١_
مردم بالی در اندونزی از هنر تعریف جالبی دارند. به عقیدهی آنها هنر، انجام یک کار نیست؛ هنر، بودنِ یک فرد است. و بنا به این تعریف همهی مردم بالی یکدیگر را و خودشان را هنرمند میدانند و هنرشان بودنشان در زندگی است.
٢_
ویسواوا شیمبورسکا در بخشی از سخنرانیاش به هنگام دریافت جایزهی نوبل گفته:
«شهود شاعرانه امتیازِ خاص شاعران، یا در کل هنرمندان نیست. گروهی از مردم وجود دارند، وجود داشتهاند، و همیشه وجود خواهند داشت که به دریافت شهود نائل میشوند و اینان کسانی هستند که آگاهانه شغلی برای خود انتخاب کرده و آن را با عشق و شعور برعهده میگیرند. چنین پزشکانی پیدا میشوند، چنین دبیرانی، چنین باغبانانی و صاحبان صدها و صدها شغل دیگر.
اگر آنها مدام آمادهی دیدن فراخوانهای تازهای در کارشان باشند، کار آنها بیوقفه غافلگیرانه خواهد بود. با وجود سختیها و شکستها کنجکاویشان فرو نمینشیند. برای آنها از هر مسئلهای که شکافته و حل شده تلقی میشود، انبوهی از پرسشهای جدید به پرواز در میآید. شهود شاعرانه، هرچه باشد، از «نمیدانمِ» بیوقفهای زاده میشود.
...
اکنون اجازه بدهید بگویم با وجود اینکه شهود را از انحصار شاعران خارج کردهام، اما باز آنها را در گروهِ کمشمارِ برگزیدگان سرنوشت قرار دادهام. ازاین رو شاید در شنوندگان شُبهههایی به وجود آید. زیرا مجرمان و دیکتاتورها و افراد متعصب و عوامفریبی که در مبارزهی خود برای کسب قدرت، شعارهایی الزاماً با صدای بلند سرمیدهند نیز شغلشان را دوست دارند و آن را با ابتکار متبهرانهای انجام میدهند. درست است، اما آنها «میدانند». میدانند و آنچه که میدانند تا ابد برای آنها کافیست. دنبال چیزی نیستند که بیشتر از آنچه که میدانند باشد، چرا که اگر دنبالش میرفتند شاید از قدرت استدلالشان کاسته میشد.»
این بخش از سخنرانی را از مقدمهی کتاب "آدمها روی پل" برداشتهام.
۳_
«گاهی برای شاعر شدن باید جای ازل را با ابد عوض کنی
از دوزخ باید عبور کنی
قرار بود بعدا عبور کنی، حالا باید اول عبور کنی _مثل دانته_
در کنار بقبقوی کف کردهی موج به جدار لولههای نفت
حفرهای هست که شیطان آن را کنده
از حفره که پایین برویم، در حجرهها، پشت میلههای ابلیسی، شاعرها را خواهیم دید
که نمیدانند شاعر هستند، اما هستند،
زیرا شاعر کسی است که دوزخ را تجربه کرده باشد،
حتا اگر شعری هم نگفته باشد
و دوزخ تجربی است...
برای شاعر شدن، تنها کلمه کافی نیست!
کسی که دوزخ را تجربه نکرده باشد مصداق «یقولون ما لایفعلون» خواهد بود
دوزخ باید تو را بطلبد
تو هم باید دوزخ را طلبیده باشی
...
برای شاعر شدن، تنها کلمه کافی نیست
تجربهی دوزخ بهاضافهی کلمه یعنی شاعر»
از کتاب اسماعیل _ رضا براهنی
۴_
دوستی میگفت: «هنرمند کسی است که وانمود میکند چیزی را میداند که اساسا گفتنی نیست.» اگرنه هرکسی میتواند وانمود به دانستن چیزی کند که نمیداند یا ندانستن چیزی که میداند.
هر احمقی میتواند خودش را به ندیدن بزند ولی چه کسی میداند که کبک، با کلهی فرو رفته زیر برف، چه حالی دارد؟*
* نقلی است که استاد از بکت آورد.
به عنوان مثال همین جناب بکت. بکت به آنجا رسیده بود که میتوانست روی هر مزخرفی دست بگذارد و تبدیلش بکند به هنر.
وانگهی چون نیک بنگری اشتراکی هم مییابی میان براهنی با بکت. بیسروتهبودگیشان مشترک است.
