معلم، یک‌ ماه زمان در کف دستان‌مان گذاشته بود تا پروژه‌مان را انجام دهیم. موضوع آزاد بود، هیچ‌گونه پیشنهاد و کلیشه‌ای برای ساختن ایده‌های پیش‌فرض در ذهن‌ ما ایجاد نشده بود.

من بچه بودم و بسیار رویاپردازتر از الان‌، پس کمان مه‌آلود رنگینی از دشت کُنار به خانه آوردم، هر کمان را از پنجره آویختم و از چیستی‌‌شان پرسیدم. میان متن‌های علمی و افسانه‌ای غرق شده بودم و طول موج رنگ‌ها، تاریکی راهروی میان کمان‌های دوقلو و اهریمنی بودن رنگین‌کمانْ یک‌جا در ذهن کوچک‌م جای گرفتند. حتی بابا هم نمی‌دانست رنگین‌کمان بی‌نوا چه خویشاوندی‌ای با اهریمن دارد و مامان می‌گفت تنها چیزهایی که یاد گرفته‌ام را بنویسم. من پافشاری می‌کردم تا برهانی به‌چنگ بیاورم، اما مدتی گذشت و از جست‌و‌جو خسته شدم. همان‌طور که نتوانسته بودم نرمی یا تیزی لبه‌‌ی رنگین‌کمان را لمس کنم، از درک پلیدی‌‌ نیز ناتوان ماندم.

هنوز به پایان یک‌ماه مانده بود که مجله‌ی چاق و چله‌‌ی پرملات‌م را به پایان رساندم و به‌این نتیجه رسیدم بهتر است پای پشمالوی موجودی سیاه به نوشته‌ها و نقاشی‌هایم باز نشود. نمی‌دانستم از همه‌جا بی‌خبر، یک موجود جهنمی را نه، که روح هفت دیو را با شوق فراوان میان ورق‌ها جای داده‌ام! دیوانی که نامی از رخ رنگین خود می‌گیرند، با ایزدان باران‌زای سپید به نبرد و ستیز می‌پردازند، موجب ترک باران از آسمان می‌شوند و کرداری همچون آفریننده‌ی خود_اهریمن دارند.

 

پ.ن۱: بندهش از این دیوان به عنوان «سامگان» یاد می‌کند، یعنی سام، زال و رستم که رنگارنگی را برمی‌گزینند.

پ.ن۲: بسیاری از دیوان براساس رنگ‌شان نام‌گذاری شده‌اند، مانند دیو سپید، شبرنگ‌دیو، سخره‌دیو (سرخ‌رنگ) و ...