصلا شبیه عمه‌هام یا زن‌عمو‌هام که شیرازی بودند نبود. مادرم شبیه خاله‌هام و زن‌دایی‌هام بود که یزدی هستند. به اقتضای جغرافیا و فرهنگ و فلان و این‌ها یک کیفیتی دارند باید در فرصتی مفصل ازش نوشت. من توی هفت پشتم یک پزشک نبوده است هیچ وقت. جد اندر جدم بازاری بوده‌اند و به این مسخره‌بازی‌ها کاری نداشته‌اند. پزشکی که قبول شدم مادرم جیغ کشید، پدرم خوشحال شد و من پوکر فیس ماندم. سال اول دانشگاه مثل سگ به گه خوردن افتاده بودم. یک نارسیسیستی و یک جور ارق عجیب بین بچه‌ها در جریان بود که من پدرم فلان پزشک است یا مادرم فلان متخصص یا برادرم سال فلان یا خواهرم رزیدنت بهمان. و گویی تنها کسی که هیچ ایده‌ای نداشت از آنچه در جریان بود و آنچه که در انتظار بود من بودم. من یک کیفیت غریب داشتم. هیچ ایده‌ای نداشتم که بعدش چه می‌شود در حالی که اکثرا آینده‌ی شغلی‌شان هم حتا تامین بود. من اما در همین حد هم نمی‌دانستم که بعد از علوم پایه فیزیوپات است بعدش استیجری بعدش اکسترنی بعدش اینترنی. سرم را با کافکا و مارکز گرم می‌کردم تا کثافت بیوشیمی و بافت شناسی شسته شود.