۵_
نگرش دیگری هم داریم که معتقد است شعر قسمتی است از ادبیات و شاعر، هرچقدر هم که بزرگ و قابل، در بهترین حالت ادیب است نه هنرمند.
بله. بعضی هم معتقد اند که نباید دامنهی هنر را خیلی وسیع بگیریم. ادبیات مستقل است، اصالت و تمایز دارد.
۶_
شعر امروز البته تعریف جدید دیگری هم دارد:
برای شاعر شدن
دیگر به
«نمیدانم»
یا
«دوزخ»
احتیاج ندارید،
کلمه به اضافهی اینتر میشود شعر.*
به این ترتیب که شعر هرچه اینترهاش بیشتر، بهتر.
* استاد هم اکنون یک شعر سرود.
۷_
شاید به قول فرنگیها کمی اوت آف کانتکست به نظر بیاید اما به عنوان درسی در زندگیتان لحاظ کنید:
«هنر معشوقهای حسود است و اگر مردی/زنی استعداد نقاشی، شعر، موسیقی، و معماری یا فلسفه داشته باشد، همسری بد و مشکلساز خواهد بود.»*
* این هم نقلی بود _ با مختصری تغییر _ از فیلسوف و نویسندهی آمریکایی رالف والدو امرسون.
بزرگوار دامنهی هنر را بیش از حد پهن گرفته و فلسفه را هم چپانده توش.
۸_
یکی از دوستان وبلاگنویس، که قلمش مورد علاقهی من است ـ ضمن ابراز ارادت :) ، در نظری خصوصی تعریفی نقل کرده از موریس بلانشو که میگوید: «تجربهی اثر هنری، تجربهی امکان دیدن و لمس کردن نیست، بلکه غیرممکن بودن ندیدن است.»
من به این ترکیبِ «غیرممکن بودنِ ندیدن» مشکوکم. موریس بلانشو تعریف دیگری هم دارد که میگوید: «نقاشی [بخوانید هنر]، جهانی است که تنها آن که کلیدش را دارد به آن وارد میشود.» این دو تعریف را اگر با هم ترکیب کنید میشود: ندیدن، در تجربهی یک اثر هنری، تنها برای آن که کلیدش را دارد غیرممکن است. این برایم قابل قبولتر است. اگر نه هر احمقی، همانطور که میتواند خودش را به ندانستن بزند، از پس ندیدن اثر هنری هم برمیآید، چه بسا مقابل تندیس داوود میکل آنژ ایستاده باشد.
۹_
در سکانس آخر فیلم کمالالملکِ علی حاتمی، کمالالملک، استاد نقاشِ پیرِ در تبعید، خطاب به پیرمرد قالیباف که درخواست دارد قالیچهی تازه از دار افتادهاش با خاک پای استاد تبرک شود، گرچه که ذکر میکند این زیرپایی شأن استادان هنر نیست، درحالی که تابلوی نقاشیاش را از روی سه پایه به زمین میگذارد و اشک از چشمانش سرازیر میشود (صورت تیپیک سوژهی نه چندان خوددار فارسی که هر آن مترصد است بزند زیر گریه) میگوید: استاد تویی. هنر این فرشه. شاهکار این تابلو است. دریغ همهی عمر یک نظر به زیر پا نینداختیم.
و این چنین دامنهی هنر همچنان در حال گستردهتر شدن است.
عدهای علی حاتمی را سعدی سینمای ایران میدانند. به این ترتیب شاید به نوعی فیلمهایش را شعر و او را شاعر میدانند، که بنابر گفتهی خانم شیمبورسکا پر هم بیراه نیست. چنانکه شخصا معتقدم مثلا آنجلوپولوس، که بعید میدانم یونانیها با گندهگوزیِ مشابهی او را هومر سینمای یونان بدانند، به نوعی شاعر بود و فیلمهاش به نوعی شعر بودند.
۱۰_
سارتر نوشته بود: هدف غایی هنر عبارت است از جهان را دوباره تملک کردن و آن را به همان گونه که هست در معرض تماشا گذاشتن اما به صورتی که گویی از آزادی بشر سرچشمه گرفته است.
یادم باشد چهل پنجاه مرتبه از روی این جمله بنویسم.
