در بامداد جنگ قبل، داشتم خواب می‌دیدم الف از لبه‌ی یک دره آویزان و در حال غرق شدن است! همه‌جا تاریک بود. بالای سرم و از دور صدای جنگنده می‌آمد؛ نه، صدای جنگنده‌ها. گیج شده بودم که این صدا در خوابم چه می‌خواهد. از طرفی الف داشت غرق می‌شد. نفرت داشتم. نمی‌خواستم نجاتش بدهم. بارها در ذهن به او گفته بودم آخرین نفری است که بخشیدمش، اما نه. انگار هیچ‌گاه نبخشیده بودم. چطور می‌توانستم؟ الف داشت غرق می‌شد. روی زانوام و لبه‌ی دره نشستم. نمی‌خواستم نجاتش دهم. نمی‌خواستم بمیرد. نمی‌خواستم کسی باشم که به او کمک می‌کند. نشستم و دستش را گرفتم. هنوز دو دل بودم، دستش را گرفتم و مورد نفرت خودم واقع شدم.

این صدای جنگنده‌ها از کجا می‌آیند؟ من این صدا را از کجا می‌شناسم؟

سپیده زده بود که نون از خواب بیدارم کرد و فهمیدم صدای پرنده‌های آهنی را نه از خوابم و بلکه از روی سقف بالای سرم می‌‌شنیده‌ام.

امروز صبح باز داشتم خواب می‌دیدم. خوابم عمیق نبود، چون نور پنجره پلکم را قلقلک می‌داد. باز صدای جنگنده، این‌بار بیشتر از قبل. در دنیای خواب به دنبال الف می‌گشتم. باز همه جا تاریک بود. آسمان همان‌طور ترسناک و صداها همان‌‌گونه اما بلندتر بودند. در خواب راه افتادم تا پیدایش کنم. دلم شور می‌زد. با خیال اینکه لبه‌ی پرتگاهی آویزان مانده و صدایم را می‌شنود با او حرف می‌زدم: «ببین دفعه قبل که جنگ شد، داشتم خواب می‌دیدم تو داشتی غرق می‌شدی، من سعی می‌کردم دستت رو بگیرم، همزمان صدای جنگنده می‌اومد، من دستت رو گرفتم، اما واقعا نجاتت دادم؟ تو کجایی؟» هرچه در خواب سر گرداندم، الف را ندیدم. هیچ صدا و نشانه‌ای از او نبود. وسط بیابان تاریک و بدون دره، تنها مانده بودم.

صدای انفجار، زلزله، باز هم... هم‌زمان از خواب و تخت بیرون پریدم، ساعت ۰۹:۴۰ بود. صداها واقعی بودند. اما الف؛ چرا این‌بار در خوابم نبودی؟

در فکر فرو رفته بودم و یک نیمه گردو را نیم‌ساعت جویدم. حرف‌های ث که تمام شد، تازه فهمیدم با من صحبت می‌کرده، اما نفهمیده بودم؛ چون در البرزکوه در حال صحبت با چَمروش بودم: «چمروش کجایی؟ انیران به اینجا یورش آورده‌اند. از خیلی سال پیش، حالا بقیه‌شان دارند می‌آیند. چرا بالای البرز نیستی؟ گمت کرده‌ام.»

امروز هیچ‌کس به جز خودم در پس ذهنم نیست. منم و کوه‌ها، منم و بیابان، منم و صدای زوزه‌‌های دراز پرندگان آهنی.

کاش این خواب‌ها گورشان را از سر من گم کنند؛ این خواب‌هایی که همیشه در فردای شب‌ها، برقه‌ی خیالات از چهره برداشته و رخ حقیقت به خود می‌گیرند...