هرچند گفتن ندارد که:
// و او، مردی که ما گرفته بودیم و سنگسارش کرده بودیم و بعد دست و پایش را بریده بودیم، بر سر چهارراه تاریخ ایستاده، فریاد زده بود "آزادی" و ما با یک قیچی او را به درون حافظهاش رانده بودیم. مغزش را شکاف داده، زبانش را در گور کوچک آن شکاف دفن کرده بودیم.
روزگار دوزخی آقای ایاز _ براهنی //
۱۱_
میفرماید: شعر [هنر] آن است که چون آینه خود در آن بینی.
۱۲_
یدالله رؤیایی در فنومنولوژی حجم نوشته: «دنیای ما، در برابر چشم ما، به اندازهی کافی زنگ زده، خنگ و ابله است. پر از واقعیتهای حک شده، کرخت و ناتوان. این واقعیتها را اگر در تصویر و تصور خودمان هوشیار نکنیم، آخرین شانسشان را برای بیداری از دست میدهند. شعر، آخرین شانس برای بیداری واقعیتهای خواب زده است.»
۱۳_
١_
مردم بالی در اندونزی از هنر تعریف جالبی دارند. به عقیدهی آنها هنر، انجام یک کار نیست؛ هنر، بودنِ یک فرد است. و بنا به این تعریف همهی مردم بالی یکدیگر را و خودشان را هنرمند میدانند و هنرشان بودنشان در زندگی است.
٢_
ویسواوا شیمبورسکا در بخشی از سخنرانیاش به هنگام دریافت جایزهی نوبل گفته:
«شهود شاعرانه امتیازِ خاص شاعران، یا در کل هنرمندان نیست. گروهی از مردم وجود دارند، وجود داشتهاند، و همیشه وجود خواهند داشت که به دریافت شهود نائل میشوند و اینان کسانی هستند که آگاهانه شغلی برای خود انتخاب کرده و آن را با عشق و شعور برعهده میگیرند. چنین پزشکانی پیدا میشوند، چنین دبیرانی، چنین باغبانانی و صاحبان صدها و صدها شغل دیگر.
اگر آنها مدام آمادهی دیدن فراخوانهای تازهای در کارشان باشند، کار آنها بیوقفه غافلگیرانه خواهد بود. با وجود سختیها و شکستها کنجکاویشان فرو نمینشیند. برای آنها از هر مسئلهای که شکافته و حل شده تلقی میشود، انبوهی از پرسشهای جدید به پرواز در میآید. شهود شاعرانه، هرچه باشد، از «نمیدانمِ» بیوقفهای زاده میشود.
...
اکنون اجازه بدهید بگویم با وجود اینکه شهود را از انحصار شاعران خارج کردهام، اما باز آنها را در گروهِ کمشمارِ برگزیدگان سرنوشت قرار دادهام. ازاین رو شاید در شنوندگان شُبهههایی به وجود آید. زیرا مجرمان و دیکتاتورها و افراد متعصب و عوامفریبی که در مبارزهی خود برای کسب قدرت، شعارهایی الزاماً با صدای بلند سرمیدهند نیز شغلشان را دوست دارند و آن را با ابتکار متبهرانهای انجام میدهند. درست است، اما آنها «میدانند». میدانند و آنچه که میدانند تا ابد برای آنها کافیست. دنبال چیزی نیستند که بیشتر از آنچه که میدانند باشد، چرا که اگر دنبالش میرفتند شاید از قدرت استدلالشان کاسته میشد.»
این بخش از سخنرانی را از مقدمهی کتاب "آدمها روی پل" برداشتهام.
۳_
«گاهی برای شاعر شدن باید جای ازل را با ابد عوض کنی
از دوزخ باید عبور کنی
قرار بود بعدا عبور کنی، حالا باید اول عبور کنی _مثل دانته_
در کنار بقبقوی کف کردهی موج به جدار لولههای نفت
حفرهای هست که شیطان آن را کنده
از حفره که پایین برویم، در حجرهها، پشت میلههای ابلیسی، شاعرها را خواهیم دید
که نمیدانند شاعر هستند، اما هستند،
زیرا شاعر کسی است که دوزخ را تجربه کرده باشد،
حتا اگر شعری هم نگفته باشد
و دوزخ تجربی است...
برای شاعر شدن، تنها کلمه کافی نیست!
کسی که دوزخ را تجربه نکرده باشد مصداق «یقولون ما لایفعلون» خواهد بود
دوزخ باید تو را بطلبد
تو هم باید دوزخ را طلبیده باشی
...
برای شاعر شدن، تنها کلمه کافی نیست
تجربهی دوزخ بهاضافهی کلمه یعنی شاعر»
از کتاب اسماعیل _ رضا براهنی
۴_
استاد میگفت: «هنرمند کسی است که وانمود میکند چیزی را میداند که اساسا گفتنی نیست.» اگرنه هرکسی میتواند وانمود به دانستن چیزی کند که نمیداند یا ندانستن چیزی که میداند.
هر احمقی میتواند خودش را به ندیدن بزند ولی چه کسی میداند که کبک، با کلهی فرو رفته زیر برف، چه حالی دارد؟*
* نقلی است که استاد از بکت آورد.
به عنوان مثال همین جناب بکت. بکت به آنجا رسیده بود که میتوانست روی هر مزخرفی دست بگذارد و تبدیلش بکند به هنر.
وانگهی چون نیک بنگری اشتراکی هم مییابی میان براهنی با بکت. بیسروتهبودگیشان مشترک است.
۵_
نقطه نظر دیگری هم داریم که معتقد است شعر قسمتی است از ادبیات و شاعر، هرچقدر هم که بزرگ و قابل، در بهترین حالت ادیب است نه هنرمند.
بله. بعضی هم معتقد اند که نباید دامنهی هنر را خیلی وسیع بگیریم. ادبیات مستقل است، اصالت و تمایز دارد.
۶_
شعر امروز البته تعریف جدید دیگری هم دارد:
برای شاعر شدن
دیگر به
«نمیدانم»
یا
«دوزخ»
احتیاج ندارید،
کلمه به اضافهی اینتر میشود شعر.*
به این ترتیب که شعر هرچه اینترهاش بیشتر، بهتر.
* استاد هم اکنون یک شعر سرود.
۷_
شاید به قول فرنگیها کمی اوت آف کانتکست به نظر بیاید اما به عنوان درسی در زندگیتان لحاظ کنید:
«هنر معشوقهای حسود است و اگر مردی/زنی استعداد نقاشی، شعر، موسیقی، و معماری یا فلسفه داشته باشد، همسری بد و مشکلساز خواهد بود.*
* این هم نقلی بود _ با مختصری تغییر _ از فیلسوف و نویسندهی آمریکایی رالف والدو امرسون.
بزرگوار البته دامنهی هنر را بیش از حد پهن گرفته و فلسفه را هم چپانده توش.
۸_
یکی از دوستان وبلاگنویس، که از قضا مورد علاقهی من هم هست، در نظری خصوصی تعریفی نقل کرده از موریس بلانشو که میگوید: «تجربهی اثر هنری، تجربهی امکان دیدن و لمس کردن نیست، بلکه غیرممکن بودن ندیدن است.»
من به این ترکیبِ «غیرممکن بودنِ ندیدن» مشکوکم. موریس بلانشو تعریف دیگری هم دارد که میگوید: «نقاشی [بخوانید هنر]، جهانی است که تنها آنکه کلیدش را دارد به آن وارد میشود.» این دو تعریف را اگر با هم ترکیب کنید میشود: ندیدن، در تجربهی یک اثر هنری، تنها برای آنکه کلیدش را دارد غیرممکن است. این برایم قابل قبولتر است. اگر نه هر احمقی، همانطور که میتواند خودش را به ندانستن بزند، از پس ندیدن اثر هنری هم برمیآید، چه بسا مقابل تندیس داوود میکل آنژ ایستاده باشد.
۹_
در سکانس آخر کمالالملک علی حاتمی، کمالالملک، استاد نقاشِ پیرِ در تبعید، خطاب به پیرمرد قالیباف که درخواست دارد قالیچهی تازه از دار افتادهاش با خاک پای استاد تبرک شود، گرچه که ذکر میکند این زیرپایی شأن استادان هنر نیست، درحالی که تابلوی نقاشیاش را از روی سه پایه به زمین میگذارد و اشک از چشمانش سرازیر میشود (صورت تیپیک سوژهی نه چندان خوددار فارسی که هر آن مترصد است بزند زیر گریه) میگوید: استاد تویی. هنر این فرشه. شاهکار این تابلو است. دریغ همهی عمر یک نظر به زیر پا نینداختیم.
و این چنین دامنهی هنر همچنان در حال گستردهتر شدن است.
عدهای علی حاتمی را سعدی سینمای ایران میدانند. به این ترتیب شاید به نوعی فیلمهایش را شعر و او را شاعر میدانند، که بنا بر گفتهی شیمبورسکا پر هم بیراه نیست. چنانکه شخصا معتقدم مثلا آنجلوپولوس، که بعید میدانم یونانیها با گندهگوزی مشابهی او را هومر سینمای یونان بدانند، به نوعی شاعر بود و فیلمهاش به نوعی شعر بودند.
۱۰_
یدالله رؤیایی در فنومنولوژی حجم نوشته: «دنیای ما، در برابر چشم ما، به اندازهی کافی زنگ زده، خنگ و ابله است. پر از واقعیتهای حک شده، کرخت و ناتوان. این واقعیتها را اگر در تصویر و تصور خودمان هوشیار نکنیم، آخرین شانسشان را برای بیداری از دست میدهند. شعر، آخرین شانس برای بیداری واقعیتهای خواب زده است.»
۱۱_
چطور میشود انسان فراموش کند و فراموش کند که فراموش کرده است و فراموش کند که فراموش کرده که فراموش کرده است؟
ـ مرگ تنها جوابی است که به ذهنم میرسد.
چطور میشود انسان بالقوه بمیرد بدون اینکه بالفعل مرده باشد، ولی بداند که مرده است و بداند که چون مرده است پس فراموش کرده و فراموش کرده که فراموش کرده؟
ـ جواب این را هم میدانم.
چطور میشود انسان بمیرد و بداند که مرده است و بتواند دوباره زنده شود؟ بتواند خودش را از نو، سلول به سلول، استخوان به استخوان، اندام به اندام بسازد و بدون نیاز به مخلوقی در بیرون ـ گویی که خودش مخلوق درونی خودش است و نه هیچ کس دیگر ـ از روحی درون خود بدمد و دوباره زنده شود. و اینبار واقعا زنده باشد؟
ـ جواب این را نمیدانم.
مثل خیلی چیزهای دیگری که نمیدانم. ساختن جسم را تا حدودی میفهمم، اما اینکه آن روح از جنس چیست یا چگونه دمیده میشود را نمیدانم. اینکه آدم خودش به تنهایی از پس همهی اینها برمیآید یا نه را هم مطمئن نیستم. راستش را بخواهید هنوز از اینکه کاملا مردهام یا دارم نفسهای آخرم را میکشم هم مطمئن نیستم اما تقریبا اطمینان دارم که در حال تجربهی یکی از این دو حالت ام.
بالاخره انسان در یک مرگ خود خواسته هم ناخودآگاه تمام تلاشش را میکند تا نمیرد. این را بارها از نزدیک به چشم دیدهام. گاهی موفق و گاهی ناموفق. اینکه موفقیت در بودن است یا نبودن را من نمیدانم اما میدانم که جسم به سادگی دست از زنده بودن نمیکشد.
میدانم هیچ کدام اینها فضیلت نیست. خوب نیست یا بد نیست. درست نیست یا غلط نیست. فقط هست. همین.
نمیفهمم آن نقاشیها، آن جملههای تو در توی گیج کننده و آن اشکها تپشهای آخر قلبی است که علی رغم اینکه مغز بهش دستور میدهد که بایست تقلا میکند تا نمیرد، یا تلاشهای وجود ناقصِ تنهایی است که سعی میکند سلولهایش را از نو سرهم کند و چیزی از جنسِ جسم بسازد؟
میدانم و خوب میدانم که من آن عبد مومن بی چون و چرای خداوند نبودهام هیچوقت. دست کم در سالهای آخر عمرم نبودهام. من بارها وجودش را زیر سوال بردهام. به بودنش شک کردهام. به اینکه چقدر نیازمند بودنش هستم یقین بردهام. رفتهام. برگشتهام. قهر و آشتیها کردهام. سر جنگ نداشتهام هیچ وقت اما در بدترین حالت، بیرحمانه سکوت کردهام؛ ولی او با وجود همهی اینها بارها وجودش را به رخم کشیده است. با فراموش نکردنم. با انجام کاری که حالیام کند حواسش بهم هست هنوز. این حرفها واقعا گفتن ندارد اما چیزی که قصد گفتنش را دارم این است که نمیفهمم همهی اینها به این معنی است که او نمیگذارد من تمام و کمال به حال خودم بمیرم یا اینکه فهمیده مردهام و دارد کمکم میکند تکههای گم شدهام را از نو سر هم کنم یا از نو بسازمشان؟
نگویید که چه فرقی میکند؟ به حال من خیلی فرق میکند.
ـ جواب به این سادگیها به دست نمیآید و من هنوز فراموش نکردهام که فراموش کردهام.
What are you so afraid to lose?
What is it you're thinking that will happen if you do?
What are you so afraid to lose?
What is it you're thinking that will happen if you do?
What is it you're so afraid to lose?
What is it you're thinking that will happen if you do?
...
جایی برای رفتن باید وجود داشته باشد وقتی که به قول شاعر از مست کردن خسته شدهای و از علف دیگر کاری ساخته نیست، و بنزودیازپینها دیگر ارضایت نمیکنند و زولپیدم دیگر کمکات نمیکند که بتوانی بخوابی، وقتی که به حشیش یا کوکائین رفتن منطقی به نظر نمیرسد، و سایکدلیک در دسترسات نیست. جایی ـ فراتر از مرگ که انتظارت را میکشد ـ برای رفتن باید وجود داشته باشد.
وقتی دیگر دیدن یک فیلم یا خواندن یک رمان یا خریدن چیزی که چند ماهی انتظار خریدناش را میکشیدی کفایت نمیکند. جایی برای رفتن باید وجود داشته باشد که کارت به بیمارستان اعصاب و روان یا خودکشی نکشد. و این رفتن باید چیزی ورای فرار کردن یا پنهان شدن باشد. وقتی تمام عمرت فرار کرده باشی میدانی که فرار کردن دیگر جواب نیست.
دیگر نمیخواهم فرار کنم یا جایی پنهان شوم. میخواهم بمانم. و این ماندن به معنای جنگیدن نیست. شاید هم من هنوز به مرحلهای نرسیدهام که چیزی برایم ارزش جنگیدن داشته باشد. هنوز توان جنگیدن ندارم، نه برای کسی، نه برای چیزی و نه برای خودم و نه برای زندگی؛ اما میخواهم تمام تلاشم را بکنم که دیگر از فرار خبری نباشد. که اگر کار به مرحلهی سختاش رسید فرار نکنم. که اگر چیزی به جایی نرسید بیخداحافظی رها نکنم و بروم. میخواهم خداحافظی کردن را یاد بگیرم و تحملاش کنم. میخواهم دفعهی بعدی اگر کسی آزارم داد بمانم و توی چشمهاش نگاه کنم و از رنجی که کشیدهام حرف بزنم، نه که چند سال بعد پیش دیگری از حرفهای هیچ وقت نزدهای بگویم و باز هم نتوانم به زبانشان بیاورم. فرار کردن دیگر جواب نیست و البته کار به جایی رسیده که دیگر جایی هم برای فرار کردن وجود ندارد.
زمانی پناهگاههای زیادی برای پنهان شدن داشتم. اصلا وارد جایی که میشدم، هر جایی، اول دنبال راه در رو و گوشهای برای فرار میگشتم. و همیشه جایی برای پناه بردن وجود داشت. مثلا حیاط پشتی متروکهی مدرسه که نیمکتهای کهنه را تویش انبار کرده بودند و بین بچهها پیچیده بود که روح دارد یا یک همچین چیزی و هیچ کس جرات نداشت پایش را آنجا بگذارد. کارگاه نقاشی یک اتاق کوچک تنگ و تاریکِ انباری طور داشت و استادم خوب فهمیده بود وقتی خبری ازم نیست یا میخواهم از زیر کار در بروم یا خسته شدهام یا ازش لجم گرفته کجا باید دنبالم بگردد. بعدها بزرگتر که شدم توی سلف دانشگاه، میزی منتهی الیه غربی رو به دیوار پناهگاه من بود که لم بدهم و پاهایم را دراز کنم روی صندلی روبهرو و صدای موزیک توی گوشم را تا جایی که راه دارد بلند کنم. یک جای پنهانیتر هم داشتم که برای مواقع ضروریتر بود. پشت بام مسجد دانشگاه. صندلییی که یحتمل متعلق به سال اول تأسیس دانشگاه بود را میگذاشتم زیر پاهام و از شیشهی نیمه شکستهی پنجرهی خرپشته میپریدم روی پشت بام. خوراک روزهای ابری و بارانی بود. بعدتر تراس جراحی چهار مأمن روزهای پست کشیکم بود. صبح فردای کشیکها روی صندلی زهوار در رفتهی کثیفش مینشستم و هوس سیگار کشیدن به سرم میزد.
حالا اما اوضاع دیگر فرق کرده. آن میز و صندلی سلف دانشگاه دیگر سر جایشان نیستند. سر جایشان هم اگر باشند دیگر جایی برای من ندارند. شیشهی شکستهی پنجرهی خرپشتهی پشت بام مسجد دانشگاه احتمالا مدتهاست که عوض شده. تراس جراحی چهار سرجایش هست اما دیگر اثری از صندلی زهوار در رفتهی کثیف من نیست. و معلوم نیست توی کدام زباله دان کجای شهر تنهاتر رها شده به حال خودش. شرایط دیگر عوض شده. هیچ محل فراری دیگر مثل قبل سهل الوصول نیست.
حالا دیگر نمیتوان حتا هیچ کافهای برای فرار پیدا کرد. اکثرشان بوی گند روغن سوخته میدهند. تردمیل باشگاه هم جای خوبی برای فرار نیست. با آن آینههای سرتاسری روبهروت که تویش کسی را میبینی که زنده بودنش نه آن زنده بودنی است که آنی میاندیشید: لرزشهای خفیفی را میبینم، گوشت ماتی را میبینم که ول و رها میشکفد و میتپد.
حالا دیگر نه میشود پناه برد به آبدارخانهی درمانگاه، نه اتاق داروها، نه حیاط پشتی و نه هیچ جهنم دیگری. کار به جایی رسیده که توی دستشویی درمانگاه هم آسایش نداشته باشم. یا توی ماشینم، یا خانهام، یا اتاق خوابم. آدمها همه جا هستند و صدایشان از هر جایی شنیده میشود و یک جوری فریاد واکسن واکسن سر میدهند که گویی تقصیر ماست! و خواستهای دارند و داستانی، دردی و غمی برای افزودن به غمهایت.
کار به جایی رسیده که مجبورم به پاسخگویی و تلفن لعنتیام که زنگ میخورد دیگر نمیتوانم بگویم گور باباش. میگویند مسئولی و شوربختانه راست میگویند و من تمام عمر از این کلمه و باری که روی دوشم میگذارد فراری بودهام.
خلاصه همه جا پر از نور است و صدای آدمیزاد. گاهی هوس میکنم بر سر آدمها فریاد بزنم که برای یک ساعت هم که شده سکوت کنید، چراغها را خاموش کنید، پردهها را بکشید، کولرها را با چند گلوله از کار بیندازید تا صدای بادشان توی پرههای تق و لقِ دریچهها سمفونی جیر جیرِ گوش خراش راه نیندازد. به مقدساتتان قسم کمی سکوت کنید. کسی اینجا دارد به جنون میرسد. (و بعد روی سنگ قبرم بنویسید مرحوم توی ننه من غریبم بازی استاد بود.)
باور کنید چهار پنج سال پیش اگر بهم میگفتند که چهار پنج سال دیگر پیدا کردن جایی که نور زیادش چشمهایت را اذیت نکند برایت سخت میشود بهش میگفتم گمشو بابا! ولی امروز کار به اینجا رسیده است.
بنابراین فرار کردن را بوسیدهام و گذاشتهام کنار. باید بمانم. باید بمانم و یک خاکی بر سر بریزم و جایی برای رفتن برای خودم دست و پا کنم.
مثلا همین که چند دقیقهای بیحرکت بنشینم و سعی کنم کمرم را راست نگه دارم و تنفسم را کنترل کنم و در سکوت به هیچ چیز فکر نکنم. آنقدر سکوت کنم تا اینکه بالاخره ـ به قول نویسندهی کتابی ـ صدایی بشنوم. جایی برای رفتن مثل بوم نقاشی گوشهی اتاقم، یا موسیقی زیبایی که تازه شنیدهام، یا حرف زدن با کسی که ظرافت کلمههاش آبی خنک باشد روی آتش درونم.
جایی برای رفتن شبیه وبلاگی که برای خودم باشد و بتوانم بنویسم بیآنکه دغدغهی خوانده شدن داشته باشم.
بله. جایی برای رفتن باید وجود داشته باشد.
I have tried but I don't fit
Into this box I'm living with..
من جز همینها که نوشتهام چیزی برای گفتن ندارم. اینها هم مال هر کسی است که بتواند بخواندشان.